خَوارِج، گروهی در جنگ صفین که علی بن ابیطالب را متهم به کفر کردند و علیه او شوریدند. آنها که به دلیل خروج علیه خلیفه مسلمین، خوارج نامیده شدند، همه کسانی که حکمیت را پذیرفتند و معتقد به کفر علی علیه السلام نبودند، را کافر می‌شمردند.

خوارج چه كسانى بودند؟

خوارج كسانى بودند كه از دين اسلام خارج گشتند و با امير المؤمنين على - عليه السّلام - پيكار نمودند. اينان در جنگ صفّين حكميّتى را كه خود بر آن حضرت تحميل كردند، آن را بهانه قرار دادند و بر آن پيشواى عادل، شوريدند. در آن هنگام؛ خوارج هشت هزار نفر يا بيشتر بودند. امير المؤمنين - عليه السّلام - ايشان را دعوت كرد تا خدا و سراى ديگر را به ياد آنها آورد و اشتباه ايشان را به رخ آنان بكشد، ولى آنها دعوت حضرت را ردّ كردند و از وى خواستند اعتراف كند كه كافر شده است!!! سپس توبه كند تا خدا او را ببخشد!!

وقتى حضرت ملاحظه فرمود كه خوارج دعوتش را اجابت نكردند، عبد اللّه بن عبّاس را به سوى آنها اعزام داشت. عبد اللّه بن عبّاس نيز مأموريت خود را به خوبى انجام داد و با استدلال لازم، سخافت رأى آنها را روشن ساخت و از ايشان خواست كه دست از خودسرى بردارند. ولى خوارج در سركشى و گمراهى خود اصرار ورزيدند. گويى گوشهايشان كر و دلهايشان سنگ بود.

خوارج اتفاق نمودند كه هر مسلمانى بر خلاف نظر آنها رفتار كند، كافر است! و خون و زن و مال آنها برايشان حلال است! به همين جهت، بر ضدّ مسلمانان شورش كردند و هر كس را كه ديدند به قتل رسانيدند. يكى از اينان خباب بن ارت تميمى بود، كه او را كشتند و شكم زن باردارش را دريدند! چون كار شورش و فساد آنها بالا گرفت، امير المؤمنين - عليه السّلام - آنها را نصيحت كرد و دعوت فرمود كه از قرآن و دستور پيغمبر و روش عموم مسلمين، خاصّه اوامر آن حضرت - كه پيشواى رسمى مسلمانان بود - پيروى كنند. و دست از سركشى و عواقب ناگوار آن بردارند.[۱]

حضرت نيز با آنها جنگيد و بيش از ده نفر از خوارج جان به سلامت نبردند و از سپاه آن حضرت نيز افزون از ده نفر به شهادت نرسيدند. البته اين پيشگويى را خود حضرت در اثناى گفتگوى با خوارج به آنها خبر داد، ولى آنها اعتنايى نكردند.

وقتى عبد اللّه زبير در مكه به حكومت رسيد، گروهى از اين افراد شورشى و خارجى در عراق به سركردگى نافع بن ازرق، و گروه ديگرى در يمامه به زعامت «نجدة بن عامر حرورى» آشكار گشتند. «نجدة» اين عقيده را به مذهب خوارج افزود كه: هر كس با آنها براى جنگ مسلمين خارج نشود، كافر است. و چنان مذهب خود را توسعه دادند كه حكم زناى محصنه را باطل كردند[۲] و قطع دست دزد را از بغل واجب دانستند. و نماز زن حائض را فرض شمردند. و ساير بدعت هايى كه اينجا محل ذكر آنها نيست.

هم اكنون طوايفى از اين فرقه در اكناف كشورهاى اسلامى وجود دارند. ابن بطوطه؛ جهانگرد مشهور، در قرن هشتم هجرى، در «عمان» آنها را ديده است. و در جزء اوّل سفرنامه خود[۳] نوشته است: مردم عمّان پيرو مذهب «اباضى» هستند. نماز جمعه را در ظهر چهار ركعت مى‌خوانند. پس از نماز، پيشنماز، آياتى از قرآن مجيد را تلاوت مى‌كند و سخن خود را مانند خطبه ايراد مى‌نمايد. نسبت به ابو بكر و عمر، تمايل نشان مى‌دهند، ولى از عثمان و على چيزى نمى‌گويند و وقتى مى‌خواهند از على نام ببرند با كنايه مى‌گويند: «آن مرد!!!». از عبد الرحمن بن ملجم ملعون، تمجيد مى‌كنند و مى‌گويند: وى بندۀ شايسته‌اى بود كه فتنه را ريشه كن ساخت!!

سپس ابن بطوطه مى‌گويد: فساد در ميان زنانشان شيوع دارد. آنها فاقد غيرت هستند. و از زنا دادن زنان خود باكى ندارند! من روزى نزد سلطان عمان؛ ابو محمد بن نبهان - كه از قبيلۀ «ازد» بود - نشسته بودم، زنى بسيار جوان و خوش صورت، با روى بازآمد و مقابل او ايستاد و گفت: اى ابو محمد! شيطان در سر من طغيان كرده است! سلطان گفت: برو و شيطان را بيرون كن! زن گفت: چطور مى‌توانم با اينكه در پناه تو هستم اين كار را انجام دهم! سلطان گفت: برو هر كارى مى‌خواهى بكن!

وقتى آن زن زيبا رفت، سلطان گفت: اين زن و امثال او كه مى‌خواهند مرتكب اين عمل شوند، در پناه سلطان آزادند. پدر و خويشان وى حق ندارند او را بازدارند و اگر او را كشتند، به قصاص وى به قتل مى‌رسند! زيرا زن در پناه سلطان است!!

جنگ و کشتن خوارج

دربارۀ كشتن خوارج، روايات بسيارى از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رسيده است، بويژه از طريق عترت طاهره عليهم السّلام.

  • پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «قرآن مى‌خوانند، ولى هنوز از حلقومشان تجاوز نكرده است كه دست به كشتن پيروان اسلام مى‌زنند. بت‌پرستان را به كمك مى‌گيرند و مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از اسلام خارج مى‌شوند. اگر آنها را درك كرديد، مانند قوم عاد، به قتل برسانيد».[۴]
  • در حديث ديگرى فرمود: «اگر دسترسى به ايشان پيدا كردى، مانند قوم ثمود آنها را به قتل برسان».
  • و همچنين رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در حديثى ديگر فرمود: «آنها افرادى كم سن هستند، و از نظر فكرى سفيه مى‌باشند، سخن پيغمبر را نقل مى‌كنند و قرآن مى‌خوانند، ولى هنوز از حنجره‌شان خارج نشده، مانند تيرى كه از كمان رها مى‌شود، از دين خارج مى‌گردند. هرگاه آنها را ديديد بكشيد؛ زيرا در كشتن آنها براى قاتل در روز قيامت، پاداشى هست».[۵]

از اين قبيل روايات صحيح دربارۀ تشويق مسلمانان به جنگ با خوارج فراوان رسيده است كه تمام آنها دلالت بر كفر ايشان دارد و مى‌گويد: كشتن آنها مانند كشتن عاد و ثمود است.[۶] روايات در اينكه «خوارج بدترين مردم روى زمين هستند» نيز از طريق فريقين سنّى و شيعه متواتر است. از جمله اين روايت است كه ابو ذر و رافع بن عمر غفارى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - روايت كرده‌اند كه فرمود:

  • «بعد از من در ميان امّت من قومى پيدا مى‌شوند كه قرآن مى‌خوانند و هنوز از حلقومشان بيرون نيامده از دين خارج مى‌شوند؛ مانند تيرى كه از كمان بگذرد، و ديگر بر نمى‌گردند. اينان بدترين مردم روى زمين هستند».[۷]
  • بخارى از ابو سعيد خدرى روايت مى‌كند كه گفت: روزى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مالى را ميان ما تقسيم مى‌كرد. ذو الخويصره[۸] - كه مردى از بنى تميم بود - آمد و گفت: يا رسول اللّه! با عدالت تقسيم كن! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: «واى بر تو! اگر من عادل نباشم پس عادل كيست‌؟ اگر من عادل نباشم تو زيان برده‌اى». عمر گفت: اجازه بده گردنش را بزنم. پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: او را رها كن، او يارانى دارد كه شما نماز و روزۀ خود را در برابر نماز و روزۀ آنها كوچك مى‌شماريد. قرآن مى‌خوانند، ولى هنوز از گلويشان برنيامده، مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از دين خارج مى‌شوند. تير و شمشير و لباسشان آلوده به خون كسى نيست. پيشانى آنها از كثرت سجده، پينه بسته است. رئيس آنها اين مرد است كه رخسارى سياه دارد و يكى از بازوانش مانند پستان زن مى‌باشد يا مثل پستان، متحرك است. وقتى كه مسلمانان دچار تفرقه مى‌شوند[۹] اينان سر به شورش بر مى‌دارند». ابو سعيد به راوى گفت: شاهد باش كه اين را من از پيغمبر شنيدم و گواهى مى‌دهم كه على بن ابى طالب با آنها مى‌جنگد و من نيز با او خواهم بود. پس آن مرد را آوردند. و من وقتى نگاه كردم ديدم همان طور است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرموده بود.[۱۰]
  • جندب بن زهير مى‌گويد: وقتى خوارج از سپاه على - عليه السّلام - كناره گرفتند و بر آن حضرت شوريدند، به اتفاق امام - عليه السّلام - به جنگ ايشان رفتيم. وقتى به اردوگاه آنها رسيديم، طنين آهنگ قرائت قرآن آنها را، مانند صداى زنبوران عسل شنيديم! چون نزديك شديم، در ميان آنها افرادى وارسته ديديم. من از تماشاى آنان ناراحت شدم. پس، از آنها كناره گرفتم و پياده شدم و در حالى كه افسار اسبم را گرفته و تكيه به نيزه‌ام داده بودم، گفتم: پروردگارا! اگر پيكار با اينان خدمتى به دين توست پس مرا به آن رهبرى كن و چنانچه اين كار، گناه است مرا از آن بر حذر بدار! در همان حال امير المؤمنين - عليه السّلام - سر رسيد. همين‌كه حضرت به من نزديك شد، فرمود: اى جندب! از خشم الهى پرهيز كن. سپس حضرت پياده شد و به نماز ايستاد. در اين هنگام، مردى آمد و گفت: يا امير المؤمنين! با خوارج كار داريد؟ فرمود: چطور؟ گفت: براى اينكه آنها از نهر گذشتند و رفتند. حضرت فرمود: نه! از نهر نگذشته‌اند. آن مرد گفت: سبحان اللّه! متعاقب آن ديگرى آمد و گفت: خوارج نهر را قطع كردند و از آنجا گذشتند. حضرت فرمود: نه! نهر را قطع نكردند. آن مرد گفت: سبحان اللّه! باز ديگرى آمد و گفت: آنها از نهر گذشتند و رفتند. فرمود: آنها از نهر نگذشتند و نمى‌گذرند. و چنانكه خدا و پيغمبر فرموده‌اند در آن سوى نهر كشته خواهند شد. سپس حضرت، سوار شد و به من فرمود: اى جندب! من مردى را به سوى آنها مى‌فرستم كه ايشان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان دعوت كند، ولى آنها به وى اعتنا نمى‌نمايند و تير بارانش مى‌كنند. اى جندب! ده نفر از ما كشته نمى‌شوند و از آنها نيز ده نفر جان به سلامت نمى‌برند. سپس فرمود: چه كسى اين قرآن را مى‌گيرد و مى‌رود كه اين عده را به كتاب خدا و سنّت پيغمبر دعوت كند و در اين راه كشته شود و در عوض، خداوند او را وارد بهشت نمايد؟ جوانى از قبيلۀ بنى عامر بن صعصعه پاسخ مثبت داد. جوان قرآن را گرفت و به طرف آنها رفت. همين‌كه به آنها نزديك شد، بارانى از تير بر وى باريد و شهيد شد. امير المؤمنين - عليه السّلام - فرمود: حمله كنيد! جندب گفت: من با اين دستهاى خودم قبل از نماز ظهر، هشت نفر از آنها را كشتم. همان طور كه حضرت فرموده بود، ده نفر از ما كشته نشدند و از آنها نيز بيش از ده نفر نجات نيافتند![۱۱]

علّت پيدايش خوارج

بيشتر اهتمام خلفاى پس از امام على عليه السّلام، فتح و گسترش سرزمين‌هاى اسلامى بود. چنين امرى سبب مى‌شد كه افراد بسيارى با فرهنگ ها و مليت هاى گوناگون، به اسلام رو آوردند؛ عدل و مساوات حكومت اسلامى آنان را جذب مى‌كرد. از اين رو، آموزش اين افراد و آشنا ساختن اينان با روح فرهنگ اسلامى از وظايف مهم حاكمان اسلامى بود كه معمولا مورد غفلت قرار مى‌گرفت. اگر چه بيشتر خوارج از اعراب بودند، اما در ميان آنها غير عرب نيز وجود داشت.

ويژگى همۀ آنها اين بود كه نادان، امّا مقدس مآب بودند. آنان با فرهنگ اسلامى آشنايى نداشتند. از جنبه‌هاى مختلف، خصوصا بينش و معرفت، داراى كاستي هاى بسيار بودند. از اين رو چاره‌اى نداشتند جز اين كه از طريق عبادت هاى بى‌روح و ركوع و سجودهاى طولانى، آن كاستي ها را جبران كنند.

  • امير مؤمنان عليه السّلام روحيۀ خوارج را چنين توصيف فرموده است: آنان مردانى خشن، فاقد انديشۀ عالى و احساسات لطيف، مردمى پست، برده صفت و اوباش هستند كه از هر گوشه‌اى جمع شده‌اند و از هر ناحيه‌اى فراهم آمده‌اند. اينها كسانى هستند كه بايد اوّل تعليم ببينند، آداب اسلامى به آنها تعليم داده شود و در فرهنگ و ثقافت اسلامى خبرويت پيدا كنند. بايد بر اينها قيّم حكومت كند و مچ دستشان گرفته شود، نه اين كه آزاد بگردند و شمشيرها را در دست نگه‌دارند و راجع به ماهيت اسلام اظهار نظر كنند. اينها نه از مهاجرانند كه از خانه‌هاى خود به خاطر اسلام مهاجرت كردند و نه از انصار كه مهاجران را در جوار خود پذيرفتند.[۱۲]
  • امام على عليه السّلام در مورد خوارج فرموده است: همانا بدترين مردم هستيد. تيرهايى در دست شيطانيد كه از وجود پليدتان براى زدن نشانه خود استفاده مى‌كند و به وسيلۀ شما، مردم را در حيرت و گمراهى مى‌افكند.[۱۳] آرى! جهالت، عمده‌ترين ويژگى اين افراد بود. آنان مانع بزرگى در مقابل برنامه‌هاى اصلاحى امام عليه السّلام بودند. بدان اندازه از درك و فهم برخوردار نبودند كه مقام بلند شخصيتى چون امام على عليه السّلام را دريابند و براى نيل به اهداف عالى او يارى‌گرش باشند.[۱۴]

خوارج به سبب دشمنی با امام علی علیه السلام، گاه نواصب یا ناصبه نیز خوانده شده‌اند[۱۵] و از آن‌رو که نخستین بار، کسانی که مرتکب کبیره شده بودند را تکفیر کردند، مُکَفّره نامیده شده‌اند.[۱۶] اهل النهر یا اهل النهروان، نام دیگری برای خوارج است.[۱۷] آن‌ها همچنین به نام شُراة، به‌معنای کسانی که جان خود را به بهشت می‌فروشند، خوانده شده‌اند.[۱۸]

در ابتدا، کوفه و بصره از پایگاه‌های اصلی خوارج بود.[۱۹] شمار خوارج بصره بیشتر از کوفه بود؛ چراکه بسیاری از خوارج کوفه پس از گفت‌وگوی امام علی با آن‌ها، از خوارج جدا شدند.[۲۰] پس از آن خوارج در شهرها و نواحی بسیاری پراکنده شدند؛ از ایران و یمن تا شمال آفریقا و نواحی مغرب اسلامی.[۲۱] فرقه‌های مختلف خوارج در طول تاریخ منقرض شدند و تنها اباضیه که آرای آنان به عقاید سایر مسلمانان نزدیک است، در عمان، سیوه، حضرموت، جربه، زنگبار، طرابلس غرب و الجزایر همچنان حضور دارند.[۲۲]

اعتقادات خوارج

ريشۀ اصلى خروج آنان را چند چيز تشكيل مى‌داد:

  1. تكفير حضرت على عليه السّلام، عثمان، معاويه، اصحاب جمل و اصحاب تحكيم؛ يعنى كسانى كه به حكميت رضا دادند؛ جز آنان كه به حكميت رأى داده و سپس توبه كردند.
  2. تكفير كسانى كه قائل به كفر على عليه السّلام و عثمان و... نباشند.
  3. اعتقاد به اين كه ايمان، تنها عقيدۀ قلبى نيست، بلكه عمل و اوامر و نواهى، جزء ايمان است؛ يعنى ايمان، اعتقاد و عمل است.
  4. اعتقاد به وجوب بلا شرط‍‌ شورش بر والى و امام ستمگر. آنان مى‌گفتند: امر به معروف و نهى از منكر، مشروط‍‌ به چيزى نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين دستور الهى انجام گيرد.[۲۳]

امام عليه السّلام بعد از ماجراى نهروان فرمود: «خوارج را پس از من نكشيد؛ زيرا كسى كه حق را بجويد و خطا رود، مانند كسى نيست كه باطل را بجويد و آن را بيابد».[۲۴]

امّا خوارج از روش باطل خود دست بر نداشتند و سرانجام تصميم گرفتند سه تن را كه به زعم خود، از عوامل ايجاد مشكلات مسلمانان بودند؛ يعنى معاويه، عمرو عاص و حضرت على عليه السّلام ترور كنند. عبد الرحمن بن ملجم مرادى مأمور ترور على عليه السّلام شد. او بعد از قبول مأموريت، به كوفه آمد. او در نتيجۀ ملامت هاى نفس ملامتگر خويش، از تصميم خود منصرف شد، امّا آنگاه كه با قطام، زن زيباروى عرب مواجه شد، دلباختۀ او گشت. قطام كينۀ على عليه السّلام را در دل داشت. او ابن ملجم را طعمۀ خوبى براى انتقام از على عليه السّلام يافت. ابن ملجم، فريفتۀ قطام شد و سرانجام در سحرگاه شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى، در محراب مسجد كوفه، ضربه‌اى بر سر مبارك پيشواى مؤمنان زد كه در بيست و يكم رمضان به شهادت رسيد.[۲۵]

غدير در جمل و صفين و نهروان[۲۶]

اصحاب سقیفه در قيافه ‏هاى ظاهرفريبى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. در كنار جنگ جمل با حضور عایشه و طلحه و زبیر و جنگ صفین توسط معاویه و به بهانه قتل عثمان، بار سوم كج ‏فكران پينه بر پيشانى -  كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خودرأيى و عدم اطاعت از امام معصوم را همچون اهل سقيفه بر دوش مى ‏كشيدند -  به ميدان غدير آمدند.

شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلائى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مى‏ آمد. اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمى ‏آمد كه اميرالمؤمنين‏ عليه السلام را پس از ۲۵ سال مردم به التماس براى خلافت فراخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجاميد، و همين روزها بود كه به صف ‏آرايى‏ هاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.

اگر چه در سقيفه نوبت به صف ‏آرايى نرسيد و غديريان فوراً مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ ‏هاى سه‏ گانه اميرالمؤمنين ‏عليه السلام شمشيرهاى بسيارى -  با درجات اعتقادى متفاوت -  در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر شرطة الخميس يعنى فدائيان غدير بودند[۲۷] كه معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا به نمايش گذاشتند.

يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مى‏ پرسند: منزلت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام نزد شما در چه حدى است؟ مى ‏گويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفته ‏ايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مى ‏آوريم...![۲۸]

مارقين در خطبه غدير[۲۹]

در مرحله چهارم از خطبه غدير و پس از بيان حديث «من كنت مولاه» ، پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره ‏اى به آينده كفر ستيز امیرالمؤمنین عليه السلام با ناکثین و قاسطین و مارقین نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروه ‏ها به امر خداوند است.

پانویس

  1. اجتهاد در مقابل نص، ص ۱۶۰
  2. زناى محصنه اين است كه مرد زن دار و زن شوهر دار، مرتكب عمل منافى عفّت شود. در اين صورت اگر در محكمۀ شرع، ثابت شد، بايد هر دو را سنگسار كرد و در غير اين صورت، بايد به هر كدام صد تازيانه زد.
  3. صفحۀ ۱۷۲ به بعد.
  4. صحيح مسلم، ج ۱، از ابو سعيد خدرى، ص ۳۹۳، (باب: ذكر الخوارج و صفاتهم).
  5. صحيح مسلم، ج ۱، به دو طريق از ابو سعيد خدرى، ص ۳۹۴ (باب: ذكر الخوارج و صفاتهم).
  6. صحيح مسلم، ج ۱، از على - عليه السّلام -، ص ۳۹۶ (باب: التحريص على قتل الخوارج).
  7. صحيح مسلم، ج ۱، ص ۳۹۸ (باب الخوارج شرّ الخلق و الخليقه).
  8. همان حرقوص بن زهير ذو الثديه است.
  9. در جنگ صفين كه دو گروه طرفدار حضرت على - عليه السّلام - و معاويه پيدا شدند و به دنبال آن، به واسطۀ سركشى اصحاب ذو الثديۀ خارجى، خوارج بر ضدّ هر دو دسته شوريدند، تا سرانجام امير المؤمنين - عليه السّلام - در نبرد نهروان با آنها جنگيد و همه را تار و مار كرد.
  10. صحيح بخارى، ج ۲، ص ۱۸۴ (كتاب: بدء الخلق)، صحيح مسلم، ج ۱، ص ۳۹۳ (باب: ذكر خوارج و صفاتهم). مسند احمد، ج ۳، ص ۵۶.
  11. اجتهاد در مقابل نص، ص ۱۶۹
  12. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ۱۳، ص ۳۰۹.
  13. همان، ج ۸، ص ۱۱۲؛ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج ۱۶، ص ۳۲۱.
  14. امامت پژوهی، ص۳۸۹
  15. المواعظ و الاعتبار فى ذکر الخطط و الآثار، ج۴، قسم ۱، ص۴۲۸.
  16. مجموع الفتاوی، ۱۴۲۱ق، ج۴، جزء ۷، ص۲۶۱؛ ج ۷، جزء ۱۳، ص۲۰۸-۲۰۹.
  17. جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۱۱۵،
  18. جمل من أنساب الأشراف، ج۹، ص۲۷۲.
  19. تاریخ الطبری، بیروت، ج۵، ص۷۶.
  20. علی علیه السلام و الخوارج، ج۲، ص۱۰۴.
  21. مروج الذهب، بیروت، ج۴، ص۲۷
  22. بحوث فی الملل و النحل، ج۵، ص۱۸۱.
  23. امامت پژوهی، ص ۳۰۰.
  24. فيض الاسلام، ترجمۀ نهج البلاغه، خطبۀ ۶۰.
  25. تاريخ يعقوبى، ترجمۀ محمد ابراهيم آيتى، ج ۲، ص ۳۹؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ۳، ص ۳۸۷.
  26. اسرار غدير: ص ۳۰۷. چهارده قرن با غدير: ص ۱۹.
  27. بحار الانوار: ج ۴۲ ص ۱۵۱.
  28. بحار الانوار: ج ۴۲ ص ۱۵۰ ح ۱۶.
  29. واقعه قرآنى غدير: ص ۸۹ .