جاهلیت و نفاق صحابه
جاهليت به امورى نادرست يا ناشايست؛ ارزشها، باورها، آداب و عادات نادرستى كه در برابر آموزههاى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و دين اسلام قرار می گرفت گفته می شد، مانند زنده به گور كردن دختران، برخى ازدواجهاى زشت از جمله ازدواج مقت، جنگها و خونريزىهاى قبايل، جايگاه منحط زنان در جامعه، پيروى كوركورانه از پدران، تبرّج و خودنمايى زنان و امورى از اين دست همواره وضعيت جاهلى را به خاطر مىآورند، در نتيجه مفهوم جاهليت در رويارويى با مفهوم اسلام معنا يافته، به دورهاى خاص اطلاق مىشود.اما این تصور با محدود ساختن صفات و عادات ناشايست به دوره، جغرافيا و مردم معينى، فاقد توجيه است، چرا كه بشر همواره با صفات ناشايست همراه بوده و هست، از اينرو آنچه اهميت دارد دريافت معناى جاهليت در كاربردهاى عصر پيامبر صلی الله علیه وآله است و ديگر كاربردها بيانگر معانى متأخر جاهليت در گفتمانهاى بعدىاند.
جاهليت در قرآن
واژه جاهلیت از ریشه «ج ه ل» بهمعنای نادانی در مقابل علم یا حِلم است[۱] و به دوران (حدود دو قرن) پیش از اسلام مردم جزیرة العرب اطلاق میشود.[۲] برخی بازه زمانی بین نبوت حضرت عیسی علیه السلام و بعثت پیامبراکرم صلی الله علیه وآله را دوران جاهلیت نامیدهاند.[۳]
واژگان برگرفته شده از ماده جهل، در قرآن چندان فراوان نيست. از اين ماده ۱۰ بار به صورت صفت فاعلى ( اَلْجٰاهِلِينَ ۶ بار، اَلْجٰاهِلُونَ ۳ بار، اَلْجٰاهِلُ يك بار)، ۴ بار به صورت مصدر (جهالة) و ۵ بار در ساخت فعل جمع ( تَجْهَلُونَ ۴ بار و يَجْهَلُونَ يك بار) در قرآن استفاده شده است.[۴]
ارتباط جاهليت با عرب پيش از اسلام
مطالعات معاصر به گونهاى سمتوسو يافته كه تصوير منفى مفهوم جاهليت را بر کوچ نشینان در بیابان ها تطبيق كنند و سنتهاى نادرستى چون زنده به گور كردن دختران، خوردن حيوانات مرده، ازدواجهاى نامشروع، خشونت و بىرحمى، خودخواهى و غرور، كينه و خونخواهى را كه همگى در آيين جديد اسلام ناپسند و در ميان آنان مشهود بوده از نشانههاى جاهليت بدانند. در اين كاربردها واژه جاهليت همواره در برابر واژه اسلام قرار گرفته، بيانگر دوره زمانى مشخص پيش از بعثت است.
اشكالى كه در اين كاربرد پديد آمده آن است كه همه آنچه به دوره جاهليت نسبت داده مىشود ناپسند نيست، از اينرو از گذشته آثارى نوشته شده تا بيانگر اين امر باشند و به عنوان نمونه هشام كلبى (م. ۲۰۴ ق.)، كتابى با عنوان ما كانت الجاهلية تفعله و يوافق حكم الاسلام را نوشت.[۵]
وضع دينى و فرهنگى در دوره جاهلى
بسيارى از آيات قرآن كريم ناظر به عناصر فرهنگى و دينى دوره پيش از اسلام يا جاهليت نازل شدهاند تا به حذف يا اصلاح آن بپردازند، از اينرو آيات قرآنى نزديكترين منبع براى شناخت وضع دينى در دوره جاهليتاند.
۱. پرستش، خدايان و نهاد مذهب
عرب پيش از اسلام، خدايان متعدد و متنوعى مىپرستيد. نخستين گونه خدايان را اجرام آسمانى چون خورشيد، ماه و زهره تشكيل مىدادند كه به باورشان در امور زندگى اثرگذار بودند.[۶] نامگذارى برخى مردان مكه به عبد شمس بيانگر پرستش خورشيد در ميان مكيان است.[۷] اين امر در شبه جزيره نيز پيشينه داشت. بنا به گزارش قرآن از مردمان يمنى جامعه سبا، آنان در برابر خورشيد سجده مىكردند: وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ . (نمل/ ۲۴، ۲۷) اجرام آسمانى ديگرى چون شعرى، ثريّا، عطارد و زحل نيز در جوامع عرب پرستيده شده كه به نام برخى از آنها در قرآن اشاره شده است: وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْرىٰ . (نجم/ ۴۹، ۵۳) به باور برخى مفسران، منظور از نجم در آيه نخست سوره نجم، كه خداوند به افولش سوگند ياد كرده: وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ ثريا، يا زهره است.[۸]
افزون بر كواكب، گزارشهاى ديگرى از پرستش در ميان عرب وجود دارد. عزّى و ذات انواط شناخته شدهترين درختانى بودند كه پرستش مىشدند.[۹] با اينكه در منابع تاريخى اطلاعات كافى وجود ندارد، در آيات ديگرى بيان شده كه مردمان آن دوره جنيان را مىپرستيدند: ... كٰانُوا يَعْبُدُونَ اَلْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (سبأ/ ۳۴، ۴۱)، وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ اَلْجِنَّ... (انعام/ ۱۰۰، ۶) يا به آنها پناه مىبردند: وَ أَنَّهُ كٰانَ رِجٰالٌ مِنَ اَلْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجٰالٍ مِنَ اَلْجِنِّ . (جنّ/ ۶، ۷۲)
سنگهاى چشمگير، گونه ديگرى از امور عبادت شدهاند. بتهاى معروفى چون هبل، لات، عزّى، ودّ، سواع، نسر و يعوق همگى مجسمههايى از جنس سنگ بودند و به آنها اصنام گفته مىشد[۱۰] كه در آيات قرآن به برخى از آنها اشاره شده است: أَ فَرَأَيْتُمُ اَللاّٰتَ وَ اَلْعُزّٰى * وَ مَنٰاةَ اَلثّٰالِثَةَ اَلْأُخْرىٰ (نجم/ ۱۹، ۵۳-۲۰)، ... وَ لاٰ تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لاٰ سُوٰاعاً وَ لاٰ يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً . (نوح/ ۲۳، ۷۱)
عرب بتهاى متعددى داشت؛ ولى برخى از آنها از شهرت بيشترى برخوردارند: لات، عزّى، منات، هبل. شايان گفتن است كه با توجه به چندخدايى بودن عرب پيش از اسلام، آنان از همه خدايان انتظار يكسانى نداشتند، اين نكته نيز گفتنى است كه در دوره جاهلى هر قبيله و طايفهاى به خدايى باور داشت.
۲. معابد و مناسك
بيابانى بودن عمده مناطق شبه جزيره عربستان، بيشتر مردم آنجا را به جوامع قبيلهاى و كوچنشين سوق داده بود و معدود شهرهاى آن نيز جمعيت چندانى نداشتند.
در اين جوامع بياباننشين، معابد بزرگى درون شهرها شكل نگرفتند؛ به عنوان نمونه به رغم كثرت اطلاعات درباره يثرب، هيچ معبدى در آن ثبت نشده است. وجود بتهاى متعدد و اختصاصى قبايل، بيانگر وجود معابد اختصاصى و گوناگون در دوره پيش از اسلام است. طبيعى است كه در ميان قبايل كوچنشين، معابد در خيمههايى ويژه عبادت شكل گرفته باشند و با انتقال فصلى قبايل از منطقهاى به منطقه ديگر معبد و متولى آن نيز همراه با قبيله منتقل شوند. افزون بر معابد، خانهها محلى براى عبادت داشت كه بتهاى كوچك خود را در آن قرار مىدادند.تقرب به خدايان و بهرهمندى از حمايتهاى ايشان مناسك متعددى داشت. معمولا در هر معبدى، محلى وجود داشت تا پيروان، بخور خود را براى تقرب به خدايان آنجا بسوزانند.[۱۱]
قربانی کردن
همه معابد قربانگاه داشتند. در كعبه كنار بتها سنگهايى نصب شده بودند كه قربانى روى آنها يا در برابر آنها انجام مىگرفت[۱۲]و قرآن نيز مؤمنان را از قربانى كردن روى آنها برحذر داشته است: إِنَّمَا ... وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ . (مائده/ ۹۰، ۵) در برخى موارد به آن منحر يا غبغب گفته مىشد.[۱۳] عرب جاهلى با خون قربانى، بيت اللّه را بزرگ مىداشت[۱۴] و خون قربانى را بر بت مىريخت[۱۵] و دستان خونآلود خود را به بيت مىكشيد.[۱۶]
هدایا و نذورات
هداياى اختيارى به صورت «منح» و در مناسبتهايى گوناگون تقديم خدايان مىشد. در يمن و در سلسلههايى چون قتبان و معين ماليات بر زمين و حيوان به صورت «عشر» به معبد پرداخت مىشد.[۱۷] در قرآن كريم از بحيره، سائبه، وصيله و حام به عنوان هداياى رايج به خدايان ياد شده و اين امور لغو شدهاند: مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِيلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ وَ لٰكِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ . (مائده/ ۱۰۳، ۵)
۳. جهان پنهان
عرب در تفسير يا تعليل امورى خاص به ويژه بيمارى، دشوارى، بلا و ديگر مسائل كه پاسخ آن را نمىدانست، آن را به غيب نسبت مىداد كه جن برجستهترين و مهمترين ساكن آن بود. آنها در يك تقسيم دوگانه از جن و حن سخن گفتهاند. كاربرد واژگان متعددى براى گونههاى مختلف جن از جمله عامر، روح، شيطان، عفريت و ملك[۱۸] بيانگر رواج اين انديشه در ميان مردمان شبه جزيره پيش از اسلام است. به نظر مىرسد كه مردمان شبهجزيره قدرت و تأثير جن بر زندگى روزمره خود را در اندازه خدايان مىديدند و مناسك و اعمالى را براى جلب رضايت آنها انجام مىدادند. در قرآن كريم اشاره شده كه مشركان، پيامبر را كاهن يا شاعر دانستهاند؛ ولى خداوند اين نسبت را كه به مفهوم ارتباط با شيطان و دريافت اخبار از اوست از پيامبر نفى كرده است. (حاقّه/ ۴۱، ۶۹-۴۲؛ طور/ ۵۲، ۲۹-۳۰)
۴. باور به مرگ و قيامت
عرب پيش از اسلام مرگ را فنا و پايان زندگى مىدانست و به حيات ديگرى (آخرت) ايمان نداشت، در حالى كه ايمان به اللّه و معاد دو ركن اصلى رسالت پيامبر بود و در قرآن نيز تأكيد فراوانى بر آن شده است. ايمان نداشتن قرشيان و ديگر بتپرستان به معاد، در آيات قرآنى و عمدتا آيات مكى آمده است. عبارت وَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ۱۰ بار تكرار شده (انعام/ ۱۵۰، ۶؛ نحل/ ۶۰، ۲۲، ۱۶؛ اسراء/ ۴۵، ۱۰، ۱۷؛ مؤمنون/ ۷۴، ۲۳؛ نمل/ ۲۷، ۴؛ سبأ/ ۸، ۳۴؛ زمر/ ۴۵، ۳۹؛ نجم/ ۲۷، ۵۳) و گاه همين مفهوم با عبارت وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كٰافِرُونَ بيان شده است. (اعراف/ ۴۵، ۷؛ هود/ ۱۹، ۱۱؛ يوسف/ ۳۷، ۱۲؛ فصّلت/ ۷، ۴۱)
۵. علم و دانش:
اغلب انسانهاى دوره كهن، سواد خواندن و نوشتن نداشتند. در شبهجزيره عربستان كه عمده ساكنان آن كوچنشين بودند، سطح سواد نسبت به ديگر مناطق پايينتر بود؛ اما شمار افراد باسواد هر شهر، طايفه يا قبيله قابل توجه بود. در مدينه افرادى كه لقب كامل داشتند، سواد مىدانستند. سعد بن عباده، حضير و پسرش اسيد، سويد بن صامت، اوس بن خولى، عبد الله بن ابى و رافع بن مالك از اين دسته بودند؛ همچنين سعد بن زراره، منذر بن عمرو، ابى بن كعب، زيد بن ثابت، رافع بن مالك، معن بن عدى علوى، سعد بن ربيع، عبد الرحمن بن جبر، زيد بن ثابت، بشير بن سعيد، اوس بن خولى، منذر بن عمرو، ابو جبيرة بن ضحاك، قيس بن نشبه و... خواندن و نوشتن مىدانستند. در مكه گروهى به نام احناف كه از پرستش بت سر باز زده بودند، خواندن و نوشتن مىدانستند؛ همچنين حرب بن اميه و پسرش ابو سفيان، عمرو بن عمرو، عبد المطلب، على بن ابى طالب، بغيض بن عامر، ابو الروم بن عبد شرحبيل، وليد بن وليد، حاطب بن ابى بلتعه، حكم بن ابى احيحه، امية بن ابى الصلت و افراد فراوان ديگرى را جزو باسوادهاى مكه شمردهاند.[۱۹]
وضع اخلاقى و نظام اجتماعى
جامعه پيش از بعثت به دو بخش يكجانشين و كوچنشين طبقهبندى شده بود. ساكنان شهرها و روستاهاى شبهجزيره را اهل مدر مىگفتند و بياباننشينان را اهل وبر، زيرا خيمههاى كوچنشينان[۲۰] از پشم شتر (وبر)[۲۱] تهيه مىشد و خانه اهالى روستا و شهر از مدر (خشت و گل).[۲۲] در برخى منابع مفهوم عرب متمايز از اعراب دانسته شده و اعراب به بياباننشينان و عرب به يكجانشينان اطلاق شده است.[۲۳]
ميان اعضاى قبيله همبستگى شديدى موسوم به عصبيت حاكم بود كه آداب و رسوم قبيله ضامن آن بود، پايبندى به آداب و رسوم و سنن قبيله، از اصول زندگى قبيلهاى است و اعضا مايل نيستند آن را تغيير دهند. حق در اين نظام هميشه با اعضاى قبيله خودى است، حتى اگر متجاوز باشد. تعدى به هر عضو قبيله به معناى شكسته شدن حريم قبيله است و در اين صورت همه خود را موظف به حمايت از قبيله مىدانند. قالب قبيلهاى جامعه شبه جزيره عربستان، به سبب اقليم خشك و بيابانى آن همواره باز توليد مىشد.[۲۴]
افراد، با پيمان (بيعت) با رهبر قبيله تبعيت خود را از او براى حفظ كيان قبيله اعلام مىكردند، بر اين اساس تعدى به هر فرد، تعدى به قبيله او به شمار مىآمد و تعدى به قبيله براى اعضاى آن خطايى نابخشودنى بود. در سطوح بالاتر معمولا ميان مجموعههاى گوناگون منافع مشترك و رقباى مشتركى پديد مىآمد كه پيمانها و اتحاديه (حلف) قبايل را صورت مىداد كه بسته به نوع منفعت و دوام آن تفاوت داشت.
اخلاق بياباننشينان عرب متأثر از اقليم و نظام اجتماعى آنان بود. از سويى ارتباطهاى آنان عمدتا به اعضاى قبيله و همسايگان خود محدود بود و در نتيجه كمتر انديشه خود را به كار مىگرفتند و به سادهلوحى، خرافهگرايى و تعصب كور متمايل مىشدند و از سويى ديگر بر اثر وضع اجتماعى و تهديدهاى فرارو از آنان افرادى خشن، عبوس و تندخو ساخته بود كه قبيله، نياكان و هر آنچه را به قبيله آنان تعلق داشت برتر مىدانستند و به آنان فخر مىفروختند و در برابر حمله ديگران كينهتوز و انتقامجو بودند.[۲۵]
عرب بيابانى براى ابراز قدرت خود عادت كرده بود بلند سخن بگويد و كمتر مهربان، خوشاخلاق و خندهرو باشد و در وصف كرم، شجاعت و ديگر صفات نيكوى خود مبالغه كند.[۲۶] در قرآن به مناسبت به ويژگىهاى خلقى ناپسند آنان اشاره شده است. در بعضى آيات از سخن گفتن با صداى بلند نهى يا به صداى الاغ تشبيه شده است. (لقمان/ ۱۹، ۳۱؛ حجرات/ ۲، ۴۹) آيات مشير به خوشخلقى پيامبر، واكنش ديگرى در برابر اخلاق تند بيابانگردان بود. (قلم/ ۴، ۶۸؛ آل عمران/ ۱۵۹، ۳)
اموری که موجب مرگ جاهلیت میشود
معصومین علیهم السلام انجام برخی کارها را موجب این دانستهاند که شخص به مرگ جاهلیت از دنیا برود؛ یعنی گویا شخص اصلا اسلام نیاورده است. بهعنوان نمونه:
- کینه داشتن نسبت به حضرت علیعلیه السلام.[۲۷]
- نوشیدن شراب: مطابق روایات، نماز نوشنده شراب تا چهل روز پذیرفته نیست و اگر در این چهل روز از دنیا برود، به مرگ جاهلی مرده است.[۲۸]
- مرگ بدون وصیت.[۲۹]
- عدم شناخت امام.[۳۰]در روایات تأکید شده که عدم معرفت شخص در هر عصری به امام زمان خود، مساوی با جاهلیت است و چنین فردی همانند اهل جاهلیت از دنیا میرود. این مضمون در دعاها نیز وارد شده است، چنانچه در دعای غیبت حضرت قائم علیه السلام، داعی از خدا میخواهد که او را به مرگ جاهلی از دنیا نَبَرد.[۳۱]
منافق
مُنافِق شخصی که در دل، دین اسلام را نپذیرفته ولی در ظاهر خود را مؤمن نشان میدهد. مسئله نفاق پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه وآله و قدرتگرفتن او در مدینه مطرح شد. در این دوره، کسانی مخالف اسلام بودند؛ اما نمیتوانستند آشکارا با آن مخالفت کنند، به همین دلیل در ظاهر خود را مسلمان مینامیدند.
نفاق از مفاهیم پرکاربرد در قرآن است و سوره منافقون نیز به بررسی ویژگیها و معرفی منافقان پرداخته است. دروغگویی، سوءظن، خودبزرگبینی، تمسخر حق و انجام گناه و فسق از ویژگیهایی است که قرآن برای منافقان برشمرده است.
عبدالله بن ابی، عبدالله بن عیینه و اصحاب عقبه در زمره منافقان مشهور شمرده شدهاند. بنابر گزارشهای تاریخی پیامبر صلی الله علیه وآله با منافقان مدارا میکرد و بهصورت غیرمستقیم اقداماتشان را بیاثر میکرد. مسجد ضرار که پایگاه بخشی از منافقان مدینه شده بود، به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله تخریب شد.
طبق آیه ۱۴۵ سوره نساء جایگاه منافقان در پایینترین درجه جهنم است و مفسران با استناد به این آیه، نفاق را از کفر بدتر دانستهاند. نماز میت بر منافق متفاوت از نماز میت مؤمن است و به جای درخواست آمرزش، بر او لعن گفته میشود.
استفاده دشمنان از جاهليت در غدير[۳۲]
در لحظاتى كه خطابه پيامبرصلى الله عليه وآله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى توهين آميز بين خود رد و بدل كردند. خداوند در پاسخ به اين اهانت ها اين آيات را نازل كرد: ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ . إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ [۳۳]: ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند كه كداميك از شما مغرور شدهايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شدهاند و به هدايت شدگان آگاهتر است.
نكته قابل توجه در اين اهانت ها اين است كه اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنوندهاى را مبهوت مىكرد - نسبت جنون به پيامبرصلى الله عليه وآله مىدادند. در غدير نيز منافقين كه در صدد بازگرداندن قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقاً همان كلمات را به كار مىبردند و به آن حضرت نسبت جنون مىدادند!
يكى از فتنه انگيزى هاى منافقين پس از خطبه غدير، دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى بود كه براى خود منافقين هم بسيار ارزش داشت. اين تعصبات پس از خطبه غدير به دو شكل مطرح شد:
تعصب قومى و سنّ
اينكه پيامبرصلى الله عليه وآله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مى آمد، در حالى كه از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابىطالب عليه السلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مىدانستند و حتى به عقل هم نمىدانستند، يك تعصب به حساب مىآمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبرصلى الله عليه وآله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مىكنى.[۳۴]
مطرح كردن خلافت به عنوان غنيمت!
همچنين تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد. جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود: اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند!
اگر قرار به سهميه بندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكرده ايد و به اسلام ضربه نزده ايد كه امروز سهم خود را مىخواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبرصلى الله عليه وآله شما را طلقاء و آزادشدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميه گذارى هم باشد، اسلام مديون على بن ابىطالب عليه السلام است و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد. روزهايى كه همه فرار مىكردند و همه از اقدام هراس داشتند و كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليه السلام بود كه مشكل اسلام را حل كرد. اى منافقين پر مدعا ! شرم نمىكنيد كه مثل شمايى مىخواهد شريك على عليه السلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است؟!
اصحاب صحيفه ملعونه و جاهليت[۳۵]
يكى از جملاتى كه پيامبرصلى الله عليه وآله در برابر اصحاب صحيفه فرمود اين جمله است: «ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ». اين كلام پيامبرصلى الله عليه وآله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كرده اند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفهذاى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.[۳۶]
قريش در جاهليت وقتى راه هاى مختلف مبارزه با پيامبرصلى الله عليه وآله را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامه اى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنى هاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند! اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنى هاشم را چهار سال در شعب ابىطالب محاصره كردند.[۳۷]
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مىگردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبرصلى الله عليه وآله در هر دو، و آزار خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهت ها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله را روشن مىكند.
و لذا يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از تعصبات جاهلى بود، تا از عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود.
براى اين ادعا كه پيامبرصلى الله عليه وآله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهما السلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچكس نمىتواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است. براى روشن شدن سوء استفاده هاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرى هايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم استفاده از تعصبات جاهلى جامعه آن روز مسلمين و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى بود.
جامعه اسلامى و جاهليت[۳۸]
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سال هاى آخر عمر پيامبرصلى الله عليه وآله و در غدير وخيم كرده بود، قريب العهد بودن به جاهليت بود كه بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دلهاى بسيارى از آنان جا داشت. و لذا پيامبرصلى الله عليه وآله در خطبه غدير و در حاشيه شناخت ائمه ضلال به عموم مردم متذكر شدند كه از خود مطمئن نباشيد و از هواى نفس و فريب شيطان در حذر باشيد، و بدانيد كه اگر من از دنيا رفتم يا كشته شدم اين احتمال وجود دارد كه نه تنها گمراه شويد بلكه عقب گرد كنيد و به جاهليت برگرديد.
همچنين از جمله پيش در آمدهاى واقعه غدير و حجةالوداع اين نكته است كه تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجةالوداع را روشن مىكند.[۳۹]
جاهليت در قرآن[۴۰]
در سفر حجةالوداع و پس از نزول سوره نصر در منى و سخنان پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد آن، سومين عكس العمل حضرت اين بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را كنار مسجد خيف در منا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد. در اين سخنرانى پس از حمد و ثناى الهى، به چند مسئله اجتماعى اشاره نمود و با ذكر آيات 36 و 37 سوره توبه اشاره به ابطال برخى مسائل جاهلى مانند رباى جاهليت و خونريزى هاى آن زمان فرمود.[۴۱]
شك در ولايت مساوى با كفر و جاهليت[۴۲]
پيامبرصلى الله عليه وآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان عذاب منكرين ولايت، توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد، و عدم قبول نبوت و امامت را جاهليت بيان كرد. حضرت ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: «وَ اَنَا وَ اللَّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ»و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.
سپس شك در نبوت و امامت را يكسان دانست، و شك در يكى از امامان را نيز مانند شك در همه آنان اعلام كرد، و نتيجه چنين شكى را كفرِ جاهليت و آتش جهنم قرار داد.
«مَعاشِرَ النّاسِ، بى وَ اللَّهِ بَشَّرَ الاَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ اَنَا وَ اللَّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الاوُلى، وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما اُنْزِلَ اِلَىَّ، وَ مَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الاَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ»: اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمانها و زمينها هستم. هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.
جاهلیت و نفاق صحابه
از جمله مشهورترين آیات غدیر آيه اى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مکّه به سوى غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد:[۴۳] آیه ۶۷ سوره مائده است: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللَّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ : «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند».
آنچه در اين جا قابل ذكر است اين كه: دستور اعلان ولايت على عليه السلام از مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد. هنگام عشاى روز عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد.
اين مسئله از مهمترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مى كرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهلیت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمى گذشت و هنوز پايه هاى اسلام در دل مردم آن چنان كه بايد مستحكم نشده بود. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مى داد پيامبر صلى الله عليه و آله تکذیب مردم و تحريكات منافقین را به ياد آورد و خود را در شرايطى سخت احساس كرد.[۴۴]
و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشک شد و فرمود: إِنَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعاً وَ كَرْهاً حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ إِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى؟[۴۵]: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمک جنگ ها به انقياد خود درآورده ام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد؟[۴۶] اين جهت را پيامبر صلى الله عليه و آله به چند تعبير ياد كردند: «قوم من به جاهليت قريب العهد هستند.
من با آنان براى قبول دين جنگيده ام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم»؟ و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ.[۴۷] «مردم تازه مسلمان شده اند»؛ و يا در روايت آمده: فَخَشِىَ رَسُولُ اللَّه مِنْ قَوْمِهِ أَنْ يَرْجِعُوا إِلى جاهِلِيَّةٍ[۴۸]: «پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند». به تعبير ديگر: اين يک امر طبيعى است كه هركس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.
در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت ۲۳ سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت. عده اى از آنان با جاهليت يک سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مى كردند و هنوز ريشه هاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آن كه يادآورى خاطره هاى جنگ هاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آماده اى براى تحريک آنان بود. اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد و حضرت چنين تعبير فرمود:
إِنَّ قَوْمى حَديثُو عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعاً وَ كَرْهاً حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ إِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى؟[۴۹]: «سابقه قوم من با جاهلیت نزديک است من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيده ام تا آن كه در برابر من تسليم شده اند پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم؟». در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مى كند و مى فرمايد: إِنَّ النّاسَ حَديثُو عَهْدٍ بالاسْلامِ فَأَخْشى أَنْ يَضْطَرِبُوا[۵۰]: «سابقه مردم با اسلام نزديک است، مى ترسم به اضطراب بيفتند». در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: فَكَرِهَ أَنْ يُحَدِّثَ النَّاسَ بِشَيْءٍ كَرَاهِيَةَ أَنْ يَتَّهِمُوهُ لِأَنَّهُمْ كَانُوا حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْجَاهِلِيَّة[۵۱]: «پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديک بودند»، و يا چنين آمده است: فَخَشِيَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله قَوْمَهُ وَ أَهْلَ النِّفَاقِ وَ الشِّقَاقِ أَنْ يَتَفَرَّقُوا وَ يَرْجِعُوا إِلَى جَاهِلِيَّة.[۵۲] «پیامبر صلی الله علیه و آله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند».
اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند. با پايان حجةالوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئیل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ : «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است».
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شده اند. مى ترسم با اعلان ولايت على علیه السلام مردم مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على علیه السلام روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مى فرمايد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ : «اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى».
در اين مرحله دوم يک فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه اهل كاروان پياده مى شوند، ولايت على عليه السلام را بر مردم اعلام كنى. در پى اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفته اند. «إِنِّي أَخَافُ قُرَيْشاً وَ النَّاسَ عَلَى نَفْسِي وَ عَلِي»[۵۳]: و من بر جان خود و على ترس دارم.
از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول الله، خداى تعالى مى فرمايد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ :
«اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند». در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.[۵۴] اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد.پ
اگر مرا تکذیب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.[۵۵]
پانویس
- ↑ جوهری، الصحاح، ج۴، ص۱۶۶۳؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۱۱، ص۱۲۹.
- ↑ فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج۳، ص۴۲.
- ↑ طبری، تفسیر طبری، ج۱۹، ص۹۷_۹۸.
- ↑ المعجم المفهرس، «علم».
- ↑ الفهرست، ص ۱۰۹؛ هدية العارفين، ج ۲، ص ۵۰۹؛ الذريعه، ج ۱۹، ص ۲۳.
- ↑ المفصل، ج ۶، ص ۵۴-۵۵؛ نهاية الارب، ج ۱، ص ۵۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۱۷۰-۱۷۱؛ جمهرة انساب العرب، ص ۷۴، ۷۰.
- ↑ جامع البيان، ج ۲۷، ص ۲۴؛ تفسير قرطبى، ج ۱۸، ص ۸۲.
- ↑ الاصنام، ص ۱۸؛ المغازى، ج ۳، ص ۸۹۰-۸۹۱.
- ↑ الاصنام، ص ۹-۱۱؛ مقاييس اللغه، ج ۳، ص ۳۱۴؛ لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۴۹، «صنم».
- ↑ كتاب مقدس، ارميا ۱۲:۱۱-۱۳؛ خروج ۲۰.
- ↑ البحر المحيط، ج ۴، ص ۳۵۶-۳۵۷؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج ۴، ص ۱۱۹۸؛ المحرر الوجيز، ج ۲، ص ۱۵۲.
- ↑ الاصنام، ص ۲۰؛ السيرة النبويه، ج ۱، ص ۸۴.
- ↑ جامع البيان، ج ۶، ص ۴۸؛ التفسير الكبير، ج ۱۱، ص ۲۸۵؛ التبيان، ج ۳، ص ۴۳۳.
- ↑ العين، ج ۲، ص ۶۵-۶۶؛ الصحاح، ج ۲، ص ۷۳۶، «عتر».
- ↑ المحرر الوجيز، ج ۴، ص ۱۲۳؛ التسهيل، ج ۳، ص ۴۲.
- ↑ المفصل، ج ۶، ص ۱۸۴-۱۹۰.
- ↑ الحيوان، ج ۱، ص ۱۹۲، ۱۴۶-۱۹۳؛ ج ۶، ص ۴۱۵.
- ↑ المفصل، ج ۸، ص ۱۱۲-۱۴۳؛ مكاتيب الرسول، ج ۱، ص ۱۰۰-۱۰۱.
- ↑ المفصل، ج ۴، ص ۲۷۱.
- ↑ العين، ج ۸، ص ۳۸؛ لسان العرب، ج ۵، ص ۲۷۱، «وبر».
- ↑ لسان العرب، ج ۵، ص ۱۶۲، «مدر».
- ↑ الصحاح، ج ۱، ص ۱۷۸، «عرب».
- ↑ المفصل، ج ۴، ص ۳۱۳-۳۲۰.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۱۰۸؛ الكامل، ج ۳، ص ۱۴۰؛ تاريخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۲۵۳.
- ↑ الرسائل، ص ۵۲۲، ۴۷۷؛ ر. ك: المفصل، ج ۴، ص ۲۹۱-۲۹۹.
- ↑ علل الشرائع، ج۱، ص۱۴۴و۱۵۷.
- ↑ الکافی، ج۶، ص۴۰۰و۴۰۱
- ↑ روضة الواعظین، ج۲، ص۴۸۲
- ↑ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۱، ص۵۵
- ↑ کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۵۱۲.
- ↑ غدير در قرآن: ج 1 ص 309. ژرفاى غدير: ص 148 146.
- ↑ قلم / 8 - 1 .
- ↑ بحار الانوار: 18 ص 198 156
- ↑ ژرفاى غدير: ص 171. غدير در قرآن: ج 2 ص 423 422.
- ↑ بحار الانوار: ج 28 ص 106 همچنين مراجعه شود به كتاب: غدير در قرآن: ج 1 ص 129 و ج 2 ص 123.
- ↑ بحار الانوار: ج 18 ص 120 ح 33 و ج 19 ص 2.
- ↑ ژرفاى غدير: ص 118. اسرار غدير: ص 216 23.
- ↑ بحار الانوار: ج 21 ص 378 - 185.
- ↑ واقعه قرآنى غدير: ص 33.
- ↑ بحار الانوار: ج 9 ص 150 و ج 32 ص 363 317 294 291 290 و ج 36 ص 23 و ج 37 ص 114. امالى طوسى: ص 503 . مجمع البيان: ج 9 ص 72. تفسير فرات: ص 280.
- ↑ سخنرانى استثنائى غدير: ص 170 - 157.
- ↑ غدير در قرآن: ج ۱ ص۹۴ - ۹۶ ، ۱۱۰،۱۰۷.
- ↑ بحار الانوار: ج ۳۷ ص ۱۵۱ ح ۳۷. عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۵۱ - ۵۲. تفسير العياشى: ج ۲ ص ۹۷ ح ۸۹ .
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۲۹۷،۴۰.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳ / ۱۵ ص ۲۹۷. الاقبال: ج ص ۴۵۳ - ۴۵۹.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۱۴۲ ح ۲۱۱.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۱۷۷.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۲۹۷.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۱۴۲ ح ۲۱۱.
- ↑ امالى الصدوق: ص ۲۹۰ ح ۱۰. عوالم العلوم: ج ۳ / ۱۵ ص ۴۰
- ↑ بحار الانوار: ج ۳۷ ص ۱۷۱ ح ۵۱.
- ↑ اليقين باختصاص مولانا علي عليه السلام بإمرة المؤمنين، النص، ص۳۷۳.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۱۴۲ ح ۲۱۱.
- ↑ عوالم العلوم: ج ۳/۱۵ ص ۳۹. امالى الصدوق: ص ۲۹۰ ح ۱۰.