تفسیر به رأی روشی در تفسیر قرآن است که بدون توجه به معنای ظاهری آیات، مفسر قرآن را براساس نظر و خواستهٔ خود، طوری تفسیر کند که اگر آن خواسته را نداشت، هرگز به چنین تفسیری نمی‌رسید. این کار بدون توجه به دلایل عقلی و نقلی انجام می‌شود وبا تفسیر اجتهادی تفاوت اساسی دارد، چرا که تفسیر اجتهادی با استفاده از منابع مختلف، دلایل معتبر و عقل انجام می‌شود، ولی تفسیر به رأی تنها براساس نظر شخصی و بدون دلیل است.

سیر کلی تفسیر به رأی

سير كلى در تاريخ تفسير به رأى را در دو قسمت عصر نزول و پس از عصر نزول مى‌توان گزارش كرد:

۱. در عصر نزول

تفسير به رأى همزاد فهم و تفسير است و فهم و تفسير قرآن از آغاز نزول آن مطرح بوده است، بنابراين آغاز طبيعى آن را مى‌توان همان عصر نزول دانست. به لحاظ تاريخى مسئله تفسير به رأى را در عصر نزول محدودتر از دوران‌هاى بعدى مشاهده مى‌كنيم كه عوامل آن عبارت‌اند از:

  1. حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله
  2. وجود قرائنِ مربوط به نزول آيات
  3. وحدت مذهبى و عدم شكل‌گيرى فرقه‌ها و تعصبات فرقه‌اى و مذهبى گوناگون
  4. محدوديت نيازها و پرسش‌هاى عمومى
  5. اكتفاى بيشتر مردم به فهم كلى آيات قرآن.

شواهد بروز تفسير به رأى در برخى از ابعاد آن در عصر نزول، ثابت مى‌كنند:

  • أ. روايات نهى از تفسير به رأى، عمدتاً از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده‌اند كه اين امر نشانه نگرانى آن حضرت از ابتلاى برخى به تفسير به رأى است.
  • ب. شواهدى تاريخى از وجود تفاسير نادرست توسط برخى از معاصران پيامبر حكايت دارند، چنان‌كه نگرش بى‌اساس عائشه در فهم آيه «وَ اَلَّذِينَ يُؤْتُونَ مٰا آتَوْا...» (مؤمنون\ ۲۳، ۶۰) كه آن را به معناى اراده ارتكاب گناهان گرفته بود[۱] ، مى‌تواند نمونه‌اى از تفسير به رأى باشد، گرچه با تبيين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اشتباه او آشكار شد.
  • ج. از آنجا كه در عصر نزول، مدار تفسير را بيانات و احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تشكيل مى‌داد، نمونه‌اى از تفسير به رأى را مى‌توان، رواياتِ دروغين يا نادرستى دانست كه در عصر ايشان مطرح شده بود، چنان‌كه به فرموده حضرت على عليه السلام، در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رواياتى دروغين منتشر شد تا آنكه ايشان در خطبه‌اى فرمودند: اى مردم! دروغ‌گويان در حديث من فراوان شده‌اند، پس آن‌كس كه به عمد بر من دروغ بندد جايگاهش را در آتش فراهم كند[۲] ، بنابراين اجمالاً مى‌توان نشانه‌ها و زمينه‌هاى بروز تفسير به رأى را در همان عصر نزول جست‌وجو كرد.

۲. پس از عصر نزول

پس از عصر نزول، فقدان هريك از موانع چهارگانه تفسير به رأى (حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، وجود قرائن، وحدت مذهبى و محدوديت نيازها)، موجب شيوع تدريجى اين پديده شد. برخى محققان پيدايش آن را به همين عصر و به طور خاص اواخر عهد صحابه و اوايل عهد تابعان رسانده‌اند[۳] ، چنان‌كه برخى نيز نهى از تفسير به رأى را در روايات اهل بيت ناظر به رأى و قياس در مذاهب اهل تسنن دانسته‌اند.[۴]

عوامل تفسیر به رأی

  1. پس از عصر نزول از يك‌سو با رحلت پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله و بى‌مهرى جامعه اسلامى به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله كه به كتاب الهى و اسرار آن آگاهى داشتند، مرجعى محورى و مورد اتفاق براى حل شبهات و پرسش‌هاى قرآنى مطرح نبود و طبعاً راه تفسير به رأى باز شد.
  2. ازسوى‌ديگر، فاصله زمانى مردم از عصر نزول و ناآشنايى با قرائن و فضاى نزول آيات، امكان تفسير انحرافى و ناپسند را فراهم مى‌ساخت.
  3. از سوى سوم، اختلافات مذهبى و تعصّبات فرقه‌اى كه پس از پيامبر پديد آمد، زمينه بيشترى براى تفسير به رأى ايجاد كرد كه در پى آن، اصحاب هر فرقه در پى توجيه آرا و عقايد خود با آيات قرآن و سازگار كردن آن دو با يكديگر برآمدند و نهايتاً، مواجهه جامعه اسلامى با افكار و ايده‌هاى گوناگون، اوضاع تازه و احساس نيازهاى نوظهور و ناتوانى از حل آن‌ها راه تفسير به رأى را هموار ساخت.

براثر عوامل فوق، تفسير به رأى در حوزه‌هاى فكرى خاصى رخ نمود كه هريك به گونه‌اى قرآن را دستاويز گرايش‌هاى فكرى خود كرد. در رأس اين جريانات مى‌توان از پيدايش خوارج، معتزله، اشاعره و باطنيه ياد كرد. وجه مشترك اين جريانات، تأويل ناپسند و بى‌اساس آيات متشابه است.[۵]

تفسير به رأى در متون دينى

۱. روايات شيعى

  • أ. صدوق به سند خود از امام رضا عليه السلام به نقل از پدرانشان از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند كه خداوند مى‌فرمايد: آن‌كه كلام مرا به رأى خود تفسير كند به من ايمان نياورده است....[۶]
  • ب. به نقل صدوق از رسول خدا صلى الله عليه و آله هركس قرآن را به رأى خود تفسير كند به خداوند دروغ بسته است.[۷]
  • ج. نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند كه از سه چيز از جمله تأويل نارواى قرآن بر امت خود اظهار نگرانى مى‌كند.[۸]
  • و روایات دیگر[۹]

۲. روايات اهل تسنن

در منابع اهل سنت نيز رواياتى به طرق مختلف از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده‌اند:

  • أ. كسى كه به رأى خود يا به آنچه علم و آگاهى ندارد در قرآن سخن گويد در آتش منزل گزيند.[۱۰]
  • ب. يا جايگاه خود را در آتش قرار دهد.[۱۱]
  • ج. هر فرد با وضو كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، وضويش را اعاده كند.[۱۲]

تفسير به رأى در ديدگاه عالمان اسلامى

آراى عالمان اسلامى را در تقسيمى كلى مى‌توان در دو دسته گزارش كرد كه از دو جبهه روياروى در شرح احاديث تفسير به رأى حكايت دارند:

  • دسته نخست آرايى‌اند كه تفسير به رأى را در برابر تفسير روايى شمرده‌اند؛ سيوطى از ماوردى نقل مى‌كند كه برخى از اهل تورع بر پايه ظاهر احاديث تفسير به رأى، هرگونه اجتهاد در فهم معانى قرآن را، هرچند با شواهدى همراه باشد و با نصّ صريحى معارض نباشد، ممنوع شمرده‌اند.[۱۳]

شيخ طوسى نيز هرچند خود به تفسير اجتهادى در صورت فقدان روايت، قائل است، اما ظاهر اوليه روايات مزبور را همان مى‌داند كه تفسير قرآن جز براساس نقل صحيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام روا نيست كه براساس همين معناى ظاهرى، گروهى از تابعان و فقيهان مدينه مانند سعيد بن مسيّب، عبيد سلمانى، نافع، محمد بن قاسم و سالم بن عبد اللّه از سخن گفتن درباره قرآن براساس رأى و نظر خود كراهت داشتند.[۱۴] اين رأى مورد توجه اخباريان شيعه نيز قرار گرفت و براساس آن استنباط احكام از ظواهر غير صريح قرآنى را جز به مدد روايات روا ندانسته[۱۵] يا اساساً تفسير هر آيه‌اى را جز با روايت ممنوع شمرده‌اند.[۱۶] بنابراين نظريه، تفسير به رأى مطلق تفسير اجتهادى را در بر مى‌گيرد و در برابر تفسير به مأثور (تفسير نقلى) قرار دارد.

  • دومين دسته از آراى عالمان اسلامى كه در نقد رأى نخست شكل گرفته، حاكى از تبيين‌هايى از معناى تفسير به رأى‌اند كه مى‌توانند اطلاق نكوهيدگى و حرمت تفسير غير روايى را به چالش كشند. در اينجا گزارشى از اين آراء بيان مى‌شود:

علماء اهل تسنن

  1. طبرى (م. ۳۱۰ ق.) با توجه به اخبار وارده، تأويل آن دسته از آيات قرآنى را كه بدون اسناد به بيان رسول خدا صلى الله عليه و آله يا راهنمايى آن حضرت نمى‌توان شناخت، ناروا شمرده، آن را مصداق تفسير به رأى تلقى كرده است. سخن چنين كسى توأم با يقين و علم قطعى نيست، بلكه بر گمان و حدس مبتنى است و ازاين‌رو براساس كلام الهى (اعراف\ ۷، ۳۳) حرام شمرده شده است.[۱۷]
  2. ابن انبارى (م. ۳۲۸ ق.) بر اين باور بوده است كه مراد از روايت ابن عباس[۱۸] كسى است كه دربارۀ قرآن چيزى بگويد كه مى‌داند حق غير از آن است و نيز مراد از «رأى» را در روايت جندب[۱۹] آراى شخصى دانسته است، بنابراين، كسى كه دربارۀ آيات قرآن نظرى مطابق ميل خود بدهد، بدون آنكه آن را از ائمه پيشين گرفته باشد، حتى اگر به نتيجه درستى برسد، به خطا رفته است.[۲۰]
  3. راغب اصفهانى (م. ۵۰۲ ق.) بر اين باور است كه تفسير كسى كه علوم ده‌گانه (لغت، اشتقاق، نحو، قرائات، اخبار، سنن، اصول فقه، فقه، كلام و موهبت) را بشناسد، از جرگه تفسير به رأى خارج مى‌شود.[۲۱]

علماء شیعه

  1. از دانشمندان شيعه، شيخ مفيد قدس سره (م. ۴۱۳ ق.) تفسير و تأويل كتاب الهى (قرآن) را براساس عقايد شخصيت‌ها و هواهاى نفسانى و نيز بدون علم، ناروا شمرده و ديگران را از پيامدهاى سوء آن برحذر داشته است.[۲۲]
  2. برخى از صاحب نظران معاصر، ضمن تصوير اعمال رأى در قرآن به سه شكل ( أ. اخذ به ظهور عرفى و اجتهاد نوعى كه براى عموم قابل برداشت است؛ ب. اخذ به برداشت شخصى مفسر به نحو احتمال؛ ج. اخذ به برداشت شخصى به نحو قطع) گفته‌اند كه مسلماً اخبار شامل قسم نخست نمى‌شود، زيرا لازم آن، تعطيل كتاب الهى است. قسم دوم نيز مشمول تفسير به رأى ممنوع نيست، زيرا اثرى بر چنين رأى و نظرى مترتب نيست، زيرا صرف احتمال و برداشت ذهنى است، پس قدر متيقن از مفاد روايت، قسم سوم است كه قول به غير علم به شمار مى‌رود.[۲۳]
  3. علامه طباطبايى قدس سره، افزون بر اقوال يادشده از سوى سيوطى[۲۴]در تفسير به رأى، آراى ديگرى را نيز نقل كرده و شمار آن‌ها را به ۱۰ قول رسانده است. گرچه به گفتۀ وى، برخى از آن‌ها را مى‌توان به برخى ديگر ارجاع داد، با دقت در كلمات ايشان، مى‌توان نتيجه گرفت كه وى هر روشى را براى فهم و تفسير قرآن، بدون استمداد از خود قرآن كريم، مصداق تفسير به رأى و مذموم دانسته‌اند. او نهى در روايات را، نهى از مطلق رأى و اجتهاد نمى‌داند، بلكه به قرينۀ اضافۀ «رأى» به ضمير (برأيه)، مراد از آن را نهى از رأى شخصى مفسر، مستقل از توجه به قرائن و شواهد قرآنى تلقى كرده است؛ بدين معنا كه مفسر، اسباب عادى در فهم كلام عربى را در تفسير قرآن، معيار قرار دهد. در كلام عادى مردم، هر بخشى قابل پذيرش است، چنان‌كه در شهادت و اقرار و جز آن‌ها پذيرفته مى‌شود؛ اما بيان قرآنى، مجموعه‌اى پيوسته است كه بخشى از آن مفسر بخشى ديگر است، ازاين‌رو بدون مراجعه به همه آيات هماهنگ با مضمون يك آيه و تدبر در آن‌ها نمى‌توان يك آيه را با به كارگيرى قواعد عرف زبان عربى درك كرد، بنابراين تفسير به رأيى كه از آن نهى شده ناظر به طريق كشف است نه مكشوف.[۲۵]يعنى تفسير به رأى حتى اگر به نتيجه درستى نيز برسد باز ممنوع و منهى است، زيرا بر روشى نادرستى مبتنى است.

تفسیر

از مجموع روايات تفسير به رأى برمى‌آيد كه در فرهنگ احاديث مى‌توان تفسير را همان شرح و تبيين مفاد آيات، اعم از مفاد ظاهرى يا باطنى و عميق و گسترده آن‌ها شمرد، هرچند به مقتضاى همين عموميت معنا، در برخى روايات، صرفاً معناى شرح مفاد باطنى و تأويلى آيات اراده شده است.[۲۶]

رأی

ماده «رأى» را واژه‌شناسان به معناى ديدن، اعم از ديدن ظاهرى و با چشم، يا ديدن غير ظاهرى و ادراك و كسب آگاهى دانسته‌اند كه گاه بى‌واسطه حرف جرّ، متعدّى به كار مى‌رود و يك مفعول مى‌گيرد كه مفيد معناى رؤيت و ديدن ظاهرى است و گاه دو مفعول مى‌گيرد و مفيد معناى علم و دانستن است. گاه نيز با حرف جرّ «إلى» مى‌آيد كه به معناى نظر انداختن و نگاه كردن به قصد عبرت است[۲۷] ؛ نيز واژه «رأى» را به معناى نظريه و انديشه انسان درباره موضوعى شمرده‌اند و جمع آن «آراء» است.[۲۸]

اما در كاربرد روايى، افزون بر مفاد لغوى، در مواردى خاص، مفادى ويژه نيز در آن ملحوظ است؛ از جمله در احاديثى كه درباره تفسير به رأى آمده، ضمن آنكه همان مفاد لغوى مورد توجه است جنبه منفى نيز يافته كه اين جنبه به لحاظ شخصى و سطحى بودن رأى و تكيه نداشتن به منبعى معتبر و سطحى‌نگرى در آن است، چنان‌كه در برخى احاديث، اضافه واژه رأى به شخص مفسّر: «برأيه»، در برابر تكيه بر منبع علمى آمده است[۲۹] ؛ همچنين در رواياتى با مضمون مشابه تعبير «عقول الرجال» آمده و ميزان قرار دادن آن براى فهم قرآن ناروا شمرده شده است.[۳۰] در رواياتى ديگر ميزان قرار دادن آراى برگرفته از سخن مردم در فهم قرآن و توجيه كلام الهى با آن، نكوهش شده است.[۳۱]

در همه اين موارد مراد همان رأى و انديشه‌اى است كه بدون توجه به منابع صحيح و معتبر در تفسير ملحوظ شده باشد كه ريشه در نگاه سطحى به قرآن و اعتماد بر آراى غير عقلانى و غير دينى دارد. با اين بيان روشن مى‌شود كه مفهوم رأى در احاديث مزبور، غير از اعمال انديشه و تفكر متكى بر مفاد عرفى و عقلايىِ كلام الهى و قرائن و شواهد قرآنى و دينى است كه در اصطلاح «تدبّر» خوانده مى‌شود.[۳۲]

تفسير به رأى در صحیفه ملعونه[۳۳]

در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساس نامه مفصلِ سقيفه و ضد غدير بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يک روز و يک ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است. براى روشن شدن سوء استفاده ‏هاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهت ‏گيرى‏ هايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم تفسير به رأى قرآن يا همان جدايى قرآن از عترت بود.

نكته اساسى در خطابه غدير كه دست دشمنان را به كلى بسته است تعيين خط امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرموده ‏اند، اصحاب صحيفه آيه ‏اى از قرآن را دليل غصب خلافت قرار داده ‏اند كه  اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ اَتْقيكُمْ ! يک آيه كلى را در برابر كلام صريح پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى‏ ترين مردم هر زمان معرفى نموده است.

بايد پرسيد: كداميک از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند، يا اصلاً نشانى از تقوا دارند؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يک از ائمه‏ عليهم السلام چه كسى را با تقوى ‏تر از آن امام مى ‏توان يافت؟ پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفه ‏اند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه مردم عقب‏ تر بوده ‏اند!؟

حال ببينيم اصحاب صحيفه در اين باره چه پيش‏ بينى در نوشته خود نموده ‏اند:

اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى ‏باشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى‏ برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز آنان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آن هاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد! زيرا خداوند فرموده است -  و كلام خدا بر همه حاكم است -  :  اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ اَتْقاكُمْ (حجرات /  ۱۳) : «با ارزش‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست».

پانویس

  1. الاتقان، ج ۲، ص ۵۲۳
  2. الكافى، ج ۱، ص ۶۲؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۰
  3. الذكرى الالفيه، ج ۲، ص ۷۱۵
  4. علوم القرآن، ص ۲۳۵؛ آداب الصلاة، ص ۲۰۰
  5. الميزان، ج ۳، ص ۴۱-\۴۲
  6. التوحيد، ص ۶۸
  7. وسائل الشيعه، ج ۲۷، ص ۱۹۰؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۲۷
  8. الخصال، ص ۱۶۴
  9. وسائل الشيعه، ج ۲۷، ص ۱۸۷؛ عيون اخبار الرضا (ع)، ج ۲، ص ۱۷۱، تفسير عياشى، ج ۱، ص ۱۷-\۱۸؛ منية المريد، ص ۳۶۹؛ وسائل الشيعه، ج ۲۷، ص ۲۰۲-\۲۰۳؛ نهج البلاغه، خطبۀ ۸۷
  10. جامع البيان، ج ۱، ص ۵۴
  11. مسند احمد، ج ۱، ص ۲۳۳، ۲۶۹، ۳۲۳، ۳۲۷
  12. كنز العمّال، ج ۲، ص ۶۲۱
  13. الاتقان، ج ۲، ص ۴۷۵
  14. التبيان، ج ۱، ص ۴
  15. الفوائد المدنيه، ص ۱۰۴
  16. البرهان، ج ۱، ص ۷-\۸
  17. جامع البيان، ج ۱، ص ۵۸-\۶۰؛ التأويل، ص ۹۴
  18. سنن ترمذى، ج ۴، ص ۲۶۸
  19. سنن ترمذى، ج ۴، ص ۲۶۸
  20. تفسير قرطبى، ج ۱، ص ۳۲
  21. مقدمه جامع التفاسير، ص ۹۶
  22. تفسير القرآن المجيد، ص ۲۱-\۲۲
  23. مواهب الرحمن، ج ۵، ص ۵۵-\۶۰
  24. الاتقان، ج ۲، ص ۴۸۲
  25. الميزان، ج ۳، ص ۸۴-۸۵
  26. جامع البيان، ج ۱، ص ۲۶-\۲۷؛ المحاسن، ج ۲، ص ۳۰۰
  27. مفردات، ص ۳۷۳-\۳۷۴؛ لسان العرب، ج ۱۴، ص ۲۹۱-\۲۹۲، «رأى»
  28. مجمع البيان، ج ۵، ص ۲۳۳
  29. التوحيد، ص ۶۸
  30. بحار الانوار، ج ۸۹، ص ۹۱، ۱۱۰-۱۱۱
  31. نهج البلاغه، خطبه ۸۷، ۱۷۶
  32. دائرة المعارف قرآن کریم. ج 8، ص 184.
  33. ژرفاى غدير: ص ۱۷۶.