حضرت یوسف علیه السلام
| نام | یوسف |
|---|---|
| نسب | یوسف بن یعقوب بن إسحاق بن إبراهیم علیهمالسلام |
| لقب | صدیق |
| زادروز | حدود ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد (به اختلاف) |
| زادگاه | کنعان (فلسطین امروزی) |
| محل دفن | فلسطین (نابلس، شرق بیتالمقدس)، به روایتی در رود نیل (مصر) |
| طول عمر | ۱۱۰ سال (به روایتی) |
| والدین | پدر: یعقوب بن إسحاق علیهالسلام مادر: راحیل (همسر یعقوب) |
| همسران | زلیخا (آسنات)، به روایتی |
| فرزندان | افرائیم، منسا (به روایت تورات) |
| پس از | (به عنوان پیامبر) حضرت یعقوب علیهالسلام |
| پیش از | حضرت أیوب علیهالسلام (به ترتیب زمانی) |
| نقش | پیامبر بنیاسرائیل، صاحب مقام عزیزی مصر |
| حوادث | توطئه برادران، افتادن در چاه، بردگی، زندان، عزیز شدن مصر و… |
| یاران برجسته | بنیامین (برادر)، پادشاه مصر، عزیز مصر |
حضرت یوسف علیه السلام، از پیامبران بزرگ بنیاسرائیل و از نوادگان حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام است. ایشان در قرآن کریم با لقب «صدیق» و «از صالحان» معرفی شده و داستان زندگی او در سورهای مستقل به نام «سوره یوسف» با عنوان «أحسن القصص» (نیکوترین داستانها) بیان شده است.
نام حضرت یوسف علیه السلام ۲۷ بار در قرآن کریم آمده و سوره دوازدهم قرآن که ۱۱۱ آیه دارد، از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت ایشان میباشد. قرآن در این سوره به شرح زندگی پرفراز و نشیب ایشان پرداخته و آن را «أحسن القصص» معرفی کرده است.
ایشان در کنعان (فلسطین امروزی) به دنیا آمد و یازده برادر داشت که تنها با یکی از آنها به نام «بنیامین» از یک مادر (راحیل) بودند. یوسف از همه برادران جز بنیامین کوچکتر بود و به دلیل زیبایی، هوش و اخلاق نیکویش، بسیار مورد علاقه پدرش یعقوب علیه السلام قرار داشت.
داستان حضرت یوسف علیه السلام
رؤیای یوسف و هشدار پدر
حضرت یوسف علیه السلام هنگامی که نه سال داشت، روزی نزد پدر آمد و گفت: «پدرم! من در عالم خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده میکنند.»[۱] یعقوب که تعبیر خواب را میدانست به یوسف علیه السلام گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مکن که برای تو نقشه خطرناکی میکشند، چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است، و این گونه پروردگارت تو را برمیگزیند، و از تعبیر خوابها به تو میآموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و کامل میکند، همان گونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق علیهما السلام تمام کرد، به یقین پروردگار تو دانا و حکیم است.»[۲]
این خواب بر آن دلالت میکرد که روزی حضرت یوسف علیه السلام رئیس حکومت و پادشاه مصر خواهد شد و یازده برادر، پدر و مادرش کنار تخت شکوهمند او میآیند و به یوسف تعظیم و تجلیل میکنند.[۳] طبق بعضی از روایات، برخی از زنان یعقوب موضوع خواب دیدن یوسف را شنیدند و به برادران یوسف علیه السلام خبر دادند، از این رو حسادت برادران نسبت به یوسف علیه السلام بیشتر شد به طوری که تصمیم خطرناکی در مورد او گرفتند.[۴]
توطئه برادران
برادران یوسف در جلسهای محرمانه به پیشنهاد یکی از آنان که برادران را از قتل یوسف علیه السلام برحذر داشت، تصمیم گرفتند او را به چاهی که در سر راه کاروانها بود بیندازند تا بعضی از رهگذرها او را بیابند و با خود به نقاط دور ببرند و در نتیجه برای همیشه از چشم پدرشان پنهان خواهد شد.[۵]
آری، خصلت زشت حسادت باعث شد که آنها پدرشان پیامبر خدا را گمراه خواندند و اکثراً توطئه قتل یوسف بیگناه را طرح نمودند و تصمیم گرفتند به جنایتی بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالی کنند.
برادران یوسف با نفاق و ظاهرسازی عجیبی نزد پدرشان حضرت یعقوب علیه السلام آمدند و با کمال تظاهر به دلسوزی با پدر در مورد یوسف علیه السلام به گفتگو پرداختند تا او را یک روز همراه خود به صحرا ببرند. یعقوب علیه السلام گفت: «من از بردن یوسف، غمگین میشوم و از این میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.» برادران به پدر گفتند: با این که ما گروه نیرومندی هستیم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زیانکاران خواهیم بود. حضرت یعقوب علیه السلام ناگزیر رضایت داد که فرزندانش، یوسف علیه السلام را نیز همراه خود به صحرا ببرند.
کاروان فرزندان یعقوب به سوی صحرا حرکت کردند. وقتی که آنها از یعقوب فاصله بسیار گرفتند، کینههایشان آشکار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقامجویی از یوسف علیه السلام پرداختند. مطابق پارهای از روایات، پیراهن یوسف را از تنش بیرون آوردند و هرچه یوسف تضرع و التماس کرد که او را برهنه نکنند، اعتنا نکردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آویزان نموده و طناب را بریدند و او را به چاه افکندند.[۶]
نجات یوسف از چاه
یوسفِ مظلوم، شبهای تلخی را در میان چاه گذراند. سه روز و سه شب در میان چاه به سر برد، ولی خدای یوسف در یادِ او بود و او را با الهامهای حیاتبخش دلگرم کرده بود.
کاروانی که به همراه شترها و مالالتجاره از مدین به مصر میرفتند، برای رفع خستگی و استفاده از آب، کنار همان چاه آمدند. مردی را که «مالک بن ذعر» نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسیله دلو آب کشیده برای آنان و حیواناتشان حاضر کند. او وقتی که دلو را به چاه دراز کرد، هنگام بیرون آوردن، یوسف ریسمان را محکم گرفت. وقتی که مالک دلو را میکشید ناگاه چشمش به پسری ماهچهره افتاد و فریاد برآورد «مژده باد، مژده باد». کاروانیان همه به گرد یوسف جمع شدند و او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دلآرا و زیبای یوسف علیه السلام خیره شدند که مبهوت و شگفتزده گشتند.
کاروانیان وقتی به مصر رسیدند، او را به چند درهم معدود و کمارزش فروختند. از قضا عزیز مصر که نخستوزیر مصر بود، در فکر خریدن غلام لایقی بود. وقتی یوسف را در معرض فروش دید، او را خرید و به طرف خانه خود آورد و به همسرش «زلیخا» سفارشهای لازم را در مورد احترام و پذیرایی او نمود.
یوسف در قصر عزیز مصر
یوسف کوخنشین، یوسفِ در به در و اسیر و از چاه بیرون آمده، اینک در کاخ به سر میبرد و روز به روز آثار رشد جسمی و روحی از او پرتوافکن است. بر اثر کمال و جمال، معرفت و عفّت، ملاحت و حسن و وقاری که دارد، نه تنها دل عزیز مصر را تصرّف کرده، بلکه در دلِ همسر عزیز مصر هم جای گرفته است.
زلیخا شب و روز در فکر یوسف بود، ولی با هیچ ترفند و نیرنگی نتوانست از یوسف کام بگیرد. در یکی از فرصتهای مناسب خود را با طرز خاصی آراست و با حرکات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست یوسف را به طرف خود مایل کند، در حالی که درهای قصر را یکی پس از دیگری بسته بود، ولی هر چه طنازی کرد، یوسف تکان نخورد. یوسف گفت: «پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود که از من پرستاری خوبی کرد، خیانت نمیکنم، هیچگاه ستمکار راه رستگاری ندارد.»[۷]
به فرموده امام سجاد علیه السلام، یوسف دید زلیخا پارچهای روی بت انداخت، یوسف علیه السلام به او گفت: «تو از بتی که نمیشنود و نمیبیند و نمیفهمد، و خوردن و آشامیدن ندارد حیا میکنی، آیا من از کسی که انسانها را آفرید و علم به انسانها بخشید حیا نکنم؟»[۸]
این روایت از امام صادق علیه السلام هم نقل شده است، با این اضافه که یوسف فرمود: چرا جامه بر روی آن بت انداختی؟ زلیخا گفت: برای این که بت در این حال ما را نبیند! یوسف فرمود: تو از بت حیا میکنی، من از خدا حیا نکنم؟[۹]
امام رضا علیه السلام در تفسیر آیه مزبور میفرماید: «همسر عزیز تصمیم به کامجویی از یوسف گرفت، و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید، همچون همسر عزیز مصر تصمیم میگرفت، ولی او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمیکند و به سراغ گناه هم نمیرود».[۱۰]
امداد غیبی
یوسف از کنار زلیخا با سرعت تمام رد شد تا از کاخ بگریزد. زلیخا به دنبال یوسف آمد و یقه یوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بکشاند. بالاخره یوسف در این کشمکش، پیروز شد و در را باز کرد و بیرون جهید، در حالی که پیراهنش از پشت پاره شده بود. در همین لحظه، تصادفاً عزیز مصر از آن جا عبور میکرد. زلیخا برای تبرئه خود، نزد همسر آمد و گفت: «آیا سزای کسی که به همسر تو قصد بدی داشت غیر از زندان یا مجازات سخت است؟»
یوسف با لحن صادقانه و کمال آرامش گفت: «این زلیخا بود که میخواست مرا به سوی فساد بلغزاند.» و پیشنهاد کرد از کودکی که در گهواره است درباره این ماجرا پرسیده شود. عزیز رو به کودک کرد و گفت: «در این باره قضاوت کن.» کودک به اذن خداوند با کمال فصاحت گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده شده است، یوسف قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب دریده شده، یوسف این قصد را نداشته است. عزیز چون نگاه کرد، دید پیراهن یوسف از عقب دریده شده است. به همسر خود گفت: «این تهمت و افترا از مکر زنانه شما است.»[۱۱]
زندانیشدن
زلیخا که بر اثر بیاعتنایی یوسف به خواستههای نامشروعش سخت عصبانی بود، رسماً دستور داد تا یوسف علیه السلام را زندانی کنند. ولی بینش یوسف علیه السلام در مقابل این دستور، چنین بود که به خدا پناه برد و به درگاه او چنین عرض کرد: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه این زنان مرا به سوی آن میخوانند، اگر مکر و نیرنگ آنان را از من بازنگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.»[۱۲] خداوند دعای یوسف علیه السلام را اجابت کرد و مکر و نیرنگ زنان را از او بگردانید. آری یوسف، زندان شهر را به آلودگی زندان شهوت ترجیح داد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: یوسف علیه السلام در سن دوازدهسالگی وارد زندان شد و هجده سال در زندان ماند.[۱۳] در روایتی دیگر آمده است که پس از آزادی از زندان، هشتاد سال عمر کرد که مجموعاً یکصد و ده سال میشود.[۱۴]
امام رضا علیه السلام: یوسف علیه السلام در زندان به درگاه خدا شکوه کرد و گفت: بار خدایا! به چه سبب سزاوار زندان شدم؟ خداوند به او وحی فرمود که: تو خود زندان را انتخاب کردی، آنگاه که گفتی: پروردگارا! زندان را خوشتر دارم از آنچه مرا به سوی آن فرامی خوانند. چرا نگفتی: عافیت را خوشتر دارم از آنچه مرا به سوی آن فرامی خوانند؟[۱۵]
تعبیر خواب
در زندان، دو جوان همراه یوسف بودند که هر یک خوابی دیده بودند. یوسف علیه السلام با الهام الهی، خواب آنان را تعبیر کرد و به یکی از آنان که میدانست آزاد خواهد شد، فرمود: «مرا نزد پادشاه خود یاد کن.»[۱۶] اما شیطان باعث شد که آن شخص فراموش کند و یوسف سالها در زندان ماند.[۱۷] پس از چند سال، پادشاه مصر خوابی دید که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را میخوردند و هفت خوشه خشک و هفت خوشه سبز. هیچیک از تعبیرکنندگان نتوانستند این خواب را تعبیر کنند. آنگاه آن جوان زندانی، یوسف را به یاد آورد و نزد پادشاه رفت و از او خواست تا از یوسف درباره تعبیر خواب بپرسد.[۱۸]
یوسف علیه السلام تعبیر کرد که هفت سال پربرکت خواهد آمد و پس از آن هفت سال قحطی و خشکسالی، و سپس سالی که در آن باران میبارد و مردم در آن به فشار میافتند.[۱۹] پادشاه که تحت تأثیر علم و درایت یوسف قرار گرفته بود، دستور داد او را از زندان آزاد کنند و نزد او آورند. (سوره یوسف، آیه ۵۰)
عزیز شدن یوسف
پادشاه مصر به پاکی و علم و درایت یوسف پی برد و به او علاقه شدیدی پیدا کرد و به او گفت: «از امروز به بعد تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندی داری و تو فردی امین و درستکار میباشی.»[۲۰]حضرت یوسف علیه السلام با بینش دقیق خود، هفت سال فراوانی و هفت سال قحطی آینده را درک کرد و به شاه گفت: «اِجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ؛ مرا سرپرست خزائن و محصولات کشور مصر قرار بده، من از عهده نگهداری محصولها بر میآیم و به امور حفظ اقتصاد، نگهدارنده و آگاه هستم.»[۲۱] شاه، این مقام را به یوسف علیه السلام واگذار کرد. از آن پس، یوسف علیه السلام را با عنوان «عزیز» میخواندند.
یوسف پس از قبول این مسؤولیت، کمر خدمتگذاری به مردم را بست و بر اثر خدمات صادقانه و عادلانهاش محبوبیت خاصّی در میان ملت مصر پیدا نمود. خداوند این چنین به یوسف علیه السلام مقام داد و افتاده به چاه را به مقام عزیزی رسانید.[۲۲]
دیدار برادران و تعبیر خواب یوسف
هفت سال قحطی فرا رسید. مردم سرزمین کنعان نیز قحطیزده شدند و حتی یعقوب و فرزندان او نیز از این بلای عمومی برخوردار بودند. حضرت یعقوب علیه السلام به فرزندان خود فرمود که نزد عزیز مصر بروند و از او غلّات و آذوقه بگیرند.[۲۳] فرزندان یعقوب به مصر رفتند و چون سالیان زیادی گذشته بود، یوسف را نشناختند، اما یوسف آنان را شناخت و اکرام کرد. یوسف برای اینکه برادرشان بنیامین را بار دیگر با خود بیاورند، پول خریدشان را در بار شترهایشان گذارد. و به ایشان تأکید کرد که بار دیگر اگر بنیامین را نیاورند، خبری از آذوقه نیست.[۲۴]
در سفر بعدی با اصرار بنیامین را آوردند و یوسف به او گفت: «من برادر تو هستم.»[۲۵] و با نیرنگی او را نزد خود نگه داشت.[۲۶]
بازگشت نور به چشمان یعقوب
یوسف پیراهن خود را به برادرانش داد تا به نزد پدر ببرند:
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا.
[۲۷] یعقوب که از دوری یوسف روز و شب گریه میکرد و چشمانش نابینا شده بود، وقتی بوی پیراهن یوسف به مشامش رسید، بارقه امید در دلش روشنایی داد و گفت:
إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ۖ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ.
[۲۸] وقتی پیراهن یوسف را به رویش انداختند، نور چشمانش بازگشت.[۲۹]
همگی به طرف سرزمین مصر رفتند. هنگامی که وارد بر یوسف شدند، پدر و مادرش را در آغوش گرفت و گفت:
ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ.
[۳۰] و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و آنان برای او به سجده افتادند. آنگاه یوسف علیه السلام به پدر خود گفت:
هٰذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ ۖ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا.
[۳۱] خواب دوران کودکی که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابر او سجده میکردند، تحقق یافت.
ترک اولی و انتقال نور نبوت
طبق روایاتی که از امام صادق علیه السلام نقل شده است، حضرت یوسف علیه السلام با گروهی از ارتشیان خود با اسکورت منظّم و با شکوه خاصّی به استقبال یعقوب علیه السلام آمدند. وقتی که نزدیک هم رسیدند، یوسف بر پدر سلام کرد و کاملاً احترام نمود، ولی همین که خواست از مرکب پیاده شود، شکوه و عظمت خود را دید و مناسب ندید که از مرکب پیاده شود (یک لحظه ترک اولی کرد). جبرئیل بر او نازل شد و به یوسف گفت: دست خود را باز کن. چون یوسف دست خود را باز کرد، نوری از کف دست او به طرف آسمان ساطع گشت. یوسف گفت: این نور چیست؟ جبرئیل گفت: این نور نبوت است که از صلب تو خارج شد، به خاطر آن که لحظهای پیش پدر تواضع نکردی و در برابر او پیاده نشدی.[۳۲]
امام هادی علیه السلام میفرمایند: وقتی جبرئیل به امر خداوند، نور نبوّت را از صلب یوسف علیه السلام خارج کرد، آن را در صلب «لاوی» یکی از برادران یوسف قرار داد، زیرا لاوی برادران را از کشتن یوسف علیه السلام نهی کرده بود.[۳۳] خداوند او را به این ترتیب به پاداشش رسانید. او به این افتخار رسید که پیامبران بنیاسرائیل از ناحیه فرزندان او به وجود آیند؛ حضرت موسی علیه السلام از نسل لاوی بن یعقوب است.[۳۴]
ازدواج با زلیخا
نوشتهاند: زلیخا پیر، فرتوت و تهیدست شده بود به طوری که گدایی میکرد. روزی دید موکب شکوهمند یوسف علیه السلام در حال عبور است، خود را به یوسف رساند و گفت: «سُبْحانَ الَّذِی جَعَلَ الْمُلُوک عَبِیداً بِمَعْصِیتِهِمْ وَ الْعَبِیدَ مُلُوکاً بِطاعَتِهِمْ»؛ پاک و منزّه است خداوندی که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه برده کرد، و بردگان را به خاطر اطاعت، پادشاه نمود.[۳۵]
حضرت یوسف علیه السلام وقتی که او را شناخت، به او لطف و احسان کرد و به دعای یوسف علیه السلام، او جوان شد و یوسف با او ازدواج نمود.[۳۶]
در بعضی از روایات، علت این ازدواج چنین بیان شده است که زلیخا از زیبایی یوسف علیه السلام یاد کرد، یوسف علیه السلام به او فرمود: «چگونه خواهی کرد که اگر چهره پیامبر آخرالزّمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بنگری که در جمال و کمال از من زیباتر است.» محبت پیامبر اسلام در دل زلیخا جا گرفت، یوسف از طریق وحی الهی، این را دریافت، از این رو طبق دستور خدا، با او ازدواج کرد.[۳۷]
در قرآن و تورات از همسری به نام «آسنات» برای یوسف یاد شده که از او دو پسر به نامهای «افرائیم» و «منسا» به دنیا آورد.[۳۸] برخی روایات اسلامی نیز زلیخا را همان آسنات دانستهاند.
داستان یوسف علیه السلام در قرآن و تورات
در تورات، برخلاف قرآن، داستان یوسف با تفاوتهایی گزارش شده است. بنابر آنچه علامه طباطبایی نقل کرده، در تورات آمده که یوسف خواب سجدهٔ ستارگان و خورشید و ماه[۳۹] را برای برادران خود بازگو کرد و آنها به او حسادت ورزیدند و از این که روزی یوسف بر آنان حاکم شود، نگران شدند. همچنین زمانی که یوسف خواب را برای پدرش یعقوب تعریف کرد، یعقوب به او پرخاش کرد و گفت: آیا من، مادرت و یازده برادرت بر تو سجده خواهیم کرد؟!.[۴۰]
تفاوت دیگر آنکه بر پایه گزارش قرآن، برادران یوسف از یعقوب خواستند تا یوسف را همراه آنان به صحرا بفرستد (سوره یوسف، آیه ۱۲)، اما در گزارش تورات، خود یعقوب به یوسف دستور میدهد دنبال برادرانش به صحرا برود تا سالم بودن آنان و گوسفندان را بررسی کند.[۴۱]
شباهت حضرت یوسف علیه السلام با امام زمان علیه السلام
در منابع روایی شیعه، به شباهتهای حضرت یوسف با حضرت مهدی علیه السلام اشاره شده است. ابو بصیر از امام باقر علیه السلام نقل میکند:
- «لِلْقَائِمِ شَبَهٌ مِنْ يُوسُفَ. قُلْتُ: مَا شَبَهُهُ مِنْ يُوسُفَ؟ قَالَ: الْحَيْرَةُ وَالْغَيْبَةُ.»: برای قائم (عجل الله فرجه) شباهتی به یوسف (علیه السلام) است. گفتم: شباهت او به یوسف در چیست؟ فرمود: حیرت و غیبت.[۴۲]
- در روایت دیگر از امام صادق علیه السلام، شباهت در «زیبایی» و «جود و بخشش» نیز بیان شده است.[۴۳]
وفات و محل دفن
حضرت یوسف علیه السلام به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا کرده و عزّت فوقالعادهای نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش، بر سر محل به خاکسپاریش نزاع شد. هر طایفهای میخواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود. بالاخره رأی بر این شد که جنازه یوسف را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روی قبر رد میشد، مورد استفاده همه قرار میگرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و برکت وجود پاک حضرت یوسف علیه السلام میرسیدند.[۴۴]
بیرون آوردن توسط موسی علیه السلام
مدتی ماه بر اثر ابرهای متراکم بر بنیاسرائیل طلوع نکرد. هرگاه میخواستند از مصر به طرف شام بروند، احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم میکردند. به حضرت موسی علیه السلام وحی شد که استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد تا وصیت او انجام گیرد، در این صورت ماه را بر شما طالع خواهم کرد.[۴۵]
موسی علیه السلام پرسید که چه کسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. حضرت موسی علیه السلام به او فرمود: «آیا قبر یوسف را میشناسی؟» پیرزن عرض کرد: آری. حضرت موسی علیه السلام فرمود: ما را به آن اطّلاع بده. او گفت: اطّلاع نمیدهم مگر آن که چهار حاجتم را برآوری: اول این که پاهایم را درست کنی؛ دوم اینکه از پیری برگردم و جوان شوم؛ سوم آن که چشمم را بینا کنی و چهارم آن که مرا با خود به بهشت ببری. از طرف خدا به موسی علیه السلام وحی شد که حوائج او را برآور. حوائج پیرزن برآورده شد. آن گاه او مکان قبر یوسف علیه السلام را نشان داد. موسی علیه السلام در میان رود نیل، جنازه یوسف علیه السلام را که در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع کرد. از این رو، اهل کتاب، مردههای خود را به شام حمل کرده و در آن جا دفن میکنند.[۴۶]
مکان کنونی قبر
بنابر مشهور، جنازه یوسف علیه السلام را کنار قبر پدران خود در فلسطین دفن کردند. اینک در شش فرسخی بیتالمقدس، مکانی به نام قدس خلیل معروف است که قبر یوسف علیه السلام در آن قرار دارد. آرامگاه حضرت یوسف نبی علیه السلام اکنون در شرق نابلس در سرزمینهای اشغالی قرار دارد.
ویژگیهای برجسته حضرت یوسف علیه السلام
حضرت یوسف علیه السلام از پیامبران بزرگ بنیاسرائیل است که خداوند او را با صفات والایی ستوده است. او در قرآن با لقب «صدیق»[۴۷] و «از صالحان»[۴۸] معرفی شده است. خداوند علم تعبیر خواب را به او آموخت و او را بر مردم مصر مسلط گردانید.[۴۹]
از مهمترین ویژگیهای اخلاقی ایشان، عفّت و پاکدامنی در برابر وسوسههای زلیخا، صبر و استقامت در برابر سختیهای چاه و زندان، و عفو و گذشت در برابر برادرانی که به او ستم کرده بودند، میباشد.[۵۰] ایشان در اوج قدرت، نه تنها انتقام نگرفت، بلکه با کمال بزرگواری به برادران خود فرمود:
لَا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ ۖ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.
[۵۱]
حضرت یوسف علیه السلام و غدیرخم
در ايام دهه غديريه رخدادهاى متعددى اتفاق افتاده است. يكى از رخدادهاى مهم در تاریخ كه در بيست و دوم ذی حجة الحرام اتفاق افتاده، ورود برادران حضرت یوسف علیه السلام به محضر ايشان و ابراز تنگدستى مى باشد.
بیشتر بخوانید: "ملاقات حضرت يوسف عليه السلام با برادرانش در دهه غدير"
پانویس
- ↑ سوره یوسف، آیه ۴
- ↑ سوره یوسف، آیات ۵–۶
- ↑ سوره یوسف، آیه ۱۰۰
- ↑ تفسیر نور الثقلین، حویزی، ج۲، ص۴۱۰
- ↑ تفسیر نور الثقلین، حویزی، ج۲، ص۴۱۳؛ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۳، ص۷؛ جوامع الجامع، طبرسی، ج۲، ص۲۰۵
- ↑ تفسیر نور الثقلین، حویزی، ج۲، ص۴۱۳
- ↑ سوره یوسف، آیه ۲۳
- ↑ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۳، ص۱۴
- ↑ عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج۲، ص۴۵
- ↑ عیون أخبار الرضا، شیخ صدوق، ج۱، ص۲۰۱
- ↑ سوره یوسف، آیات ۲۵–۲۹
- ↑ سوره یوسف، آیه ۳۳
- ↑ آمالی شیخ صدوق، ص۳۲۴، ح۸
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۲، ص۲۶۱
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۲، ص۲۴۷
- ↑ سوره یوسف، آیه ۴۲
- ↑ سوره یوسف، آیه ۴۲
- ↑ سوره یوسف، آیات ۴۳–۴۵
- ↑ سوره یوسف، آیات ۴۷–۴۹
- ↑ سوره یوسف، آیه ۵۴
- ↑ سوره یوسف، آیه ۵۵
- ↑ سوره یوسف، آیه ۵۶
- ↑ سوره یوسف، آیات ۵۸–۵۹
- ↑ سوره یوسف، آیات ۶۰–۶۲
- ↑ سوره یوسف، آیه ۶۹
- ↑ سوره یوسف، آیات ۷۰–۷۶
- ↑ سوره یوسف، آیه ۹۳
- ↑ سوره یوسف، آیه ۹۴
- ↑ سوره یوسف، آیه ۹۶
- ↑ سوره یوسف، آیه ۹۹
- ↑ سوره یوسف، آیه ۱۰۰
- ↑ اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۳۱۲؛ مجمع البیان، طبرسی، ج۵، ص۴۵۶
- ↑ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۳، ص۴۸؛ سوره یوسف، آیه ۱۰
- ↑ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۳، ص۴۸
- ↑ ریاحین الشریعه، محلاتی، ج۵، ص۱۷۴–۱۷۵
- ↑ ریاحین الشریعه، محلاتی، ج۵، ص۱۷۴–۱۷۵
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۶، ص۱۹۳
- ↑ سوره یوسف، آیه ۲۱؛ سفر پیدایش، ۴۱:۵۰–۵۲
- ↑ سوره یوسف، آیه ۴
- ↑ طباطبایی، المیزان، ج۱۱، ص۲۶۱
- ↑ طباطبایی، المیزان، ج۱۱، ص۲۶۱
- ↑ نعمانی، الغیبة، ص ۱۸۹؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۸۸
- ↑ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۸۸
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۳، ص۱۲۷
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۳، ص۱۲۷
- ↑ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۱۳، ص۱۲۷
- ↑ سوره یوسف، آیه ۴۶
- ↑ سوره انعام، آیه ۸۴
- ↑ سوره یوسف، آیات ۲۱ و ۵۵
- ↑ سوره یوسف، آیات ۹۰–۹۲
- ↑ سوره یوسف، آیه ۹۲
منابع
- القرآن الکریم
- تفسیر نور الثقلین، عبدعلی بن جمعه حویزی، انتشارات اسماعیلیان، قم، ۱۴۱۵ هجری قمری
- تفسیر صافی، ملامحسن فیض کاشانی، انتشارات الصدر، تهران، ۱۴۱۵ هجری قمری
- جوامع الجامع، فضل بن حسن طبرسی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۷ هجری شمسی
- عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق (محمد بن علی بن بابویه)، انتشارات جهان، تهران، ۱۳۷۸ هجری قمری
- آمالی شیخ صدوق، شیخ صدوق، انتشارات کتابخانه اسلامی، تهران، ۱۳۶۲ هجری شمسی
- بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، محمد باقر مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ هجری قمری
- اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۸۸ هجری قمری
- مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن حسن طبرسی، انتشارات ناصر خسرو، تهران، ۱۳۷۲ هجری شمسی
- ریاحین الشریعه، ذبیحالله محلاتی، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۷۰ هجری شمسی
- تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، محمد بن محمدرضا مشهدی، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، ۱۳۶۸ هجری شمسی