بَنی‌اُمَیِّه یکی از تیره‌های بزرگ قبیله قریش که شماری از آنان نزدیک یک سده (۴۱-۱۳۲ق) حکومت کردند. سلسله بنی‌امیه با آغاز خلافت معاویه در ۴۱ق آغاز شد و در ۱۳۲ق با شکست مروان بن محمد به پایان رسید. در این سال‌ها ۱۴ تن از بنی‌امیه، خود را خلیفه ممالک اسلامی می‌خواندند. پس از معاویة بن یزید، خلافت امویان به شاخه مروانی انتقال یافت. مطابق با برخی روایات، بنی‌امیه، شجره ملعونه مورد اشاره در قرآن هستند. پنج امام شیعه در دوران حکومت بنی‌امیه زندگی می‌کردند. قیام‌های: عاشورا، زید بن علی، و مختار ثقفی از جمله حرکت‌های شیعیان علیه بنی‌امیه بود.

بنی امیه
اطلاعات کلی
وجه نام‌گذاریفرزندان امیه، (غلام یا فرزند عبد الشمس)
نژادعرب
منشعب ازقریش
صدر خاندانامیه بن عبدالشمس
بنیان‌گذارمعاویة بن ابی سفیان
خاستگاهمکه
عصرقبل و بعد از اسلام
مذهباهل سنت
زمان اسلام آوردنبعد از فتح مکه
مکان استقرارشام
ویژگیحیله گری و کشتار مردم و غصب خلافت و حکومت اسلامی
نام حکومتبنی امیه
شروع حکومت۴۱ق با حکومت معاویه
پایان حکومت۱۳۲ق با مرگ مروان بن محمد
گستره حکومتسرزمین های اسلامی
حاکمانمعاویه و یزید بن معاویه و معاویة بن یزید و آل مروان
صحابهمعاویه
مشاهیرمغیرة بن شعبه ثقفی، زیاد بن ابیه، عمرو عاص، مسلم بن عقبه مری، حجاج بن یوسف ثقفی

شجره‌نامه

در مورد امیه، بزرگ خاندان بنی‌امیه، دو قول وجود دارد.

  1. بر اساس بعضی از روایات، امیه غلام عبدشمس بن عبدمناف بود، عبدالشمس وی را آزاد کرد و به پسری برگزید. در واقع ریشه نسب معاویه از روم است هر چند به ظاهر از قبیله قریش محسوب می‌شوند.[۱] جمله حضرت علی علیه السلام خطاب به معاویه «لَا الصَّرِیحُ کاللَّصِیق؛ صریح مانند الحاق شده نیست» اشاره به این مطلب دارد که معاویه نیز آن را انکار نکرد.[۲]
  2. برخی از منابع وی را پسر عبدالشمس دانسته‌اند. بر این اساس اگر امیه فرزند عبدالشمس باشد، نسب بنی‌امیه و بنی‌هاشم در عبدمناف به یکدیگر می‌رسند.

فرزندان امیه

برای امیه ۱۰ فرزند پسر برشمرده‌اند. چهار تن از آنان با نام‌های حرب، ابوحرب، سفیان و ابوسفیان، عنابس خوانده می‌شده، چهار تن دیگر با نام‌های عاص، ابوالعاص، عیص، ابوالعیص، مشهور به اعیاص بوده‌اند و دو فرزند دیگر به نام عمرو و ابوعمرو. از میان فرزندان امیه، دو تن در کودکی درگذشتند و دو تن دیگر از باقیمانده فرزندان وی نیز نسلی بر جای نگذاشتند.[۳]

  • حرب، فرزند بزرگ امیه و پدر ابوسفیان از بزرگان مکه به شمار می‌رفت و مدتی با عبدالمطلب مراوده و دوستی داشت، اما سرانجام کارشان به نزاع و داوری کشید.[۴] اگرچه بعید نیست چنین روایتی تحت‌تأثیر داستانِ دشمنی امیه و هاشم پدید آمده باشد.[۵] حرب در نبردهای اعراب مانند یوم عُکاظ و دو جنگ فِجار فرمانده سپاه قریش بود و پس از وی این منصب به ابوسفیان رسید.[۶] فرزند دیگر امیه، ابوالعاص، نیای عثمان بن عفان و مروان بن حکم و شماری از فرزندان او بود که به خلافت رسیدند.[۷]
  • شاخه دیگر بنی‌امیه از طریق اسید، فرزند ابوالعیص بن امیه ادامه یافت که دو فرزندش عتاب و خالد در فتح مکه مسلمان شدند.[۸] از دیگر شاخه‌های مشهور بنی‌امیه، فرزندان عاص و سعید بن عاص هستند که برخی از آنان در دوره عثمان و دیگر اعضای این خاندان در حوادث تاریخی نقش داشتند و به مناصب مهمی دست یافتند. یکی از فرزندان سعید بن عاص،‌ خالد نام داشت که از اولین مسلمانان بود[۹] و پس از پیامبر با شورای سقیفه مخالفت کرد و حاضر به بیعت با ابوبکر نشد.[۱۰] خالد بن سعید را نجیبِ بنی‌امیه نام نهاده‌اند.[۱۱]
  • شاخه دیگری از بنی‌امیه نیز از طریق ابوعمر بن امیه پدید آمد و عقبة بن ابی‌معیط و فرزندش، ولید، از مشهورترین اعضای این شاخه هستند. کم‌اهمیت‌ترین شاخه این خاندان، بازماندگان سفیان بن امیه دانسته می‌شوند که شمارشان اندک بود و نقش چندانی در تحولات و رویدادها نداشتند.[۱۲]

دوران بنی امیه

قبل از اسلام

  • روایاتی که درباره بنی‌امیه در دوره پیش از اسلام در دست است، عمدتاً حاکی از سابقه عداوت و خونریزی میان امویان و هاشمیان است.[۱۳]
  • «هاشم» مردى بزرگوار، جليل‌القدر و پاك بود و رياست و سيادت عرب را به عهده داشت، ولى «عبد شمس» درست در نقطۀ مقابل او قرار داشت و هميشه با بنى «هاشم» مبارزه مى‌كرد.
  • «عبد المطلب» صفات نيك پدرى را داشت و مرد بزرگوارى بود، و در نتيجه، رياست عرب را به دست آورد، ولى «اميه» فردى خبيث، ناپاك، حسود و وحشى بود. اميه، براى رياست، با عبد المطلب مبارزه مى‌كرد، و سرانجام بدون اينكه پيروز شود درگذشت
  • حرب بعد از امیه، پرچمدار مخالفت و دشمنى با عبد المطلب شد. عبد المطلب هم دو پسر داشت: «عبد اللّٰه» و «ابو طالب» كه هر دو درستكار و انسان دوست بودند و از هركدام پسرى به دنيا آمد: اولى «محمد بن عبد اللّٰه صلى الله عليه و آله» و دومى «على بن ابى طالب علیه السلام».
  • ابو طالب، بعد از عبد المطلب، به علت فوت عبد اللّٰه، رئيس شد. از «حرب» هم پسرى به نام «ابو سفيان» به دنيا آمده بود كه مظهر تام نادرستى ناپاكى، خيانت و جنايت بود.[۱۴]

صدر اسلام

  • در عصر ظهور اسلام، ابوسفیان برجسته‌ترین شخصیت بنی‌امیه و یکی از چهار تنی به شمار می‌رفت که گفته‌اند پیش از اسلام حکمشان نافذ بود.[۱۵]او با پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بارها جنگيد، و در حدود ۷۰ نفر از مهاجر و انصار را كشت، كه حضرت «حمزه علیه السلام» عموى رسول‌اللّٰه صلى الله عليه و آله هم از جملۀ آنهاست.[۱۶] «طبرى» در تاريخ خود نقل مى‌كند: پرچمى بر ضد اسلام برافراشته نشد مگر اينكه ابو سفيان صاحب و رئيس و رهبر آن بود، و در تمامى جنگ‌هاى «بدر» و «احد» و «خندق» و... ابو سفيان و اتباع او سركرده بودند.[۱۷]
  • پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه وآله به مدینه، ابوسفیان دوباره به تجارت پرداخت و با کاروان بزرگی به شام رفت. با وقوع جنگ بدر که بسیاری از مشرکان و حنظله فرزندش در آن کشته شدند و پسر دیگرش، عمرو، به اسارت درآمد در رأس مشرکان قرار گرفت.
  • پس از فتح مکه او و تعدادی از سران بنی‌امیه مسلمان شدند،.[۱۸]ابوسفیان وقتى در فتح مكه به ارتش پيروزمند اسلام نگاه كرد، به عباس عموى پيغمبر گفت: برادرزاده‌ات داراىِ‌ سلطنتى عظيم شد. عباس گفت: اين پيغمبرى و خداپرستى است نه سلطنت و پادشاهى.[۱۹]
  • رسول‌ خدا صلی الله علیه وآله در هفت مورد ابو سفيان را لعن فرمود.[۲۰]از جمله وقتى بود كه ابو سفيان سوار بر الاغى بود و معاويه زمام آن را به دست گرفته و يزيد آن را مى‌راند، رسول‌اللّٰه فرمود: خدا، راكب و قائد و راننده آن را لعنت كند.[۲۱]

دوران خلفاء

  • ابوسفیان از انتخاب ابوبکر به خلافت، از آن جهت که از قبیله مشهوری از قریش نبود، آشکارا انتقاد کرد.خاندان ابوسفیان در جنگ‌های زمان ابوبکر و عمر فعالانه شرکت کردند و یزید و معاویه، فرزندان ابوسفیان، در فتح برخی مناطق شام امیر سپاه بودند و بعدها در عهد عمر به امارت نقاط مذکور دست یافتند.[۲۲]
  • وقتی عمر بن خطاب به خلافت رسید، یزید بن ابی‌سفیان را استاندار شام کرد و پس از مُردن او، برادرش معاویه را به جای او قرار داد.[۲۳]مرحوم شرف الدين در كتاب خود مى‌نويسد: عمر معاويه را به خلافت تحريك كرده بود، زيرا در روايتى كه از عامه نقل شده، عمر رو به اهل «شورا» كرده و گفته بود: اگر شما همكارى و همفكرى داشتيد، خلافت مال شما و اولاد شماست! ولى اگر دشمنى و عداوت و حسد ورزيد، معاوية بن ابى سفيان بر شما غلبه خواهد كرد. شرف الدين بعد مى‌نويسد: همين حرف‌ها معاويه را در امر خلافت راغب كرد و در واقع او را هم جزو كانديداها قرار داد، و با توطئه‌اى كه براى خلافت عثمان چيده شده بود، خلافت و سلطنت معاويه هم مسلم بود![۲۴]

دوران عثمان بن عفان

  • با آغاز خلافت عثمان بن عفان که از بنی‌امیه بود، امویان نفوذ و قدرت خود را گسترده‌تر کردند.[۲۵] عثمان بنی‌امیه را به ولایت شهرهای مهم و برای ادامه فتوح برگماشت و در برخی موارد، اموال های بزرگی از بیت المال به آنان بخشید.[۲۶]ابن ابى الحديد مى‌گويد: عثمان حكم بن ابى عاص را پس از رانده شدن از دربار رسالت، و راه نيافتن به دربار خلافت ابى بكر و عمر برگردانده و ۱۰۰/۰۰۰ درهم به وى بخشيد. فدك را كه فاطمه عليها السلام به عنوان ارث پدرى مطالبه مى‌نمود، به اضافۀ ۱۰۰/۰۰۰ در هم از بيت‌المال به مروان داد. تمام مسلمين از چراگاه‌هاى اطراف مدينه ممنوع شدند و آنها تيول بنى اميه گرديد.[۲۷]
  • سيد قطب دانشمند معاصر مصرى مى‌نويسد: از بدبختى و سوء اتفاق اين است كه عثمان خليفه شد، او پير فرتوتى بود و از خود اراده‌اى نداشت و تحت نفوذ مروان و بنى اميه قرار گرفته بود. عثمان براى سلطنت معاويه مقدمه‌چينى كرد، و عمداً «فلسطين» و «حمص» را جزو قلمرو فرماندارى معاويه ساخت، تا او بتواند مال و قشون جمع كند، و در خلافت على عليه السلام اخلال‌گرى نموده، و حكومت را به دست گيرد.[۲۸]
  • عثمان از دودمان بنى اميه بود و سلسلۀ نسب او - هم از لحاظ‍‌ پدرى و هم از ناحيۀ مادرى - به عبد شمس بن عبد مناف - جد بنى اميه - منتهى مى‌شود.[۲۹] در واقع بايستى عثمان را نخستين خليفۀ اموى دانست، بعد از اينكه عثمان به خلافت منصوب شد، ابو سفيان بر عثمان وارد گشت و خطاب به او گفت: اگر كسى غير بنى اميه در اينجا نيست رازى با تو بگويم! و سپس گفت: اى گروه بنى اميه: هنگامى كه خلافت به «تيم» و «عدى» رسيد، من در آن طمع داشتم، و اكنون‌كه نصيب شما شده آن را مانند توپ‌بازى به چنگ گيريد و براى فرزندان خود موروثى نماييد و اركان آن را بنى قرار دهيد. قسم به آنچه ابو سفيان به آن قسم مى‌خورد (بت‌هاى دورۀ جاهليّت)، بهشت و دوزخى در كار نيست![۳۰]
  • ابو سفيان بعدازاين ماجرا، سر قبر حمزۀ سيدالشهدا علیه السلام آمد و لگدى بر قبر زد و گفت: حمزه! مسئله‌اى كه ديروز بر سر آن با ما جنگ داشتى امروز دست ماست، و ما از تيم و عدى به آن سزاوارتر بوديم![۳۱]

در زمان امیرالمومنین علیه السلام

  • با آغاز خلافت امام علی علیه السلام، سران بنی‌امیه نخست به مکه رفتند و سپس همراه با اصحاب جمل به بهانه خونخواهی عثمان، به جنگ با امیرالمومنین علیه السلام پرداختند،[۳۲] اما بر سر خلافت با اصحاب جمل اختلاف داشتند و بنابر برخی روایات مروان بن حکم، طلحه را در جنگ به قتل رساند.[۳۳]
  • پس از شکست در جنگ جمل، بنی‌امیه به سوی معاویه والی شام رفتند، در حالی که امام علی علیه السلام از نخستین روزهای خلافت، او را از ولایت شام عزل کرده بود.[۳۴]
  • معاویه پس ازجنگ صفین، با فرستادن بسر بن ابی‌ارطاه و دیگر عُمّال خود به برخی از مناطق عراق و حجاز و یمن تا حد ممکن آن سرزمین‌ها را ناامن کرده بود.[۳۵] این اختلافات، امام علی علیه السلام و پس از وی امام حسن علیه السلام را از پیگیری کار معاویه بازداشت، تا آنکه سرانجام در پی صلحی میان امام حسن علیه السلام و معاویه، خلافت در ۴۱ق (۶۶۱م) کاملاً از آنِ معاویه شد.[۳۶]

خلفاء اموی

خلافت امویان به دو بخش شاخه سفیانی و شاخه مروانی تقسیم می‌شود. معاویة بن ابی‌سفیان، و یزید بن معاویه، و معاویة بن یزید، خلفای شاخه سفیانی‌اند و پس از به تخت نشستن مروان بن حکم، خلافت اموی به مروانیان منتقل شد.

  1. معاوية بن ابى سفيان (۴۱-۶۰)
  2. يزيد بن معاويه (۶۰-۶۴ ق)
  3. معاوية بن يزيد (۶۴، چهل يا نود روز بعد)
  4. مروان بن حكم (۶۴-۶۵ ق)
  5. عبد الملك بن مروان (۶۵-۸۶ ق)
  6. وليد بن عبد الملك (۸۶-۹۶ ق)
  7. سليمان بن عبد الملك (۹۶-۹۹ ق)
  8. عمر بن عبد العزيز (۹۹-۱۰۱ ق)
  9. يزيد بن عبد الملك (۱۰۱-۱۰۵ ق)
  10. هشام بن عبد الملك (۱۰۵-۱۲۵ ق)
  11. وليد بن عبد الملك (۱۲۵-۱۲۶ ق)
  12. يزيد بن وليد (۱۲۶ - حدود شش ماه بعد)
  13. ابراهيم بن وليد (۱۲۶-۱۲۷ ق)
  14. مروان بن محمد (۱۲۷-۱۳۲ ق)

معاوية بن ابى سفيان

نسبت معاويه (پدر): معاوية بن ابو سفيان بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى بن كلاب (مادر): هند بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى.[۳۷]

  • معاويه با حضرت على علیه السلام به دشمنی پرداخت و در اين راه از هيچ جنايتى فروگذارى نكرد. براى قتل عثمان مخفيانه توطئه چيد و سپس به وسيلۀ عمال خود پيراهن او را به دست آورد و آن را بر ضد امیرالمومنین علیه السلام علم كرد. طلحه و زبير را با توطئه‌هایی برانگيخت تا با حضرت على علیه السلام بجنگند؛ و در نتيجه، جنگ «جمل» پيش آمد. و وقتى در آن جنگ شكست خورد خود او مستقلاً به جنگ با حضرت على علیه السلام آمد و جنگ «صفّين» را به پا ساخت و با حقّه‌بازى آن را به نفع خود تمام نمود. وقتى امیرالمومنین عليه السلام براى بار دوم عازم قطع مادۀ فساد گرديد، در محراب عبادت شهيد شد و معاويه كه ديگر كسى را ياراى مقاومت در مقابل او نبود، در شوال ۴۱ ه‍‌ در بيت‌المقدس براى خود بيعت گرفت و ۱۹ سال و ۸ ماه بر مردم حكومت كرد.
  • بعد از شهادت حضرت على عليه السلام، مردم ايران و عراق و حجاز، با امام حسن عليه السلام بيعت كردند. بااين‌حال، معاويه لشكرى را آراست كه با امام حسن عليه السلام جنگ كند؛ و امام حسن نيز حاضر به مقابله شد و لشكرى را آماده ساخت، ولى به علت توطئه‌هاى خائنانۀ معاويه در ميان سپاهيان امام حسن عليه السلام فتنه و اختلاف و اضطراب افتاد و اكثريت كنار كشيده و رفتند و مردم عراق به امام حسن اهانت‌ها نمودند و حضرت را تنها گذاشتند.[۳۸] با اين شرائط‍‌ و اوضاع براى امام حسن عليه السلام راهى جز صلح باقى نمانده بود. اگر امام حسن با همان افراد معدود جنگ مى‌كرد، جز از بين رفتن آنها و تشديد فشار به شيعيان نتيجۀ ديگرى متوقّع نبود.[۳۹]
  • «ابو الفرج» در مقاتل: «معاويه وقتى‌كه خواست براى يزيد بيعت بگيرد به حسن بن على و سعد بن ابى وقاص سم داد كه در اثر آن درگذشتند.» مقريزى مى‌نويسد: امام حسن را بنى اميه مسموم ساختند.[۴۰] و شرح اجمالى جريان چنين است كه: معاويه بن ابى سفيان «جعده» دختر «اشعث» را كه همسر امام حسن بود تحريك كرد و حضرت را مسموم ساخت. و در نتيجۀ همان سم حضرت در گذشت، و معاويه وقتى شهادت امام حسن را شنيد مسرور شد! و سر به سجده گذاشت.[۴۱]سرانجا پس از گرفتن بیعت برای پسرش یزید در رجب سال ۶۱ در ۸۰ سالگى مرد).[۴۲]

یزید بن معاویه

  • عبد اللّٰه بن حنظله مى‌گويد: «به خدا ما با يزيد ملاقات نكرديم مگر اينكه مى‌ترسيديم از آسمان سنگ ببارد، زيرا يزيد آماده بود كه با مادر و دختر و خواهر خود زنا كند، مشروب‌خوار بود و نماز نمى‌خواند». «يزيد اهل طرب و عياشى، سگ‌باز و ميمون‌باز بود. مجلس شراب تشكيل مى‌داد. روزى بعد از قتل امام حسين در مجلس شراب به ساقى گفت كه براى «ابن زياد» هم قدحى را پر كند و بعد دستور داد كه خوانندگان بخوانند! ياران و عمّال و مأمورين يزيد نيز مثل خود او اهل فسق و فجور بودند، و در ايام او در مكه و مدينه خوانندگى و استعمال لهو و لعب ظاهر شد و شرب خمر علنى گرديد».[۴۳] جاحظ‍‌ در كتاب التاج مى‌نويسد: از پادشاهان اسلام! كه دائم‌الخمر بود (يزيد بن معاويه) بود كه هيچ روزى به سر نمى‌برد مگر مست و خراب و هيچ شبى را به روز نمى‌آورد مگر خمار شراب.[۴۴] ژوزف ماك كاپ مى‌گويد: يزيد از مخرّبين اسلام و از كفّار به شمار مى‌رود، مادر او مسيحى بود! ابداً با دين اسلام موافقتى نداشت و هروقت فرصتى به دست مى‌آورد، تحقير فراوان مى‌نمود و با آزادى شراب مى‌نوشيد.
  • سواران او با كمال وقاحت اسب‌هاى خود را نزديك قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بستند و تا توانستند مسلمانان را غارت كرده و كشتند. مدينه را ويران و غارت نمودند، و در نه ماه نه هزار حرام‌زاده در مدينه به دنيا آمد. بعد كعبه را كه قدس الأقدس جهان اسلامى بود آتش زدند.[۴۵]
  • داستان فاجعۀ كربلا معروف‌تر از آن است كه دربارۀ آن توضيح دهيم و اگر در تاريخ سياه بنى اميه و يزيد همين يك موضوع بود دربارۀ آنها كافى بود.
  • وقتى اهل مدينه، عامل يزيد را از مدينه بيرون كردند، يزيد لشكرى به مدينه فرستاد كه عدۀ زيادى از بنى هاشم، قريش و انصار را كشتند كه ۴۰۰۰ نفر از آنها شمرده شد. و سپس از مردم بيعت گرفتند كه «بندگان يزيد» هستند[۴۶] و هركس كه قبول نمى‌كرد كه «عبد خالص» يزيد است، گردن او را مى‌زدند.[۴۷]
  • بعدازاين که مسرف كه رئيس قشون بود مُرد و «حصين بن نمير» جانشين او شد و به مكه آمد و منجنيق‌هايى دور كعبه نصب كرد و سنگ و آتش را بر كعبه فروريخت؛ و در نتيجه كعبه آتش گرفت و منهدم شد.[۴۸]

سیره حاکمان بنی امیه

همۀ حاكمان اموى از ميان دشمنان شيعه برگزيده مى‌شدند و از آزار و اذيت شيعيان فروگذارى نمى‌كردند؛ ولى از ميان آنان زياد، عبيد الله بن زياد و حجاج ابن يوسف گوى سبقت را از ديگران ربوده بودند.[۴۹]

  • ابن ابى الحديد دانشمند مشهور جهان تسنن مى‌نويسد: «شيعيان در هرجا كه بودند به قتل مى‌رسيدند؛ بنى اميه دست‌ها و پاهاى اشخاص را به احتمال اينكه از شيعيان هستند مى‌بريدند؛ هركسى كه معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پيامبر بود، يا زندانى مى‌شد، يا مالش به غارت مى‌رفت يا خانه‌اش را ويران مى‌كردند. شدت فشار و تضييقات نسبت به شيعيان به حدى رسيد كه اتهام به دوستى على عليه السّلام از اتهام به كفر و بى‌دينى بدتر شمرده مى‌شد و عواقب سخت‌ترى به دنبال داشت. در اجراى اين سياست خشونت‌آميز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود؛ زيرا كوفه مركز شيعيان امير مؤمنان بود. معاويه، زياد بن سميه را حاكم كوفه كرد و بعدها فرمانروانى بصره را نيز به وى سپرد. زياد كه روزى در صف ياران على عليه السّلام بود و همه آنها را به خوبى مى‌شناخت، شيعيان را مورد تعقيب قرار داد و در هر گوشه و كنارى كه مخفى شده بودند، پيدا كرد. آنها را كشت، تهديد كرد، دست‌ها و پاهايشان را قطع كرد، نابينا ساخت، بر شاخه درختان خرما به دار آويخت و از عراق پراكنده كرد؛ به‌طورى كه احدى از شخصيت‌هاى معروف شيعه در عراق باقى نماند».[۵۰]
وضعيت اجتماعى
عرب‌گرائى

خاندان اموى سعى در اشاعه وحدت عرب نمودند تا بتوانند با متمركز كردن نيروها در اين قسمت هرگونه مخالفتى را نابود سازند. ازاين‌جهت موالى را به چشم تحقير مى‌نگريستند. در تشييع جنازه آنان شركت نمى‌كردند. در يك صف با آنان نماز نمى‌گزاردند و حتى از آنان جزيه مى‌گرفتند كه تا زمان عمر بن عبد العزيز اين رسم ادامه داشت و در اين زمان دستور داد كه آنان از جزيه معاف باشند.[۵۱]

اختلافات قبيله‌اى

تعصب قبائل كه در دوران اسلام سست شده بود از سوء سياست امويان با قوتى تازه آشكار شد و به حدى بالا گرفت كه درگيرى‌هاى شديد «مرج راهط‍‌» ۶۵ ه‍‌ از مهم‌ترين آنها مى‌باشد.[۵۲]در زمان عمر بن عبد العزيز اين حركت كند گرديد، اما در زمان يزيد بن عبد الملك به شدت خود.[۵۳]

آداب و رسوم

مسلمانان صدر اسلام عموما از تجمل بيزار بودند تا حد مقدور سعى داشتند زندگى ساده‌اى را براى خود بوجود آورند. اما همين‌كه اعراب با بيگانگان به‌خصوص ايران و روم در طول فتوحات اسلامى آشنا گشتند به تدريج مراسم و تجملات[۵۴] اجتماعى خاصى پديدار گشت اين حركت در زمان  خلفاى بنى اميه به سرعت رواج يافت، به‌طورى كه غالب خلفاء، امراء، وزيران و متمولين موجبات رشد آن را فراهم كردند.[۵۵]

غنا و طرب

در زمان بنى اميه مجالس غنا به نحو چشمگيرى رشد نمود، به‌طورى‌كه زنان و مردان آوازخوانى نظير «طويس»، «غريض»، «ابن سريج» و «حبابه» ظاهر شدند و آن‌چنان فساد اخلاقى را موجب گشتند كه بسيارى از بزرگان در آن غوطه‌ور شدند و ماجراى عشق و محبت بسيارى از امويان نسبت به كنيزان آوازخوان مؤيد اين گفتار است.[۵۶]

قصرهاى دارالخلافه

ساخت عمارت‌هاى مجلل، از زمان عثمان بن عفان رواج يافت و در زمان بنى اميه به اوج خود رسيد. خلفاى بنى اميه خود را شبيه به پادشاهان مى‌كردند و به همين جهت ساختن قصرهاى مجلل را سرلوحه كارهاى خود قرار دادند، متمولين ديگر نيز به تبعيت از خلفاى اموى براى خود قصرهايى زيبا ترتيب دادند كه وصف آن را در كتب تاريخ به‌طور مفصل آورده‌اند.[۵۷]

خوراك

خوراك عرب پيش و بعد از اسلام  ساده و مختصر بود. اما بعد از فتوحات تجمل‌گرائى در خوراكيها نيز رسوخ كرد به‌طورى‌كه از بزرگان  ايران و روم نيز جلو افتادند و افرادى مانند معاوية بن ابى سفيان و حجاج بن يوسف به‌عنوان پرخورترين افراد بشمار رفتند.[۵۸]

پوشاك

در اين دوران به تبعيت از آداب و رسوم ايرانى و رومى لباسهايى با مدلهايى غير عربى رواج يافت. امويان لباسهاى حرير و ابريشم گلدار را مى‌پسنديدند و لذا بسيارى از مردم به آنها روى آوردند. ازاين‌جهت صنعت بافندگى رونق گرفت. با اين وصف سعى مى‌كردند از عمامه و شمشير استفاده كنند و آن را نشانه عرب بودن خود مى‌دانستند.[۵۹]

سرگرمى خلفا

خلفاى اموى مانند پادشاهان ديگر اوقات بسيارى را صرف بازيهاى خاصى مى‌كردند كه مهم‌ترين آنها شكار درندگان و حيوانهاى وحشى و تربيت حيوانهايى نظير ميمون و سگ بود به‌طورى‌كه براى آنها لباسهاى گران‌قيمت تهيه مى‌كردند و افرادى پرستارى از آنها را برعهده داشتند.[۶۰]

وضعيت سياسى

آنچه مدّ نظر حكام بنى اميه بود همانا تسلط‍‌ بر حكومت و احراز پست و مقام‌هاى حكومتى بود و در اين راه تا وقتى مردم، صحابه و تابعين مانع آنان نمى‌شدند با آنان كارى نداشتند. اين صفت در كارگزاران عالى‌رتبه آنان نيز ديده مى‌شد و رفتارى شبيه رفتار پادشاهان و فراعنه داشتند.[۶۱]

فتوحات

امويان توانستند در طول حكومت خود سرزمينهاى وسيعى را اشغال كنند. در شرق موفق شدند در سال ۵۴ ه‍‌ بخارا را متصرف شوند و در سال ۹۳ ه‍‌ تمامى مناطق ماوراءالنهر را به اشغال خود درآوردند و در سمت غرب نيز با سرعت زيادى به پيش رفتند و شهرهاى مهمى مانند «قرطاچنه»، «طليطله» و «افريقيه» را تصاحب كردند.

مقارن سال ۱۰۷ ه‍‌ تا قلب فرانسه حمله كردند ولى «شارل مارتل» در سال ۱۱۴ ه‍‌ در تور بر مسلمانان پيروز شد بااين‌حال شهر «فحربونه» در دست مسلمين باقى ماند. در شمال توانستند از سال ۶۰ ه‍‌ تا ۶۷ ه‍‌ قسطنطنيه را اشغال كنند. چندين بار به ارمنستان حمله كردند اما نتوانستند تحت سيطره خود درآورند با اين وصف ممالك تحت تصرف در زمان حكومت بنى اميه از اقيانوس اطلس تا شط‍‌ سند و از درياى خزر تا نيل امتداد يافت.[۶۲]

جنگهاى داخلى

از همان ابتداى روى كار آمدن معاويه، مخالفت با او از طرف گروه‌ها و شخصيت‌ها آغاز شد و تا پايان حكومت امويان ادامه يافت. اين جنگها علل مختلفى داشت كه مى‌توان از انديشه‌هاى اعتقادى اصيل اسلامى، تعصب‌هاى قبيله‌اى، تضاد طبقاتى و منافع سياسى را نام برد. آنان از منطق صحيح عارى بودند و هر سخنى را با شمشير پاسخ مى‌دادند دست به هر اقدام فجيعى مى‌زدند كه با روح اسلام مغاير بود در اين مورد شواهد تاريخى بسيارى وجود دارد كه مى‌توان به قيامهاى توابين[۶۳] ، زيد بن على[۶۴] ، شبيب بن يزيد شيبانى[۶۵]، نجدة بن عامر حنفى[۶۶]، عبد اللّه بن زبير[۶۷]، مختار بن ابى عبيده ثقفى[۶۸] ، عبد الرحمن بن محمد بن اشعث[۶۹]، عمرو بن سعيد بن عمرو عاص[۷۰]، ضحاك بن قيس فهرى[۷۱] ، مصعب بن زبير[۷۲]، يزيد بن مهلب[۷۳]، اشاره كرد.

وضعيت اعتقادى
گسترش بى‌دينى

دشمنى امويان با اسلام از همان ابتدا محسوس بود. معاويه به صراحت مى‌گفت: به خدا سوگند آرام نخواهم نشست مگر اينكه اين نام [نام پيامبر صلی الله علیه وآله] را دفن كنم و اين ذكر و ياد را به خاك بسپارم.[۷۴] يزيد پس از جنگ كربلا اجدادش را مى‌ستود و گفت اين نبرد به تلافى نبرد بدر است و شعرى را كه «عبد اللّه زبعرى» در نبرد احد سروده و در آن از انتقام خون مشركان بدر ابراز شادمانى كرده بود زمزمه مى‌كرد.[۷۵] در دوره‌هاى بعدى نيز چنين بود، سائر حكام به‌عنوان افرادى بى‌دين، شراب‌خوار، سگ‌باز، زناكار و... كه به‌هيچ‌وجه با شئونات اسلامى سازگارى ندارند، معرفى شده‌اند. در اين دوران بازار جعل حديث، تحريف، تزوير، تهديد، تطميع و الخ رواج داشت و حكام اموى نهايت استفاده را از آنها مى‌كردند و تنها امور دينى را دست‌آويز حفظ‍‌ و بقاء سلطنت خود قرار دادند.[۷۶]

رشد فرق

پيامبر صلی الله علیه وآله و خلفاء خود را مسئول پاسخ‌گويى به سؤالات شرعى مى‌دانستند. اما در دوره اموى، حكام چنين اعتقادى نداشتند، لذا مردم براى گرفتن پاسخ خود به بزرگان صحابه و تابعين رجوع مى‌كردند. اين عمل به‌تدريج باعث گروه ها و فرقه های مختلف شد. مجالسى در مساجد و منازل برای بحث، فحص، تدريس بوجود آمد و به‌تدريج در شهرهاى مختلف از جمله مدينه «حجاز»، «يمن»، «شام»، «كوفه»، «بصره» و الخ حوزه‌هاى علمى و فقهى، تفسيرى، حديثى و كلامى تشكيل گرديد.[۷۷] از طرفى با فتوحات مسلمين مسائل اعتقادى گوناگونى به حوزه حكومت مسلمانان مى‌رسيد كه لازم بود مورد بررسى قرار گيرند و پاسخ و يا تأييد اسلامى بر آنها زده شود.[۷۸] اما از آنجائى كه اين وضع آشفته فكرى براى حكام مناسب بود خود نيز به آن دامن زدند و از آنها جلوگيرى نكردند، زيرا با رواج بدعتها به اعمال زشت آنان كمتر توجه مى‌شد و علما نيز نمى‌توانستند در چنين جوى مسائل و احكام شرعيه را بنحو كامل ابلاغ كنند. كم‌كم ادعاهاى اعتقادى به صورت فرقه‌هاى خاصى تجلى كرد و هوادارانى براى خود بوجود آورد كه به بهترين آنها در اين دوران در قسمتهاى بعدى اشاره مى‌شود.[۷۹]

مرجئه

يكى از فرق اين دوران كه در كنف حمايت بنى اميه بوجود آمد مرجئه بود.

آنان مى‌گفتند: «ما از عقيده باطنى مردم خبر نداريم و نمى‌دانيم واقعا چه كسى مسلمان و يا فاسق است لذا ثواب و عقاب آنان را تا روز قيامت به تأخير مى‌اندازيم» «آنان ايمان را براى مسلمانان كافى مى‌دانستند و مى‌گفتند همان‌طور كه معصيت به ايمان ضرر نمى‌رساند با كفر هم اطاعت و فرمانبردارى فائده ندارد. آنان تا آنجا مبالغه كردند كه عده‌اى از آنان معتقد شدند ايمان تنها اعتقاد به قلب است اگر عمل خلاف شرع نيز مرتكب شود، اهل جنت خواهند بود».[۸۰] با بررسى عقائد اين فرقه مى‌توان نفوذ اديان مسيحيت، يهوديت و ثنويت را به وضوح مشاهده كرد. بعضى مورخين نيز علت اصلى پيدايش اين فرقه را مسيحيت دمشق دانسته‌اند و عده‌اى عنصر يهودى را در فرقه «مريسيه» كه يكى از فرق مرجئه است نشانه ادعاى خود مى‌دانند.[۸۱] با بررسى در عقيده آنان مى‌توان تا حد زيادى دريافت كه اعتقادات اسلامى آنان تا حد زيادى معلول عوامل سياسى بوده است.[۸۲]بعضى از فرق اسلامى عقيده ارجاء را پذيرفتند و به چهار گروه تقسيم شدند كه به مرجئه خوارج، مرجئه قدريه، مرجئه جبريه و مرجئه خالص معروف مى‌باشند.[۸۳]

حنفيه

مذهب حنفيه منسوب به ابو حنيفه نعمان بن ثابت بن زوطى بن ماه مى‌باشد. از مهم‌ترين عقائد او تمسك به قياس مى‌باشد. امام جعفر صادق علیه السلام با او دراين‌مورد بحثهائى نمود او را محكوم ساخت و حضرت او را از اين كار نهى كرد و آن را عمل شيطان دانست.[۸۴]

عده بسيارى اين عمل او را فتنه‌اى در اسلام قلمداد كردند و او را شيادى ماهر دانستند. به اخبار و روايات بى‌اعتنا بود و گفته مى‌شود تنها هفده حديث را قبول داشت.[۸۵]ابو حنيفه جز رساله‌هاى كوچكى كه در فقه تأليف كرد كتاب ديگرى ننوشت بلكه شاگردان او كه مهم‌ترين آنان ابو يوسف محمد بن حسن شيبانى، حسن بن زياد و زفرين هذيل بودند سخنان و فتواهاى او را به رشته تحرير درآوردند. لذا اكثر مطالب منسوب به او ميان تفسيرهاى شاگردان او مى‌باشد و اختلاف بسيارى كه در نظرات او وجود دارد ممكن است از اينجا سرچشمه گرفته باشد.[۸۶]

معتزله

در زمان بنى اميه و در عهد عبد الملك مروان (۶۵-۸۶) معتزله يا قدريه ظهور كردند. از مهم‌ترين داعيان اين نهضت فكرى «معبد بن عبد اللّه جهنى»، «غيلان دمشقى»، «يونس اسوارى»، «جعد بن درهم» «واصل بن عطاء» بودند.[۸۷] آنان خود را اهل توحيد و عدل مى‌نامند زيرا تنها خدا را قديم مى‌دانند و صفات ازلى خدا را عين ذات او و قرآن را حادث مى‌دانند ازآن‌جهت خود را اهل عدل مى‌دانستند كه معتقد بودند خداوند برخلاف نظم و قاعده كار نمى‌كند و اعمال او برطبق ميزان عمل مىباشد.[۸۸] با وجود فرق بسيارى كه در اين طائفه پيدا شده و اما بر پنج اصل توحيد، عدل، وعد وعيد، منزلة بين المنزلتين و امربه‌معروف و نهى عن المنكر متفق القول مى‌باشند[۸۹]. در زمان بنى اميه معتزله به آرامى گامهاى خود را محكم كرد اما به رسميت شناخته نشد، هرچند يزيد بن وليد و عمر بن عبد العزيز و مروان بن محمد آن را پذيرفتند، اوج شكوفائى معتزله در زمان بنى عباس و خلافت مأمون بود كه به رسميت شناخته شد و دوران محنت آغاز گرديد و بسيارى از علما مجبور شدند براى حفظ‍‌ جان خود به آن روآورند و علماى معتزلى در اين دوران نفوذ بسيارى بر تمامى شئونات مملكتى پيدا كردند. اما در زمان متوكل به شدت با آنان برخورد شد و بار ديگر محدثين روى كار آمدند.[۹۰]

خاتمه

حكومت و سلطنت بنى اميه از تاريخ ۴۱ ه‍‌ (كه با معاويه بيعت كردند) شروع و تا سال ۱۳۲ ه‍‌ (كه مروان ثانى به قتل رسيد) ادامه داشت و تعداد خلفاى اموى به ۱۴ نفر مى‌رسد كه ترتيب آن نقل شد. اما خلافت اموى اندلس (اسپانيا) - سرسلسلۀ آنها عبد الرحمن بن معاوية بن هشام بود - از سال ۱۳۸ ه‍‌ در اندلس آغاز گرديد و تا سال ۴۲۲ ه‍‌ ادامه داشت. آخرين خليفۀ اموى در اندلس كه تعداد آنها در طول اين تاريخ به ۱۶ نفر رسيد هشام ثالث بود.[۹۱]

روایتی از پیامبر صلی الله علیه وآله

بر اساس روایتی پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله پیش از وفات خود در رؤیایی دید که بنی‌امیه همانند میمون‌ها از منبر او بالا می‌روند. این خواب بسیار برای او ناخوشایند بود، به‌حدی که تا زمان وفاتش دیگر هرگز نخندید.[۹۲] پس از این رؤیا، آیه ۶۰ سوره اسراء نازل شد که شجره ملعونه را فتنه( آزمایش مردم) دانسته است:

  •  وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیا الَّتی أَرَیناک إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کبیراً . و آن خوابی را که به تو نشان دادیم و نیز درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم؛ و ما آنان را [از عاقبت کارشان] می‌ترسانیم، ولی در آنان جز طغیانی بزرگ نمی‌افزاید.

انقراض دولت بنى ‏اميه در دهه غدير[۹۳]

در ايام دهه غديريه رخدادهاى متعددى اتفاق افتاده است. يكى از اين رخدادها انقراض دولت امويان در روز ۲۷ ذی حجة الحرام سال ۱۳۲ ق و با مرگ مروان حمار است. اين با مرگ آخرين خليفه غاصب بنى‏ مروان، روزگار دولت ستمگر اموى به پايان رسيد و طومار شجره ملعونه در هم پيچيد.

آيه  وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ [۹۴] به اتفاق مفسران شيعه و غالب مفسران اهل‏ سنت به بنى‏ اميه تفسیر شده است. بر اساس روايات، منظور از هزار ماه در سوره مباركه قدر دولت امويان مى‏ باشد.[۹۵] مسعودى در «مروج الذهب» تحقيق گسترده ‏اى كرده و نتيجه گرفته كه كل دولت غاصبانه بنى‏ اميه ۸۳ سال و چهار ماه تمام مى ‏باشد، و آن دقيقاً معادل هزار ماه است.[۹۶]

اگر چه دولت بنی‏ عباس كمتر از آنها ستم نكردند، ولى انقراض دولت بنى‏ اميه فرصتى پيش آورد كه امام جعفر صادق ‏علیه السلام معارف حقه را در سطح گسترده‏ اى مطرح نموده، بيش از ۵۰۰۰ نفر شاگرد برجسته تربيت نمايند.

اولين ياوران صحيفه ملعونه و سقيفه[۹۷]

از جمله آياتى كه در سفر حجةالوداع و در مورد صحیفه ملعونه اول و ارتداد امت نازل شده اين آيات است:  ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللَّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ. فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ. ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ [۹۸]:

«اين بدان جهت است كه اينان به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را کراهت داشتند، گفتند: ما در بعضى از مسئله پيرو شما مى‏ شويم. خداوند پنهان كارى آنان را مى‏ داند. پس چگونه خواهند بود آنگاه كه ملائکه آنان را بميرانند و بر صورت و پشت آنان بزنند. اين بدان جهت است كه آنان پيرو چيزى شدند كه خدا رضايت ندارد و رضوان او را خوش نداشتند؛ خدا هم اعمال آنان را نابود ساخت».

در اين آيات دو عنوان  كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه  و  سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ  مربوط به بنى‏ اميه است. اصحاب صحیفه براى پيشبرد اهداف خود، براى جمع اعوان و انصار تلاش مى‏ كردند، در اين راستا دست به دامان گروه‏ هاى مختلفى مى ‏شدند كه در هر حدى با اهداف آنان موافق باشند. در اينجا مى‏ بينيم كه بنی ‏امیه فقط در حدّ ندادن خمس آماده همكارى با آنان بوده‏ اند، و همين اندازه را از آنان پذيرفته ‏اند.

بنى‏ اميه از كسانى بودند كه  كَرِهُوا ما نَزَّلَ الله  يعنى ولايت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام را خوش نداشتند، و اين را معاويه در غدير به صراحت بر زبان جارى كرد و گفت: «وَ اللَّه! لا نُصَدِّقُ مُحَمَّداً عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ عَلِيّاً وِلايَتَهُ»: به خدا قسم! محمد را بر گفتارش تصديق نمى‏ كنيم و براى على به ولايتش اقرار نمى‏ نماييم.[۹۹]

با اين همه، در ابتداى امر باور نمى ‏كردند اصل غصب خلافت ممكن باشد و اصحاب صحیفه بتوانند اهداف خود را پيش ببرند، و لذا درباره ندادن خمس به اهل‏ بیت‏ علیهم السلام با آنان موافقت كردند. اين باور نداشتن را در سخن معاویه به وضوح مى‏ بينيم كه در نامه سرى ‏اش به زياد مى‏ گويد: «خلافت به دست ابوبکر و عمر از بنی‏ هاشم خارج شد و به بنى ‏تيم رسيد و سپس به بنى ‏عدى منتقل شد، در حالى كه در قريش طايفه ‏اى بى‏ مقدارتر و پست‏ تر از آنان نبود.اين بود كه ابوبكر و عمر ما را هم در خلافت به طمع انداختند، چرا كه ما از آنها سزاوارتريم»!![۱۰۰]

البته اينكه ابوبکر و عمر گمان مى‏ كردند كه اگر خمس را به اهل ‏بيت‏ عليهم السلام بدهند، آنان ديگر كارى به خلافت نخواهند داشت، فكر باطلى است كه خيالات دنيا پرستانه اصحاب صحيفه و برداشت غلط آنان درباره اهل ‏بیت‏ علیهم السلام به اين جهت سوقشان داده است. اين احتمال هم وجود دارد كه عمر و ابوبكر اين مطلب را به خوبى مى‏ دانسته ‏اند و فقط براى اغواى بنى ‏اميه چنين فكرى را به آنان القا كرده‏ اند.

اكنون با دقت در روايات مربوط به اين آياتِ سوره محمد صلى الله عليه و آله و تحليل‏ هايى كه ذكر شد، به خوبى روشن شد كه خداوند در قرآن عمق ضلالت و انحراف اصحاب صحیفه ملعونه را با چه روش‏ ها و عباراتى خاطر نشان فرموده است.

بنى‏ اميه در قرآن[۱۰۱]  

پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد دوست و دشمن اهل‏ بیت‏ علیهم السلام در قرآن در خطبه غدیر مى‏ فرمايند:

«مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللَّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللَّه وَ احَبَّهُ»: اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.[۱۰۲] يكى از مواردى كه پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله به آنها اشاره دارند آيه لعنتِ شجره ملعونه در قرآن است:  وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ [۱۰۳]: «قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن».

بنى‏ اميه كه شاخه‏ هاى شجره ملعونه تيم و عدى از سقيفه بودند، در خواب به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داده شدند. آن حضرت در تفسير اين آيه فرمودند: من دوازده نفر از امامان ضلالت را در خواب ديدم كه از منبرم بالا و پايين مى ‏روند، و امّتم را به صورت عقبگرد به گذشته خود باز مى‏ گردانند.

دو نفر از آنان (ابوبكر و عمر) از دو قبيله مختلف قریش تيم و عدى و سه نفر (عثمان و معاویه و یزید) از بنی‏ امیه و هفت نفر (عبدالملک، وليد، هشام، يزيد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز و مروان) از اولاد حكم بن ابی‏ العاص هستند.

غصب خلافت و خمس[۱۰۴]

روز چهاردهم ذى ‏الحجة در سفر حجة الوداع با ماجراهاى پيچيده‏ اى عجين شده است. يكى از آنها اقدامات اصحاب صحيفه -  كه پيمان نامه خود را در کعبه امضا كرده بودند -  است كه بلافاصله وارد عمل شدند. اولين كسانى كه از نظر فكرى به ابوبکر و عمر در غصب خلافت نزديک ‏تر تشخيص داده شدند بنى‏ اميه بودند.

آنان امويان را -  كه در رأسشان ابوسفيان و معاويه و عثمان قرار داشتند -  به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسايل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل‏ بیت ‏علیهم السلام بود. دليل خود درباره خمس را هم چنين مطرح كردند كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه خلافت استفاده خواهند كرد![۱۰۵]

و لذا بنی‏ امیه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مى‏ توانستند داشته باشند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل‏ بيت‏ عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.

در آن مجلس عثمان و معاویه به عنوان سردمداران بنى‏ اميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابى ‏وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى. بنى‏ اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ‏ايد؟ گفتند: ابوبكر! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند.

آنان همين مقدار را از بنى‏ اميه پذيرفتند و با آنان نيز هم پيمان شدند، و بار ديگر ابوعبیده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشه ‏هاى شوم گسترده ‏تر نمودند.

اينجا بود كه خداوند به پيامبرش پيمان دوم را هم خبر داد و آيه ۷۹ - ۸۰ سوره زخرف را نازل كرد:  اَمْ اَبْرَمُوا اَمْراً فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ : «آيا مسئله‏ اى را محكم مى‏ كنند؟ پس ما هم محكم مى‏ نماييم. يا گمان مى‏ كنند ما سِرّ و نجوايشان را نمى‏ شنويم؟ بلى، حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» .

به دنبال آن آيات ۲۴ - ۲۵سوره محمد صلى الله عليه وآله نازل شد كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنى ‏اميه مى‏ داد:  اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ : «كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مى‏ گردند بعد از آنكه راه هدايت برايشان روشن شده، شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است.

اين بدان جهت است كه آنان گفتند به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را خوش نداشتند: ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مى ‏كنيم، ولى خدا پنهان كارى آنان را مى‏ داند».[۱۰۶]

منع خمس از اهل‏ بيت ‏عليهم السلام[۱۰۷]

از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و در مورد صحیفه ملعونه اول و ارتداد امت و منع خمس از اهل ‏بیت‏ علیهم السلام نازل شده اين آيات است:

 فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ. أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ. أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها. إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللَّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ. فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ. ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ [۱۰۸]:

«آيا انتظار مى ‏رود كه اگر رويگردان شديد در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد؟ اينان كسانى‏ اند كه خدا ايشان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را مورد تدبّر قرار نمى ‏دهند يا بر قلب هايشان قفل زده شده است؟ آنان كه به عقب باز مى‏ گردند بعد از آنكه هدایت برايشان روشن شده است، شيطان باطل را برايشان آراسته و آنان را بدان سو سوق داده است.

اين بدان جهت است كه اينان به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را كراهت داشتند، گفتند: ما در بعضى از مسئله پيرو شما مى ‏شويم. خداوند پنهان كارى آنان را مى‏ داند. پس چگونه خواهند بود آنگاه كه ملائکه آنان را بميرانند و بر صورت و پشت آنان بزنند. اين بدان جهت است كه آنان پيرو چيزى شدند كه خدا رضايت ندارد و رضوان او را خوش نداشتند؛ خدا هم اعمال آنان را نابود ساخت».

در مورد رابطه اين آيات و منع خمس از اهل‏ بیت‏ علیهم السلام و همكارى بنى‏ اميه با اصحاب صحیفه ملعونه اول و غاصبين خلافت در روابات چنين اشاره شده است:

روايت اول

در روايت آمده است: آن گروه در کعبه با يكديگر اتفاق كردند كه اگر محمّد (صلی الله علیه و آله) از دنيا رفت هيچ يک از خاندانش خلافت را به دست نگيرد.

در واقع آنان پشتيبان بنى ‏اميه بودند در آنچه انجام دادند. بنی اميه به آنان گفتند: به خدا قسم دستورات شما را اطاعت نمى ‏كنيم مگر آنكه چيزى از خمس به آنان نرسد، چرا كه گمان مى‏ كردند خمس براى آنان است! خداوند در اينجا آيه نازل كرد:  إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ... . بنابراين آيه درباره بنى اميه و ابوبكر و عمر و ابوعبيده نازل شده است. بعد از آن آيه بعدى نازل شد:  فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ ... .[۱۰۹]

روايت دوم

در روايت ديگرى شيطنت عمر مطرح شده كه گرداننده اصلى برنامه صحيفه و سقيفه بود. از يک سو زمينه را آماده مى‏ كرد و از سوى ديگر فكر آنان را به اين جهت سوق مى‏ داد كه بر هم زدن سخن و برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله كار آسانى است.

اين دو نكته در اين حديث به خوبى بيان شده است:  إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى  درباره كسانى نازل شده كه عهد اميرالمؤمنين‏ عليه السلام را شكستند.  الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ، يعنى شيطان كار را براى آنان سهل و آماده مى‏ كرد، و او عمر بود.  وَ أَمْلى لَهُمْ  يعنى براى آنان جلوه مى ‏داد كه از آنچه محمّد (صلی الله علیه و آله) مى‏ گويد هيچ كدام عملى نخواهد شد.  ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه  يعنى آنچه خدا درباره امیرالمؤمنین ‏علیه السلام نازل كرده خوش نداشتند.  سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ، بنى‏ اميه را به پيمان خود دعوت كردند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما نگذارند و چيزى از خمس به ما ندهند، و گفتند: اگر خمس را به آنان بدهيم غنيمتى براى آنان خواهد بود.

 سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ، يعنى خمس را به بنی‏ هاشم ندهيد.  وَ اللَّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ  خدا اين كارهاى پنهانى آنان را مى‏ داند.[۱۱۰]

روايت سوم

امام باقر علیه السلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامه‏ هاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مى ‏فرمايد:  إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه علی بن ابی‏ طالب ‏علیه السلام بود.  الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ...  منظور عمر است.  ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهم السلام باز نگردد.

آنان گروهى از بنى ‏اميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهم السلام ندهند. سپس بنى‏ اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفته ‏ايد؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى‏ اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمى‏ كنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهم السلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.

بنابراين كسانى كه ركَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه}} ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبیده و عبدالرحمن و سالم مولی ابی‏ حذیفه بودند. آنان در بين خود نوشته‏ اى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود. خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد:  أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... . در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به هيچ يک از بنى‏ هاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند.

اينجا بود كه آيه نازل شد:  وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللَّه . همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد:  يَحْلِفُونَ بِاللَّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... .[۱۱۱]

روايت چهارم

در حديث ديگرى از امام صادق ‏علیه السلام تفاصيل بيشترى درباره شأن نزول اين آيات وارد شده است، آنجا كه مى‏ فرمايد: كلام خداوند  إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ، منظور ابوبکر و عمر و ابوعبیده است كه با ترک ولايت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام از ايمان مرتد شدند. قول خداوند:  ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ : به خدا قسم درباره ابوبكر و عمر و پيروانشان نازل شده است.

اين كلام خداست كه جبرئیل بر محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است:  ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه -  فى علىّ - : «اين به خاطر آن است كه آنان گفتند به كسانى كه خوش نداشتند آنچه خدا - درباره على ‏عليه السلام -  نازل كرده بود».  سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ : «در بعضى از آن امر مطيع شما مى‏ شويم»، ماجرا از اين قرار بود كه بنی ‏امیه را به پيمان خود درباره خلافت دعوت كردند كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ما خاندان قرار بگيرد، و چيزى از خمس به ما ندهند. آنان به بنى‏ اميه گفتند: اگر خمس را به اهل ‏بیت بدهيم نياز به چيزى پيدا نمى‏ كنند، و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان نباشد!

بنى ‏اميه در پاسخ گفتند:  سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ : «ما از شما اطاعت مى‏ كنيم در بخشى از مسئله‏ اى كه ما را بدان دعوت كرديد، و آن خمس است كه چيزى از آن به اهل بيت ندهيم». قول خداوند كه مى ‏فرمايد:  كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّه : «آنچه خدا فرستاده بود را مكروه داشتند»، منظور از آنچه خدا نازل كرده بود، ولايت اميرالمؤمنين ‏عليه السلام است كه بر خلقش واجب كرده بود.

در اين داخل شدن بنى ‏اميه به پيمان نامه اصحاب صحيفه، ابوعبيده نيز همراهشان بود و نويسنده آنان بود.[۱۱۲]

منبع

دانشنامه غدیر،جلد ۵،صفحه ۱۰۳


پانویس

  1. عماد طبری، کامل بهائی، ص۵۲۳
  2. بحار الأنوار، ج۳۳، ص۱۰۷
  3. انساب الاشراف، ج۵، ص۳.
  4. الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۱
  5. جمل من أنساب الاشراف، ج۵، ص۹.
  6. اخبار مکة، ج۱، ص۱۱۵.
  7. جمل من انساب الاشراف، ج۶، ص۹۵.
  8. جمل من انساب الاشراف، ج۶، ص۷۲-۷۴
  9. الطبقات الکبری، ج۴، ص۷۱-۷۲.
  10. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۴، ۱۲۶.
  11. الفوائد الرجالیة، ج۲، ص۳۲۵.
  12. جمهرة النسب، ص۵۱-۵۲
  13. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱۲، ص۶۳۶
  14. مجموعه مذاکرات با پرفسور هانری کربن، ص ۳۰۷
  15. الاستیعاب، ج۲، ص۷۱۵.
  16. النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم، تأليف مقريزى، ص ۱۷
  17. تاريخ، طبرى، ج ۸، ص ۱۸۵، ضمن حوادث سال ۲۸۴ ه‍‌
  18. انساب الاشراف، ج۶، ص۷۲-۷۴
  19. الامام على، جرج جرداق، ج ۴، ص ۷۷۱
  20. ابن ابى الحديد، ج ۳، ص ۱۰۲
  21. تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۷
  22. تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۸۷، ۶۰۴-۶۰۵
  23. تاریخ ابن‌خلدون، ج۳، ص۴
  24. النص و الاجتهاد، ص ۱۱۶ و ۱۱۷، به نقل از شرح نهج البلاغه حميدى، ج ۱، ص ۶۲
  25. انساب الاشراف، ج۶، ص۱۲۴
  26. تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۸، ۳۶۵.
  27. ابن ابى الحديد، ج ۱، ص ۶۶ و ۶۷
  28. العدالة الاجتماعية فى الاسلام، سيد قطب، ص ۱۸۶-۱۸۷
  29. تاريخ طبرى، ج ۳، ص ۴۴۴؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۴۱
  30. الاغانى، ج ۶، ص ۹۹؛ النزاع و التخاصم، مقريزى، ص ۲۰
  31. ابن ابى الحديد، ج ۴، ص ۵۱؛ الغدير، ج ۱۰، ص ۸۳؛ حليف مخزوم، صدر الدين شرف الدين، ص ۱۶۲؛ الامام على، جرج جرداق، ج ۴، ص ۷۷۲؛ الامام على بن ابى طالب عبد المقصود، ج ۲، ص ۲۵۳
  32. الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۸.
  33. انساب الاشراف، ج۳، ص۴۳
  34. تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۴۰-۴۴۱.
  35. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۳۱
  36. انساب الاشراف، ج۳، ص۲۸۶-۲۸۷.
  37. تاريخ طبرى، ج ۴، ص ۲۴۲
  38. تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۵۶
  39. بحار الانوار، ج ۱۰، ط‍‌ ۲، ص ۱۰۰ به بعد و تاريخ مفصل اسلام، ج ۱، ص ۲۴۶ به بعد و بامداد روشن، در اسرار صلح امام حسن، سيد على‌اكبر برقعى.
  40. النزاع و التخاصم، ط‍‌ نجف، ص ۶
  41. مروج الذهب، ج ۳، ص ۸ و الغدير، ج ۱۱، ص ۸ به بعد و الامامة و السياسة، ج ۱، ط‍‌ ۲، مصر، ص ۱۷۵ و ابن اثير، ج ۳، ص ۲۲۸ و تاريخ ابو الفداء، ج ۱، ص ۱۸۳ و اسلام در پرتو تشيع، حسين خراسانى، ص ۳۴۱ و سيد الشهداء، محمدعلى خليلى، ص ۵۲
  42. مروج الذهب، ج ۳، ط‍‌ ۳، ص ۱۱
  43. مروج الذهب، ج ۳، ط‍‌ ۳، ص ۷۷ و ۸۱ و تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۶۵
  44. التاج في اخلاق الملوك، جاحظ‍‌، ط‍‌ جديد، بيروت، ص ۲۵۸
  45. عظمت مسلمين در اسپانيا، ژزف ماك كاپ، ط‍‌ اصفهان، ۱۳۲۶ ش، ص ۴۱ و ۴۲
  46. مروج الذهب مسعودى، ج ۳، ص ۷۹
  47. تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۸۱
  48. مروج الذهب، ج ۳، ص ۸۱
  49. تاریخ تشیع از آغاز تا پایان غیبت صغری، ص ۹۳
  50. ابن ابى الحديد. شرح نهج البلاغه، ص ۴۳-۴۵.
  51. العقد الفريد ج ۳ ص ۴۱۲-۴۱۳؛ تاريخ الاسلام ج ۱ ص ۳۲۸؛ كريمر، الحضارة الإسلامية ص ۷۴، تاريخ طبرى ج ۴ ص ۷۰؛ الكامل، ج ۵ ص ۶۱.
  52. ذهبى، العبر ج ۱ ص ۵۲؛ الكامل ج ۴ صص ۱۴۹-۱۵۰؛ تاريخ طبرى ج ۳ ص ۳۸۱-۳۸۶.
  53. الكامل ج ۵ ص ۲۷۹؛ العبر ج ۱ ص ۱۲۴؛ تاريخ طبرى ج ۴ ص ۲۵۰-۲۵۱.
  54. پژوهشی درباره طوايف غلاة تا پايان غيبت صغرا و موضع ائمه علیهم السلام در اين باب، ص ۸۲
  55. فان فلوتن، السيادة العربيه ص ۲۴-۲۵، رياض عيسى، النزاع بين افراد البيت الاموى ص ۳۹-۴۰، عمر ابو النصر، الايام الأخيرة ص ۳۳۹-۳۴۰.
  56. ابن سيده، المخصص ج ۳ صص ۱۱-۱۵، جاحظ‍‌، التاج ص ۲۱-۳۲، تاريخ الاسلام ج ۱ صص ۵۳۲-۵۳۶.
  57. تاريخ تمدن اسلام ج ۵ صص ۱۳۰-۱۳۱، تاريخ الاسلام ج ۱ صص ۵۳۶-۵۴۱.
  58. ابن طقطقى، الفخرى ص ۱۰۷-۱۰۸، التاج ص ۱۱، تاريخ تمدن اسلام ج ۵ صص ۱۴۷-۱۴۸.
  59. مروج الذهب ج ۳ ص ۱۸۴-۱۸۵، تاريخ الاسلام ج ۱ صص ۵۴۴-۵۴۵، تاريخ تمدن اسلام ج ۵ ص ۱۵۱.
  60. الفخرى ص ۵۵، مروج الذهب ج ۳ صص ۲۱۷، ۲۲۵-۲۲۸، ۲۳۰-۲۳۲؛ تاريخ الاسلام ج ۱ صص ۵۴۸-۵۴۹
  61. تاريخ الخلفاء صص ۲۰۱-۲۰۲، جلال الدين فارسى، انقلاب تكاملى اسلام ص ۵۰۳-۵۰۵ جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام ص ۴۰۳-۲۰۴.
  62. الكامل ج ۳ صص ۴۴۶، ۴۵۵، ۴۵۸، ۴۶۵، ۴۹۷، ج ۴ صص ۵، ۲۷-۳۶، ۱۱۰-۱۱۳، ۱۲۸، ۱۳۵-۱۳۶، ۱۳۷، ۱۳۹، ۱۴۷-۱۵۴، ۳۲۸، ۳۳۰، شكيب ارسلان، تاريخ غزوات العرب، صص ۲۹-۲۲۴؛ صدفى، تاريخ دول الاسلام، ج ۱ صص ۵۴-۵۶، ۶۱، ۶۳، ۶۵-۶۶، ۶۸، ۷۱-۷۲، ۷۳.
  63. انساب الاشراف ج ۵ صص ۲۰۴-۲۱۳، تاريخ الاسلام (ذهبى) (حوادث و وفيات ۶۱-۸۰) صص ۴۵-۴۸، محمد بن حبان بستى، مشاهير العلماء ص ۴۷
  64. الاخبار الطوال ص ۳۴۴، الفخرى صص ۱۳۲-۱۳۳، الطبقات الكبرى ج ۵ صص ۳۲۵-۳۲۶.
  65. تاريخ خليفه ص ۳۵۴-۳۵۵، المعارف صص ۲۳۲-۲۳۳؛ اتابكى، النجوم الزاهره ج ۱ ص ۱۹۶.
  66. الكامل ج ۴ صص ۲۰۱-۲۰۶، محمد بن يزيد مبرد، الكامل ج ۳، صص ۲۸۴-۲۸۷، ابن عماد، شذرات الذهب ج ۱ ص ۷۴، ۷۶
  67. اصبهانى، حلية الاولياء ج ۱ صص ۳۲۹-۳۴۷، كتبى، فوات الوفيات ج ۲ صص ۱۷۱-۱۷۵؛ صفدى، الوافى بالوفيات ج ۱۷ صص ۳۲۹-۳۴۷.
  68. تاريخ الاسلام (ذهبى)، (حوادث و وفيات ۶۱-۸۰) صص ۵۰-۶۱؛ خليفة بن خياط‍‌، تاريخ خليفه ج ۱ ص ۳۳۲، ۳۳۴؛ ذهبى، سير الاعلام ج ۳، صص ۵۳۸-۵۴۴.
  69. سير الاعلام ج ۴ صص ۱۸۳-۱۸۴؛ العبر صص ۶۶، ۶۸، ۶۹، ۷۰، ۷۱؛ شذرات الذهب ج ۱ صص ۸۸، ۹۰، ۹۲، ۹۳، ۹۴.
  70. تاريخ الاسلام (ذهبى) (حوادث ۶۱-۸۰) صص ۲۰۲-۲۰۵، ابن حزم، جمهرة انساب‌؟؟؟ العرب ص ۸۱، ذهبى، الكاشف ج ۲ ص ۳۲۹.
  71. ابن بدران، تهذيب تاريخ ابن عساكر ج ۷ صص ۴-۹؛ رازى، الجرح و التعديل ج ۴ ص ۴۵۷، طبرانى، المعجم الكبير ج ۸ ص ۳۵۶-۳۵۸.
  72. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق ج ۱۶ صص ۵۲۴-۵۴۴، بستى، التفات ج ۵ صص ۴۱۰-۴۱۱، الاخبار الطوال ص ۳۰۹-۳۱۳.
  73. وفيات الاعيان ج ۶ صص ۲۷۹-۳۰۹، سيرة الاعلام ج ۴ صص ۵۰۳-۵۰۶، عبد القادر بن عمر بغدادى، خزانه الادب، ج ۲ صص ۲۱۱-۲۱۲.
  74. زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات ص ۵۷۶-۵۷۷، شرح نهج البلاغه (حديدى) ج ۵ صص ۱۲۹-۱۳۰، مروج الذهب ج ۳ ص ۴۵۴.
  75. ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين ص ۱۱۹-۱۲۰، خوارزمى، مقتل الحسين ج ۲ صص ۵۸-۵۹، ابن اعثم، الفتوح ج ۵ صص ۲۴۱-۲۴۲.
  76. تاريخ الاسلام ج ۱ صص ۴۳۷-۴۳۸، انقلاب تكاملى اسلام صص ۶۳۱-۶۴۳، محمد ابو زهره، الامام الصادق صص ۱۱۱-۱۱۷.
  77. ذبيح اللّه صفا، تاريخ ادبيات ايران ج ۱، صص ۶۶-۸۵، محمد عزه دروزه، تاريخ العرب فى الاسلام ص ۶۱۵-۶۴۳، محمود شهابى، ادوار فقه ج ۳ صص ۳۰۳-۳۰۴.
  78. محمد جواد مشكور، سير كلام در فرق اسلام ص ۷-۱۰، من التمدن الاسلامى ص ۱۹۹، تاريخ الاسلام ص ۵۱۰.
  79. پژوهشی درباره طوايف غلاة تا پايان غيبت صغرا و موضع ائمه علیهم السلام در اين باب، ص۸۹
  80. نشوان حميرى، الحور العين ص ۲۰۳، عبد القاهر بغدادى، الفرق بين الفرق ص ۱۲۲ الايضاح صص ۳۴-۴۷.
  81. تاريخ الاسلام ج ۱ ص ۴۱۶، محمد جواد مشكور، تاريخ شيعه، ص ۴۳، محمد جواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى ص ۴۰۵-۴۰۶.
  82. تاريخ الاسلام ج ۱ ص ۴۱۷-۴۱۸، على محمد ولوى، تاريخ علم كلام ج ۲، صص ۳۰۷-۳۱۲، ضحى الاسلام ج ۳ صص ۳۲۳-۳۲۷.
  83. شهرستانى، الملل و النحل ج ۱ ص ۱۰۴، تاريخ شيعه ص ۴۳، فرهنگ فرق اسلامى ص ۴۰۶.
  84. شعرانى، الطبقات الكبرى ج ۱ ص ۳۳، حلية الاولياء ج ۳ صص ۱۹۶-۱۹۷، عبد القادر حنفى، الجواهر المضيئة ج ۱ ص ۲۶-۲۸.
  85. احمد امين، ضحى الاسلام ج ۲ صص ۱۸۵-۱۹۰، اسد حيدر، الامام الصادق ج ۱ جزء ۱ ص ۲۹۶-۲۹۸، الانتقاء ص ۱۴۰-۱۴۲.
  86. ضحى الاسلام ج ۲ صص ۱۹۷-۲۰۶، محمد خضرى بك، تاريخ التشريع الاسلامى صص ۲۰۷-۲۲۴، صيمرى، اخبار ابى حنيفه ص ۹۰-۱۳۴.
  87. عادل عوا، المعتزلة صص ۴۵-۵۴؛ زهدى حسن جار اللّه المعتزلة صص ۱۲-۲۶ مذاهب الاسلاميين ج ۱ صص ۷۳-۸۳.
  88. ايجى، الموقف، ص ۴۱۵، مقبلى، العلم الشامخ صص ۴۱۵-۴۱۶، صبح الاعشى ج ۱۳ ص ۲۵۱.
  89. سير كلام در فرق اسلام ص ۱۸-۲۱، عبد الجبار بن احمد شرح الاصول الخمسه صص ۱۲۸-۱۴۸، ملطى، التنبيه و الرد ص ۴۱.
  90. احمد بن يحيى، طبقات المعتزلة صص ۱۲۰-۱۲۷، المعتزلة (جار اللّه) صص ۱۵۸-۱۷۴، تحقيقى در مسائل كلامى صص ۳۰-۳۱. پژوهشی درباره طوايف غلاة تا پايان غيبت صغرا و موضع ائمه علیهم السلام در اين باب، ص۹۱
  91. شیعه (مجموعه مذاکرات با پرفسور هانری کربن)، ص ۳۳۵
  92. البرهان فی تفسیر القرآن، ج۳، ص۵۴۴. سیوطی، در المنثور، ج۴، ص۱۹۱.
  93. غدير در گذر زمان (مهدى ‏پور) : ص ۶۲-۶۵ ، ۷۵-۱۱۹ .
  94. اسراء / ۶۰ .
  95. سنن ترمذى: ج ۵ ص ۲۳۱.
  96. مروج الذهب: ج ۳ ص ۲۴۵.
  97. غدير در قرآن: ج ۱ ص ۲۷۸.
  98. محمد صلى الله عليه و آله /  ۲۶-۲۸.
  99. بحار الانوار: ج ۳۷ ص ۱۶۱.
  100. كتاب سليم: ص ۲۸۲.
  101. غدير در قرآن: ج ۲ ص ۳۰.
  102. اسرار غدير: ص ۱۵۳ بخش ۷.
  103. اسراء /  ۶۰ .
  104. واقعه قرآنى غدير: ص ۵۴ . ژرفاى غدير: ص ۱۳۷.
  105. بحار الانوار: ج ۲۳ ص ۳۵۷ و ج ۳۰ ص ۱۶۲ و ج ۳۶ ص ۱۵۷ ح ۱۳۶.
  106. بحار الانوار: ج ۲۳ ص ۳۵۷ و ج ۲۸ ص ۱۲۲ و ج ۳۰ ص ۲۶۳،۱۶۳ و ج ۳۶ ص ۱۵۷. مثالب النواصب (ابن شهرآشوب، نسخه خطى) : ص ۹۴.
  107. غدير در قرآن: ج ۱ ص ۲۶۹،۲۶۱-۲۷۱ .
  108. محمد صلى الله عليه و آله /۲۲ -۲۸ .
  109. مثالب النواصب (ابن شهرآشوب) نسخه خطى: ص ۹۳.
  110. بحار الانوار: ج ۳۰ ص ۱۶۳. تفسير القمى: ج ۲ ص ۳۰۸.
  111. مثالب النواصب (ابن شهرآشوب) نسخه خطى: ص ۹۴. براى موارد آيه «يَحْلِفُونَ بِاللَّه ...» مراجعه شود به كتاب: غدير در قرآن: ج ۱ ص ۲۳۱،۲۳۰.
  112. بحار الانوار: ج ۳۰ ص ۲۶۳ ح ۱۲۸. الكافى: ج ۱ ص ۳۴۸ ح ۴۳.