تدبر در قرآن و فهم آیات در خطبه غدیر
تدبر در قرآن و فهم آیات از موضوعات خطبه غدیر است. پیامبر صلی الله علیه وآله در این فراز، مخاطبان را به اندیشیدن در قرآن، فهم آیات و توجه به محکمات دعوت میکند و امیرالمؤمنین علیه السلام را راهنمای تبیین قرآن معرفی مینماید. ادامهٔ این فراز، با عبارت مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ، مرجعیت قرآنی آن حضرت را با ولایت او پیوند میدهد. موضوعات این فراز عبارتاند از تدبر، محکم و متشابه، جایگاه امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر و معنای «مولی».
این فراز، دعوت به تدبر را با معرفی امیرالمؤمنین علیه السلام و اعلام ولایت او پیوند میدهد. متن آن در بخشهای زیر، مطابق نقل مورد شرح، آمده است.[۱]
تدبر در قرآن و فهم آیات
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ؛ ای مردم! قرآن را تدبر نمایید و آیات آن را بفهمید.
مفهوم تدبّر در قرآن
تدبّر به معنای دقت در معنای قرآن و سعی در درک همه جانبهٔ آیات آن است که در خطبه غدیر با عطف یک جمله توضیحی تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ در شرح آن، سه جنبه برای تدبر مطرح شده است:
تدبر و بهرهگیری از قرآن
تدبّر، آغازی برای استفاده از مواد خام در آیات قرآنی است؛ یعنی تا در قرآن تدبر نکردهایم اصلاً خبر نداریم چه گنج گرانقدری در اختیار ماست، و مانند ظرف در بستهای است که کمتر متوجه اعماق آن میشویم. ولی هرچه بیشتر تدبر نماییم سؤالات مختلفی از زوایای متعدد به میان میآید و نیاز به پاسخ آنها احساس میشود.
تدبر و فهم قرآن
تدبر و تفکر در قرآن نقطه شروعی برای فهمیدن آن است. البته اصل فهم و درک کامل حقایق قرآن از عهده فکر ما بیرون است و راه دست یافتن به آن را غدیر به ما نشان داده است. با تدبّر متوجه دریای عمیق و گسترده قرآن میشویم و در جستجوی راههای فهمیدن آن تلاش میکنیم. تا کسی تدبّر در قرآن نکرده هرگز به فکر جستجوی مرواریدهای ناب این اقیانوس نمیافتد، و آنگاه که تدبّر و تفکر، قوای جستجوگر بشر را به حرکت درآورد و سپس احساس کرد که با فکر خود نمیتواند به اعماق آن دست یابد، بیاختیار سراغ راه آشنایانی میرود که از همه جوانب قرآن آگاهی کامل دارند و مورد اعتمادند.
تدبر و حرکت عقل و دل
از همین دیدگاه تأکید خاص خداوند در قرآن و نیز وادار کردن مردم به تدبّر در قرآن را ملاحظه میکنیم، تا حرکتی برای عقول مردم باشد و تا اینکه به سوی حیات حرکت کنند. پیامبر صلی الله علیه وآله میفرماید: تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجیدَ فَقَدْ دَلَّکُمْ عَلَی الْامْرِ الرَّشیدِ؛ قرآن با عظمت را مورد تفکر قرار دهید که شما را به آنچه هدایت در آن است راهنمایی کرده است.[۲]
امام صادق علیه السلام ریشهٔ تدبّر در قرآن را، صدور آن از جانب نور مطلق بیان میکند و میفرماید: لَقَدْ تَجَلَّی اللَّهُ لِخَلْقِهِ فی کَلامِهِ وَ لکِنَّهُمْ لا یُبْصِرُونَ؛ خداوند در کلام خود بر خلقش تجلی فرموده، ولی او را نمیبینند.[۳]
یعنی باید در جستجوی این تجلیات باشند تا با چشم دل آن را ببینند، و این همان چیزی است که با تدبر آغاز میشود. تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ اشاره است به آیات شریفهٔ ذیل:
أ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أمْ عَلی قُلُوبٍ أقْفالُها
[۴]آیا در قرآن نمیاندیشند [تاحقایق را بفهمند] یا بر دلهایشان قفلهایی قرار دارد؟
کِتابٌ أنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أولُوا الْألْباب
[۵]این کتاب پربرکتی است که آن را بر تو نازل کردهایم تا آیاتش را تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند.
از این آیات برمیآید تدبّر در آیات، خواسته حق متعال است و زیرا حکمت وجود الفاظ و کلمات در همه جا، رسیدن به معنی است؛ البته قطع نظر از معنی خود الفاظ قرآن از این جهت که حروف و کلمات قرآن با سایر حروف و کلمات عرب تفاوت دارد و دارای اعجاز است. در روایات، تلاوت قرآن و نگاه کردن به مصحف نیز فضیلت دارد؛ این فضیلتها، توصیه به تدبر و فهم معنا را نفی نمیکنند.[۶][۷]
قرآن ما را به تدبّر و اندیشیدن در آیات و کلمات دعوت میکند تا معنای آیات، به حد ممکن، حسب استعداد و لیاقت اشخاص به دست آید. و چون قرآن کلام خالق است و غیرقابل قیاس با کلام مخلوق، لذا ویژگی خاصی دارد. گاهی با یکبار تلاوت، انسان به معنای آن نمیرسد، بلکه هر چه بیشتر خوانده شود و مورد تأمل قرار بگیرد، حقایق تازهای بر تلاوتکننده کشف میشود که قبلاً کشف نشده بود و این هم از معجزات قرآن است.
در شرح این فراز، فهم قرآن و عمل به دستورهای آن، زمینهٔ سعادت جامعه و ترک تدبر و عمل، زمینهٔ محرومیت از هدایت دانسته شده است. در این دیدگاه، مشکلات مسلمانان پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله با فاصله گرفتن از عترت در فهم و عمل به قرآن ارتباط دارد؛ ازاینرو، تمسک به اهلبیت علیهم السلام، در کنار کتاب خدا، راه بهرهگیری از معارف قرآن معرفی میشود.
آیهٔ
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا
؛ «همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید»، در این چارچوب به تمسک به قرآن و اهلبیت علیهم السلام تفسیر میشود؛ تعبیر «قرآن و اهلبیت» توضیح تفسیری است و در متن آیه نیامده است.[۸]
در سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بر آموختن، فهمیدن و تلاوت قرآن تأکید شده است:
۱. وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِیثِ وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ وَ أَحْسِنُوا تِلَاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ؛ قرآن را یاد بگیرید، که بهترین سخن است، و در آن تفقه و بصیرت پیدا کنید که قرآن بهار قلوب است (یعنی موجب طراوت و شادابی قلب میگردد) و از نور قرآن شفا بجویید؛ زیرا قرآن شفای سینهها است. و آن را نیکو تلاوت نمایید، چون بهترین و آموزندهترین قصه ها در آن است.[۹][۱۰][۱۱][۱۲][۱۳][۱۴][۱۵][۱۶]
۲. وَ کِتَابُ اللَّهِ بَیْنَ أظْهُرِکُمْ نَاطِقٌ لَا یَعْیَا لِسَانُهُ وَ بَیْتٌ لَا تُهْدَمُ أرْکَانُهُ وَ عِزٌّ لَا تُهْزَمُ أعْوَانُه؛ کتاب خدا پیش روی شما است. گویندهای که هیچگاه لکنت زبان پیدا نمیکند و خانهای که ارکان آن منهدم نمیگردد و عز و شرفی است که هیچگاه اعوان و انصار او از او فرار نمیکنند.[۱۷]
۳. فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَی بِهِ ذَلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ وَ لَکِنْ اُخْبِرُکُمْ عَنْهُ أَلَا إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأتِی وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُم؛ پس رسول خدا صلی الله علیه وآله برای شما و آنها که قبل از شما در صدر اسلام بودند، کتابی را آورد که تصدیقکنندهٔ کتابهای پیشین و نوری است که مقتدای امت است و آن قرآن است. پس استنطاق نمایید قرآن را، در حالی که هرگز نمیتواند برای شما نطق کند. ولی من شما را از آن خبر میدهم. بدانید که در قرآن است علوم آینده و گذشته (یعنی علم به حوادث گذشته وآنچه از وقایع بعد از این اتفاق خواهد افتاد). و همچنین در قرآن است دوای درد شما و نظم و مقررات اجتماعی که شما را از آفات حفظ میکند.[۱۸][۱۹][۲۰][۲۱]در این شرح، آیهٔ
وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی کِتابٍ مُبین
نیز برای بیان جامعیت علم کتاب ذکر شده است:[۲۲]هیچ تر و خشکی نیست جز در کتاب مبین مسطور است. باری، موارد بسیاری در نهج البلاغه را علی علیه السلام به بحث پیرامون قرآن اختصاص داده و همه مردم را به این چشمه آب حیات ترغیب و تحریص فرموده است.
محکمات و متشابهات قرآن
وَ انْظُرُوا اِلی مُحْکَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ؛ و در محکمات آن نظر کنید و به دنبال متشابه آن نروید. این کلام، اشاره است به آیه شریفه که میفرماید:
هُوَ الَّذی أنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أمُّ الْکِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أولُوا الْأَلْبابِ
. او است که کتاب را بر تو نازل فرمود که بعضی از آیات آن محکم و برخی متشابهاند و محکمات ام الکتاب هستند. پس کسانی که در دلهایشان خلل و شبهه است از متشابهات پیروی مینمایند؛ زیرا مفسده جو هستند. بر اساس قرائت تفسیریِ پیوند دادن «راسخون در علم» به «اللّه»، تأویل آن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند. در قرائتِ وقف بر «اللّه»، جملهٔ راسخان در علم مستقل خوانده میشود. میگویند: ما بدان ایمان آوردیم، همه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمیگیرند.[۲۳]
معنای محکم و متشابه
کلمه «مُحکمات» - به ضم میم- جمع محکم است. و محکم در لغت عرب به معنای مضبوط و مُتقَن است. در شرح نقوی، چهار تعریف از محکم نقل شده است. این تعریفها ناظر به کاربردهای متفاوت اصطلاحاند:
- عبارت است از: هر لفظی که معنای آن روشن باشد؛ به گونهای که بر هر کس که عارف به آن لغت باشد معنای آن پوشیده نماند.
- برخی گفتهاند: محکم عبارت است از کلامی که محفوظ از نسخ یا تخصیص یا از هر دو باشد.
- آن است که: نظم آن مستقیم و خالی از خلل باشد.
- محکم کلامی است که احتمالات زیادی از لحاظ تأویل در آن نباشد؛ بلکه فقط از یک جهت محتمل التأویل باشد.
در برابر این تعریفها، کاربردهای مقابل برای متشابه نیز ذکر شده است:
- متشابه لفظی است که معنای آن روشن نیست.
- محفوظ از نسخ یا تخصیص نیست.
- در تعریف مبتنی بر نظم، در مقابل کلام مستقیم و خالی از خلل قرار میگیرد. این تعریف به معنای اثبات خلل در آیات قرآن نیست.
- احتمالات از نظر تأویل در آن بیش از یکی است.
همچنین در اصطلاح محکم به نص و ظاهر تقسیم میگردد. پس اگر راجح مانع از نقیض باشد آن را نص میگویند، مانند:
أَنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیم
؛ زیرا چیزی نیست که خدا عالم به آن نباشد، یعنی نسبت به آن جاهل باشد. و اگر راجح مانع از نقیض نباشد آن را ظاهر میگویند، مانند: اقتلوا المشرکین و امثال آن؛ زیرا کشتن مشرکین مانع از کشتن غیر مشرک نیست.
علت اینکه قرآن از محکمات به «ام الکتاب» تعبیر فرموده است، با اینکه تمام آیات از طرف خدا است آن است که «ام» در لغت به معنای اصل است و محکمات را اصل کتاب میگویند؛ چون متشابهات به محکمات بر میگردد؛ یعنی حمل بر محکمات میشود نه محکمات بر متشابهات. پس اصل محکمات است و متشابهات به منزله فروعاند.
رجوع متشابهات به محکمات
رسول خدا صلی الله علیه وآله به پیروی از این آیه شریفه مسلمین را مأمور به دقت در محکمات و پیروی نکردن از متشابهات امر فرموده است؛ زیرا لفظ وقتی متشابه باشد، یعنی در معنای آن احتمالات وجود داشته باشد انسان معنای واقعی آن را نمیفهمد؛ بلکه هر یک از معانی محتمله آن را که به سلیقه و فهم او با خواسته و فکرش بهتر سازش داشته باشد میگیرد و بقیه احتمالات را رها میکند و میگوید مقصود خدا همین است که من فهمیدم و آنگاه آیه را حمل بر آن میکند. همینجا است که فاجعه به وجود میآید و شر به پا میشود و مردم به نام دین گمراه میشوند و نقض غرض لازم میآید؛ زیرا غرض از فرستادن قرآن برای بشر ارشاد و هدایت آنان است، و نه گمراه شدن و به ضلالت افتادن آنان. اما در اخذ به محکمات این توالی فاسده وجود ندارد؛ زیرا – بنا به فرض- معنی واضح و روشن است و تأویلات در آن راه ندارد و از این جهت است که فرمود: وَ انْظُرُوا الی مُحْکَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ ممکن است این سؤال مطرح شود که؛ اگر متشابهات قرآن از دایره فکر بشر خارج است و نباید دنبال آن رفت و آیات متشابهه را به کار بست – چنانکه از آیه استفاده میشود- پس فایده وجود این آیات در قرآن چیست؟ و چرا این آیات نازل شده اند؟ جواب آن است که خداوند نفرموده است به کل باید متشابهات ترک شود؛ بلکه فرموده است افراد مفسده جو که میخواهند قرآن را وسیله رسیدن به اهداف دنیوی قرار دهند و از این طریق عوام الناس را تحت تسخیر قرار دهند به متشابهات تمسک میجویند و از این جهت مورد مذمت قرار گرفتهاند؛ چرا که این عمل در حقیقت برای گمراه کردن مردم است.
در ضمن پیامبر صلی الله علیه وآله در جمعی خطبه میخواند و تذکر میدهد که در فرازهای قبل فرمودند: لِعِلْمِی بِقِلَّةِ الْمُتَّقِینَ وَ کَثْرَةِ الْمُنَافِقِین بنابراین شارح، این عبارت را هشداری درباره احتمال بهرهبرداری منافقان از متشابهات برای گمراه کردن مردم میداند.
نقوی، اطلاق عنوان «اولیالامر» بر هر زمامدار را نمونهای از تفسیر بدون رجوع به مرجع معتبر میداند. آیهٔ
أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ
به اطاعت از خدا، پیامبر و اولیالامر فرمان میدهد.[۲۴] در تحلیل او، اگر صرف در دست داشتن حکومت، ملاک اولیالامر بودن قرار گیرد، فرمانروایانی مانند معاویه، یزید و عبدالملک نیز مشمول اطاعت تلقی میشوند؛ حتی هنگامی که فرمان آنان با حق تعارض داشته باشد. او مخالفت با امام حسین علیه السلام را نمونهای از پیامد چنین برداشتهایی معرفی میکند. این بیان، تحلیل شارح از نتایج تفسیر آیه است و نقل مستقیم سخنی از یزید محسوب نمیشود.
در تفسیر روایی شیعه، راسخان در علم، پیامبر صلی الله علیه وآله و ائمه علیهم السلام معرفی شدهاند و فهم تأویل قرآن با مراجعه به آنان پیوند دارد:
وَ ما یَعْلَمُ تَأویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ
.[۲۵][۲۶]
امیرالمؤمنین علیه السلام و تبیین قرآن
فَوَاللَّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ یُوضِحَ لَکُمْ تَفْسیرَهُ الَّا الَّذی اَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَیَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِیَدَی وَ مُعْلِمُکُمْ؛ به خدا قسم! نهیها و بازدارندههای آن را برای شما بیان نمیکند و تفسیرش را برایتان روشن نمیکند مگر این شخصی که دست او را میگیرم و او را به سوی خود بالا میبرم و بازوی او را میگیرم و با دستم او را بلند میکنم و به شما میفهمانم.
«لَنْ» برای نفی فعل در آینده به کار میرود و بهتنهایی دلالت بر نفی ابدی ندارد و «زَواجر» جمع زاجر است یعنی منع کننده با شدّت. مقصود آن است که رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند: به خدا قسم! هرگز بیان نمیکند زواجر قرآن را مگر علی بن ابیطالب علیه السلام که بر روی دست من است. حضرت در این کلام اشاره دارند به این مطلب که بعد از ایشان برای فهمیدن قرآن، باید دست به دامان علی علیه السلام شد؛ زیرا این عمل از دیگری ساخته نیست. به تعبیر دیگر، حضرت در اینجا میخواهند اشارهای به حدیث ثقلین داشته باشند که بعد از ایشان آنکه میتواند از این قرآن به خوبی بهرهبرداری کند حضرت علی علیه السلام و خاندان پاک او هستند و مردم برای نجات باید به دامن این ذات پاک درآویزند؛ چرا که قرآن به رسول خدا صلی الله علیه وآله که شهر علم است نازل گردیده و به مصداق حدیث مشهور «اَنَا مَدینَةُ العِلم وَ عَلیٌّ بابُها» این حدیث از امیرالمؤمنین علیه السلام، امام باقر علیه السلام، امام صادق علیه السلام، ابنعباس، جابر بن عبدالله، ابوسعید خدری و اصبغ بن نباته نقل شده است. درباره اعتبار طرق آن اختلافنظر وجود دارد؛ امینی دیدگاه شماری از پذیرندگان آن را گرد آورده است.[۲۷] منابع نقل این مضمون، گاه با اختلاف لفظ، عبارتاند از: [۲۸][۲۹][۳۰][۳۱][۳۲][۳۳][۳۴][۳۵][۳۶][۳۷][۳۸][۳۹][۴۰][۴۱][۴۲][۴۳]رسیدن به شهر علم و آگاه شدن به حقایقی که در آن است جز از طریق علی علیه السلام که درب آن است ممکن نیست و این حکم دربارهٔ سایر ائمه علیهم السلام هم جاری و ساری است؛ زیرا در حدیث ثقلین «و عترتی اهل بیتی» آورده شده است؛ اما چون در روز غدیرخم سخن از ولایت و امامت برای شخص علی علیه السلام به عنوان وصی بلافصل خود بود؛ لذا اینجا رسول خدا صلی الله علیه وآله محور سخن خویش را امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادند؛ زیرا با تفهیم مسئله امامت برای علی علیه السلام تفهیم امامت دیگر ائمه علیهم السلام نیز انجام شده است.
در تفسیر شیعی این فراز، امیرالمؤمنین علیه السلام مرجع تبیین قرآن پس از پیامبر صلی الله علیه وآله معرفی شده است. فخر رازی نیز در تفسیر خود میگوید: و لا شک فی انه من اقتدی فی دینِه بِعلی فَقَد اهتدی؛ «تردیدی نیست که هر کس در دین خود به علی اقتدا کند، هدایت یافته است».[۴۴] این عبارت بر هدایتبخش بودن اقتدا به آن حضرت دلالت دارد؛ اثبات انحصار تفسیر قرآن، ادعایی جداگانه است.
در منابع روایی، نمونههای زیر برای توضیح جایگاه علمی آن حضرت نقل شده است:
روایت امام مبین
احمد بن محمد بن صَقر به اسناد خود از ابی جارود از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت از جد خود روایت فرمودند که: وقتی آیهٔ
وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ
(یس: ۱۲)بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل گردید ابوبکر و عمر گفتند: یا رسول اللّه! مقصود از امام مبین که همه چیز در آن گذاشته شده تورات است؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: نه. عرض کردند: انجیل است؟ فرمود: نه. گفتند: قرآن است؟ فرمود: نه. در این اثنا امیرالمؤمنین علیه السلام وارد مجلس شد رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: مقصود از «امام مبین» همین شخص یعنی علی علیه السلام است که خدا همهٔ علوم را در او جمع فرموده است.[۴۵][۴۶]
علم کتاب و علمی از کتاب
ابوسعید خدری میگوید: از رسول خدا صلی الله علیه وآله پرسیدم از آیهٔ
الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ
(نمل: ۴۰) مقصود کیست؟ فرمود: او وصی برادرم سلیمان بن داوود است. عرض کردم: یا رسولالله! پس مقصود از آیهٔ
قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ
(رعد: ۴۳) کیست؟ فرمود: او برادرم علی بن ابیطالب علیه السلام است.[۴۷][۴۸]
مقایسه علم کتاب
امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که نزد او علم کتاب است امیرالمؤمنین علیه السلام است. از آن حضرت سؤال شد: کسی که نزدش علمی از کتاب است داناتر است یا کسی که نزدش همهٔ علم الکتاب است؟ در جواب فرمودند: نیست علم کسی که نزدش علمی از کتاب است در مقایسه با علم کسی که در نزدش همهٔ علم الکتاب است مگر به اندازهٔ آنچه را که پشهای با بال خود از آب دریا بردارد.[۴۹][۵۰]
مقایسه با علم پیامبران
عبدالله بن ولید سلمان میگوید: حضرت صادق علیه السلام فرمودند: مردم دربارهٔ انبیای اولوالعزم چه میگویند و آنان را با امام شما امیرالمؤمنین علیه السلام چگونه مقایسه مینمایند؟ عرض کردم: هیچکس را بر اولوالعزم مقدم نمیدارند.
امام فرمودند: خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید:
وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً
(اعراف: ۱۴۵)؛ یعنی نوشتیم برای موسی علیه السلام در الواح تورات از هر چیزی موعظهای، و نفرمود: کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً یعنی نفرمود هر چیزی که موعظه بود تا تمام مواعظ را شامل شود) و برای عیسی بن مریم فرمود:
وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ
(زخرف: ۶۳)؛ یعنی بیان میکنم برای شما بعضی از آنچه را که اختلاف دارید، و نفرمود: تمام اختلافات را بیان میکنم. اما دربارهٔ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ
یعنی بگو: کفایت میکند خداوند که شاهد باشد بین من و شما و کسی که نزد او علم کتاب است، یعنی علم تمام کتاب و فرمود:
وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ
یعنی نیست خشک و تری مگر اینکه در کتاب مبین علم آن موجود است.»[۵۱][۵۲] پیامبر صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام خطاب کرده و فرمودند: أَنْتَ تُبَیِّنُ لِأُمَّتِی مَا اخْتَلَفُوا فِیهِ بَعْدِی؛ تو پس از من هر آنچه را امت در آن اختلاف دارند واضح و آشکار میسازی.[۵۳][۵۴][۵۵][۵۶]
مرجعیت اهلبیت علیهم السلام در تأویل قرآن
در همین فراز خطبه غدیر، پیامبر صلی الله علیه وآله با تأکیدات پشت سر هم در یک جمله، این انحصار تأویل قرآن برای امامانعلیهم السلام را بیان فرموده است. تأکیدها چنین است: ابتدا قسم یاد میکند (فَوَ اللَّهِ)، و آنگاه دو عبارت نفی را به کار میبرد لَنْ یُبَیِّنَ … لَنْ یُوضِحَ، و سپس هر دو جنبهٔ نهیها و تفسیر قرآن را یادآور میشود (زَواجِرَهُ … تَفْسیرَهُ)، و با این تأکیدات میفرماید: «به خدا قسم! نهیها و تفسیر قرآن را بیان نمیکند مگر علی بن ابی طالب علیه السلام». در حدیثی دیگر پیامبر صلی الله علیه وآله با لسان محبت آمیز خود، متمسکین حقیقی به قرآن را چنین معرفی میفرماید:
میدانید تمسک کننده حقیقی به قرآن که به شرف عظیم نایل میشود کیست؟ کسی است که تأویل قرآن را از ما اهلبیت علیهم السلام یا از واسطههایی که سفیران ما به شیعیانمان هستند بگیرد.[۵۷]
در حدیثی، تفسیر قرآن به عنوان رسالتی معرفی شده که توسط امیرالمؤمنین علیه السلام به مردم ابلاغ میشود. پیامبر صلی الله علیه وآله به آن حضرت فرمود: تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مینمایی. عرض کرد: یا رسول اللَّه! مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودی؟ فرمود: من ابلاغ کردم، ولی منظورم آن است که بعد از من از تأویل قرآن به مردم یاد میدهی و خبر میدهی آنچه را نمیدانند.[۵۸]
امیرالمؤمنین علیه السلام این رسالت قرآنی را چنین توصیف میفرماید: این قرآن است، از او بخواهید که با شما سخن بگوید، ولی هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلکه من باید به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال کنید به شما خبر خواهم داد چون داناترین شما هستم.[۵۹]
نگرانی از تفسیر نادرست قرآن
در کنار آن همه تأکید بر رسالت قرآنی امت اسلام و نشان دادن باب علمی که باید علوم قرآن را از آن سو دریافت کنند، آینده مسلمین در نظر پیامبر صلی الله علیه وآله همچنان نگران کننده است. در این باره دو حدیث جلوههای مختلف این نگرانی را نشان میدهد: در حدیثی شدیدترین موارد ترس پیامبر صلی الله علیه وآله بر امت بعد از خود سه چیز شمرده شده که یکی از آنها تَأْویلُ الْقُرآنِ عَلی غَیْرِ تَأْویلِهِ[۶۰][۶۱] است، یعنی: «تفسیر قرآن بر خلاف آنچه تفسیر حقیقی آن است». در حدیث دیگری سوء استفاده دشمنان داخلیِ اسلام از آیات قرآن به نفع خویش، به عنوان یکی از شدیدترین موارد ترس از انحراف امت ذکر شده و با تعبیر «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده[۶۲]، یعنی: «منافق بتواند با آیات قرآن در مقابل مسلمانان بحث کند»
احاطه علم ائمه علیهم السلام به قرآن
خداوند به ائمه علیهم السلام علمی عنایت کرده که تمام جوانب علوم قرآن گوشهای از آن به حساب میآید. این احاطه علمی درباره قرآن- که خود دریایی عمیق است- در کلام امامان علیهم السلام چنین توصیف شده است: امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: تأویل هر آیهای که بر محمد صلی الله علیه وآله نازل شده … به املای پیامبر صلی الله علیه وآله و خط خودم نزد من موجود است.[۶۳]
در تفسیر همین آیه ۷ سوره آل عمران که
وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ
؛ «تأویل و تفسیر متشابهات قرآن را نمیداند مگر خدا و راسخین در علم»، فرمود: نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْویلَهُ؛ ماییم راسخان در علم و ما تأویل متشابهات را میدانیم.[۶۴]این حدیث نیز جلوه دیگری از وسعت این دریای علم قرآنی است.
در گزارشهای مربوط به وسعت علم امیرالمؤمنین علیه السلام، از تفسیر طولانی نقطهٔ زیر باء «بسماللّه» سخن رفته است. همچنین از آن حضرت نقل شده است: لَوْ شِئْتُ لَاوْقَرْتُ سَبْعینَ بَعیراً مِنْ تَفْسیرِ فاتِحَةِ الْکِتابِ؛ اگر بخواهم از تفسیر سوره فاتحه هفتاد شتر را بار میکنم.[۶۵]
امام صادق علیه السلام جلوهٔ دیگری از حضور دائمی این علوم نزد امامان را چنین توصیف فرموده است: من فرزند پیامبرم، و علم کتابِ خدا نزد من است. در آن است آغاز خلقت و آنچه تا روز قیامت خواهد شد. در آن است خبر آسمان و زمین و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه اتفاق افتاده و آنچه به وقوع خواهد پیوست. من اینها را میدانم همان گونه که به کف دستم مینگرم.[۶۶]
گزارشهای تاریخی درباره گردآوری و تفسیر قرآن
در کتاب «غدیر در قرآن»، مراجعه به اهلبیت علیهم السلام برای فهم قرآن با برخی گزارشهای پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله مقایسه شده است. نویسنده، گردآوری قرآن همراه با تأویل آن به دست امیرالمؤمنین علیه السلام را امتداد مرجعیت معرفیشده در غدیر میداند و مخالفت با ارائهٔ آن و برخورد با پرسشگران قرآن را در برابر این رویکرد قرار میدهد. گزارشهای زیر، مستند این تحلیل در کتاب یادشدهاند.[۶۷]
گردآوری قرآن همراه با تأویل
بر اساس گزارش کتاب سلیم، وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در ماجرای سقیفه مردم را به کمک خویش فرا خواند و حتی بر در خانههایشان رفت، ولی با عهد شکنی و بیوفایی آنان رو به رو شد خانه نشینی اختیار کرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همهٔ قرآن را آماده کرد. وقتی همه قرآن را جمع نمود و نزول آن، تأویلش، ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشتهها را در پارچهای جمع کرد و بر آن مُهر زد، و در حالی که مردم در مسجد اطراف ابوبکر بودند آن را به مسجد آورد و با صدای بلند فرمود:
ای مردم! من از زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله از دنیا رفته … مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در این پارچه جمع نمودم. خداوند هیچ آیهای را بر پیامبرش نازل نکرده، مگر آنکه همه را جمعآوری کردهام، و هیچ آیهای نیست مگر آنکه پیامبر صلی الله علیه وآله آن را بر من خوانده و تأویل آن را به من آموخته است. سپس فرمود: این قرآن را برای آن آوردم که فردا نگویید: ما از این بیخبر بودیم، و نگویید: شما را به کتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نکردم. در این گزارش، پاسخ عمر چنین نقل شده است: ما با آنچه از قرآن که در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت میکنی، بینیاز هستیم امیرالمؤمنین علیه السلام آن قرآن را- که با تفسیرش بود- برداشت و به خانه بازگشت.[۶۸][۶۹]
در ادامهٔ گزارش کتاب سلیم، طلحه در زمان عثمان از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره قرآن گردآوریشده و تأویل همراه آن پرسید؛ اینکه پس از ارائه در مسجد، آن را به کجا برد و به چه کسی خواهد سپرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام درباره محتوای آن فرمود: هر آیهای که خداوند در کتابش بر محمد صلی الله علیه وآله نازل کرد به املای آن حضرت و خط خودم نزد من موجود است. همچنین تأویل هر آیهای که بر محمد صلی الله علیه وآله نازل شده و هر حلال و حرام و هر حد و حکم و هر چیزی که امت تا روز قیامت بدان احتیاج دارند حتی دیه خراش بدن، به املای پیامبر صلی الله علیه وآله و خط خودم نزد من نوشته شده و موجود است.
طلحه پرسید: به من خبر ده درباره آنچه از قرآن و تأویلش و علم حلال و حرام که در دست توست، آن را به چه کسی میسپاری و صاحب آن بعد از تو کیست؟ امیرالمؤمنین علیه السلام درباره حافظان این امانت الهی فرمود: به آن کسی که پیامبر صلی الله علیه وآله دستور داده به او بسپارم. وصی من و صاحب اختیار مردم بعد از من این پسرم حسن. پسرم حسن هنگام مرگ آن را به این پسرم حسین خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسین یکی پس از دیگری منتقل میشود تا آخرین آنها کنار حوض کوثر بر پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شود.[۷۰]
در حدیثی هم درباره اینکه چه زمانی بهطور کامل به آن قرآن همراه با تفسیر عمل خواهد شد فرمود: «وقتی قائم ما قیام کند آن قرآن را ظاهر مینماید و مردم را بر عمل به آن وادار میکند و سنت طبق آن جاری میشود».[۷۱]
در تحلیل «غدیر در قرآن»، نپذیرفتن این مجموعه، مخالفت با دسترسی به تأویل قرآن تلقی شده است. همچنین در «الصراط المستقیم»، گزارشهایی درباره برخورد عمر با پرسشهای قرآنی و خودداری ابنعباس از طرح برخی پرسشها برای یک یا دو سال نقل شده است.[۷۲]
گزارش برخورد با صبیغ
در گزارش نقلشده درباره «صبیغ عراقی»، او بهعنوان پرسشگری درباره آیات قرآن معرفی شده است. در این نقل، او رئیس قوم خود بود و هرگاه لشکر مسلمین را میدید دربارهٔ قرآن سؤالاتی میکرد. او برای طلب علم به مصر آمد و وقتی عمرو بن عاص از سؤالات قرآنی او با خبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدینه دربارهٔ مشکلات قرآن و تأویل آنها مثل «الذَّارِیاتِ» و «النَّازِعاتِ» و «الْمُرْسَلاتِ» از اصحاب سؤال میکرد.
بر اساس این گزارش، عمر تصمیم به مجازات او گرفت. او شلاقی از خوشه خرما درست کرد و آستینها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد: «صُبَیغ» را بیاورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفی دوباره صد ضربه زد و آن قدر این کار را تکرار کرد که عمامه از سر «صبیغ» افتاد و کمرش مجروح شد و سرش خون آلود گردید. سپس او را زندانی کرد تا حالش بهتر شد، و بار دیگر او را همانگونه زد و دوباره محبوس کرد تا زخمهایش التیام یافت. بار سوم که عمر خواست تازیانه زدن را تکرار کند، صبیغ گفت: «اگر میخواهی مرا بکشی به طرز مناسبی به قتل برسان، و اگر منظور تو این است که مرض سؤال کردن من از آیات قرآن شفا یابد به خدا قسم شفا یافتهام»
بعد از این گفته عمر او را به بصره تبعید کرد و به ابوموسی اشعری (حاکم بصره) نوشت: «احدی از مسلمانان حق همنشینی با او را ندارد» این مسئله برای صبیغ بسیار سخت بود و این فشارها را برای سؤال از معانی قرآن باید تحمل میکرد. ابوموسی برای عمر نوشت: «این مرد واقعاً از کار خود توبه کرده است» در ادامهٔ گزارش، عمر اجازه همنشینی مردم با او را صادر کرد و گفت: «صبیغ به خیال خود در طلب علم بود، ولی در این که کدام علم را باید بیاموزد اشتباه رفته بود» [۷۳][۷۴][۷۵][۷۶][۷۷][۷۸][۷۹][۸۰]
نویسندهٔ «غدیر در قرآن»، این گزارشها را نشانهٔ محدود شدن دسترسی به تفسیر اهلبیت علیهم السلام میداند. در تحلیل او، با وجود این محدودیتها، ائمه علیهم السلام در فرصتهای مناسب بخشی از معارف قرآن را به شیعیان منتقل کردند و میراث علمی گردآوریشده نزد آنان باقی ماند.[۸۱] روایت صبیغ در «الاعتصام» نیز آمده است؛ شاطبی، برخورد با او را با نگرانی از پیگیری متشابهات و بدعت توضیح میدهد. بنابراین، تفسیر انگیزهٔ این برخورد در منابع یکسان نیست.[۸۲]
معنای مولی در حدیث غدیر
انَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِیُّ بْنُ ابی طالِبٍ اخی وَ وَصِیّی، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ انْزَلَها عَلَیَّ. بدون تردید هر که من مولای او هستم این علی مولای او است، و او علی بن ابی طالب برادر و وصیّ من است، و مسئلهٔ ولایتِ او فرمانی از طرف خداوند است که آن را بر من نازل فرموده است.
معانی لغوی مولی
این بررسی لغوی و بحثهای پس از آن، دیدگاه سید محمدتقی نقوی در شرح خطبه غدیر است.[۸۳] معلوف در کتاب المنجد میگوید: «المولی، جمعه الموالی بمعنی المالک و السید»[۸۴]
مُوالاة - به ضم میم- مصدر است از باب والا، ولاء و موالاه ….مرحوم طریحی (م ۱۰۸۵ق) در کتاب مجمع البحرین در ماده «ولا» میگوید: کُلُّ مَنْ وَلیَّ عَلَیْهِ اَمْرُکَ فَهُوَ مَوْلاکَ. هر کس امر تو تحت ولایت او قرار گرفته است پس او مولای تو است.
«مولی» در لغت بر چند معنا اطلاق شده است. نقوی، برای تعیین معنای آن در حدیث غدیر، کاربردهای لغوی را با سیاق سخن پیامبر صلی الله علیه وآله مقایسه میکند. فهرست و نقدهای زیر، بازگویی دیدگاه اوست و بیان اتفاقنظر لغتشناسان درباره مراد حدیث نیست.
کلمه «مولی» در لغت بر چند معنا اطلاق شده است:
۱. به معنای ناصر و یاری کننده و به این معنی است و قول خدای متعال که میفرماید:
... لَبِئْسَ الْمَوْلی وَ لَبِئْسَ الْعَشیر
[۸۵]یعنی بسیار بد یاریکنندهای یافته است و بسیار بد دمسازی اختیار کرده است.[۸۶][۸۷][۸۸][۸۹][۹۰]
۲. به معنای متولی حفظ او. خداوند میگوید:
فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ
[۹۱] یعنی خدا حافظ او است.[۹۲]
۳. به معنای وارث، خدا میفرماید:
وَ لِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ
[۹۳]، موالی جمع مولا است یعنی برای هر یک وارثانی قرار دادیم.[۹۴]
۴. به معنای قائم به امر دیگری و صاحب اختیار او، خداوند میفرماید:
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا
[۹۵] یعنی خدا قائم به امر مؤمنان و متکفل امور آنها است.
۵. محب و دوست گفته میشود: «هُوَ مَولائی، ای یُحبِبنی» یعنی او مولای من است؛ یعنی مرا دوست میدارد.[۹۶]
۶. به معنای صاحب است. النارُ مَولاکُم، اَیْ صاحِبُکُمْ یعنی آتش صاحب و رفیق شما است.[۹۷][۹۸]
۷. به معنای مالک بنده.[۹۹]
۸. به معنای بنده آمده است.[۱۰۰]
۹. به معنای آزاد کنندهٔ بنده است همچون کسی که پول بندهای را به صاحب او بپردازد تا او را آزاد کند.[۱۰۱][۱۰۲][۱۰۳]
۱۰. به معنای آزاد شده آمده است. میگویند: فلانی آزاد شده فلان است یا مولای فلان است.[۱۰۴][۱۰۵][۱۰۶]
۱۱. به معنای پسرعمو آمده است، مانند قول شاعر عرب: مَهلاً بَنی عَمِّنا مَهلاً موالِینا.[۱۰۷][۱۰۸][۱۰۹]
۱۲. به معنای آنچه در عقب میآید، چیزی را از پشت سر و از جلو، مانند قول شاعر عرب: ولی المخافة خلفها و امامها.[۱۱۰]
۱۳. به معنای مالک طاعت گفته میشود: «فلان مولای»، یعنی مالک طاعت من است. به این معنی که حق ندارم از طاعت او سرپیچی کنم و باید مطیع و منقاد او باشم.
اینها معانی است که بر اثر تفحص در کتب لغت عرب برای کلمه «مولی» به دست آمده. معانی دیگری مانند همسایه، داماد و همقسم نیز ذکر شده است.[۱۱۱][۱۱۲][۱۱۳][۱۱۴]حال ببینیم مقصود رسول خدا صلی الله علیه وآله از لفظ «مولی» کدام یک از این معانی میباشد.
- معنای اول: یعنی ناصر مطلقاً مراد نیست و همچنین معنای دوم یعنی متولی حفظ؛ زیرا معنی ندارد بگوییم هر کس رسول خدا ناصر او است و نمیشود گفت این جمعیت را در بیابان برای ابلاغ این حکم جمع فرموده است.
- معنای دوم: هم مقصود نیست؛ زیرا نه رسول صلی الله علیه وآله و نه علی علیه السلام هیچکدام متولی حفظ مردم از آفات نبودند، بلکه حافظ فقط خداست که خالق است.
- معنای سوم: یعنی وارث هم با عبارت سازش ندارد و غلط است؛ زیرا نه رسول خدا صلی الله علیه وآله وارث مردم است و نه علی علیه السلام، بلکه وارث هر کس، اقربای خود او هستند.
- معنای چهارم: یعنی قائم به امر دیگری و صاحب اختیار بودن – نیز- درست نیست؛ چون صاحب اختیار بنده، فقط خدا است.
- معنای پنجم: یعنی محبت و دوست – نیز- درست نیست؛ زیرا نمیشود گفت رسول خدا صلی الله علیه وآله مردم را جمع نمود که بگوید هر کس من دوست او هستم پس علی علیه السلام دوست اوست. یا هر کس مرا دوست بدارد؛ زیرا علاوه بر اینکه این معنا بهتنهایی، از نظر نقوی، اهمیت ابلاغ یادشده را توضیح نمیدهد مسئله محبت و دوستی سفارشی نیست؛ بلکه از اموری است که از قلب سرچشمه میگیرد و منشأ آن هم تمایلات نفسانی است.
- معنای ششم: یعنی صاحب و به قول بعضی عاقبت – نیز- درست نیست؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله صاحب کسی نیست و عاقبت کسی هم نیست.
- معنای هفتم: یعنی مالک بنده.
- معنای هشتم: یعنی خود بنده هم بیمورد است؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه وآله نه مالک مردم، و نه مردم بنده آن حضرت بودند، بلکه مالک، خدا. و مخلوق هم بندگان اویند.
- معنای نهم: نیز درست نمیآید؛ زیرا رسول صلی الله علیه وآله مردم را از قید رقیت آزاد نکرده است.
- معنای دهم: یعنی آزاد شده؛ چون مردم آزاد شده آن حضرت نبودند.
- معنای یازدهم: یعنی پسرعمو هم مقصود نیست؛ چون احتیاجی به گفتن نداشت و همه میدانستند علی علیه السلام پسرعموی رسول خدا صلی الله علیه وآله است.
- معنای دوازدهم: یعنی در عقب آمدن پشت سر یا جلو – نیز- با مقام بحث سازش ندارد. تنها معنایی که میشود لفظ را بر آن حمل نمود.
- معنای سیزدهم: یعنی مالک طاعت.
نقوی یادآور میشود که در آثار شماری از علمای شیعه، «مولی» به معنای «اولی به تصرف» تفسیر شده است،[۱۱۵][۱۱۶][۱۱۷] و دلیل بر این مدعا را قول رسول خدا صلی الله علیه وآله که فرموده است: الست اولی بکم من انفسکم؟ قالوا: بلی، یا رسولالله! من کنت مولاه فعلی مولاه دانسته اند. آنان میگویند اولی بودن رسول بر نفس مسلمانان یعنی اولویت در تصرف یا اولویت در امور است. پس لفظ «مولی» هم که بعد از آن ذکر شده است به همین معنی است.[۱۱۸]
دیدگاه نقوی درباره اولویت و حق طاعت
استدلال سید محمدتقی نقوی در شرح این فراز، با حفظ مراحل بحث، چنین بازگویی میشود:
معنای اولی به تصرف بودن رسول یا وصی رسول چیست؟ آیا مقصود اولی به تصرف در اموال مردم به این معنی است که رسول و امام در اموال مردم هرگونه تصرفی بخواهند بکنند میکنند و صاحب مال حق مخالفت را شرعاً ندارد؟ اگر مقصود این باشد با فرمایش رسول خدا صلی الله علیه وآله الناس مُسَلِّطُونَ عَلی اَمْوالهم وَاَنْفسهم سازش ندارد؛ زیرا در این صورت صاحب مال تسلطی بر مال خود ندارد، چون بر فرض تصرف و تسلط، امام یا پیامبر بر تسلط او مقدماند و این را تسلط مطلق نمیگویند که از فرمایش رسول خدا صلی الله علیه وآله مستفاد میگردد. اما اگر مقصود از اولویت نسبت به نفوس آنها است – چنانکه ظاهر همین است- باید دید معنای این اولویت چیست؟ شاید کسی بگوید معنای این اولویت آن است که رسول با امام دربارهٔ نفوس مردم میتوانند هر حکمی را بکنند؛ مثلاً اگر بخواهند کسی را به قتل برسانند این حق را دارند، حال آنکه میبینیم که انسان حق ندارد بر قتل نفس خود اقدام کند. و اگر چنین امری ثابت باشد به دلیل خاص نیاز دارد. علاوه بر این، به نظر نقوی، چنین حقی ثابت نیست که بتوان بدون مجوز شرعی دستور قتل کسی را صادر نمود. در نتیجه، از نظر او معنای اولی به تصرّف روشن نیست که مراد از تصرف چگونه تصرفی است تا اولویت ثابت شود؟
و اما معنای سیزدهم یعنی مالک طاعت که او آن را مناسبتر از معانی پیشین میداند. هر چند که این معنا تا حدودی قابل اطمینان است و اگر لفظ «مولی» بر این معنا حمل شود نسبت به سایر معانی اصلح است ولی یک اشکال دارد و آن اینکه مالک طاعت خداوند است و نه دیگری؛ زیرا در طاعت قصد قربت معتبر است و معنای قصد قربت انجام دادن عمل فقط برای خدا است. در نتیجه، اوست که هم مالک بنده است و هم مالک طاعت. علاوه بر این، خداوند مالک طاعت رسول و امام هم هست؛ بنابراین، تعبیر مالک طاعت تعبیر شایستهای نیست؛ مگر اینکه بگوییم مراد از مالک طاعت مالک دستور طاعت است؛ یعنی در نشان دادن راه و طریق طاعت و بندگی خدا شخص رسول و امام از خود انسان و هر کس دیگری اولی هستند. به این معنا که شخص مسلمان موظف است خودسر در دین عمل نکند؛ بلکه طریق عبودیت و بندگی را از رسول و امام استفاده نماید. در این صورت، شکی نیست که رسول و امام از هر کس دیگر، حتی از شخص خود مکلف اولی و احقاند. با لحاظ این احتمال وجه صورتی مقبول مییابد؛ لیکن این اشکال را دارد که این را دیگر مالک طاعت نمیگویند، بلکه باید گفت راهنمای طاعت.
نقوی معتقد است الفاظ «اولی» و «مولی» از مشکلات اخبار است و به نظر او تحقیق کافی دربارهٔ مراد این کلام صورت نگرفته است و درست است که مراد از «مولی» در «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ» همان اولی بودن است که قبلاً فرمود: ألَسْتُ أوْلَی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ ولی باید فهمید که اولویت رسول با نفس مسلمین در چه موردی است: مطلق است یا مقیّد. در هر صورت، معنای این اولویت چیست؟ اگر معنای اولویت روشن گردد معنای «مولی» هم روشن خواهد شد.
اگر گفته شود که معنای اولویت همان است که از آیهٔ ششم سورهٔ احزاب که خداوند میفرماید:
النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم
فهمیده میشود نقوی پاسخ میدهد که معنای اولویت در آیه نیز نیازمند توضیح است.
مرحوم ملامحسن فیض کاشانی (ره) (م ۱۰۹۱) در کتاب «تفسیر الصافی» در ذیل این آیه میگوید:
رسول در تمامی امور اولی است به مؤمنین؛ چرا که رسول فرمان نمیدهد و خشنود نمیگردد از مؤمنان مگر به چیزی که در آن صلاح آنان وجود داشته باشد، به خلاف نفس انسان که به خیر و صلاح حکم نمیکند. برای همین است که کلمهٔ «اولی» مطلق ذکر شده است. پس بر مردم مؤمن واجب است که رسول را از نفس خود بیشتر دوست بدارند و فرمان رسول در آنان از فرمان نفس نافذتر باشد و محبت آنان به رسول از محبتشان به نفس خود کاملتر باشد.[۱۱۹]
مرحوم نقوی همچنین میگوید:
از نظر او، اشکال نقوی با این تفسیر همچنان باقی و پابرجا است؛ زیرا کلام مرحوم فیض کاشانی معلوم نمیدارد که: مراد از «اولی» چیست؟ و این نمونهای است از اقوال مفسرین در شرح و تفسیر این کلمه در ذیل آیهٔ ششم سورهٔ احزاب.
احتمالی که نقوی در شرح این جمله مطرح میکند آن است که مراد از اولیت در کلام خدا و رسول مقدم داشتن جان رسول بر جان خود است. به این معنا که مؤمنان و مسلمانان، بلکه تمام مردم موظفاند از نظر شرعی رسول و امام را بر خود مقدم دارند؛ یعنی اگر امر دایر گردد میان حفظ جان رسول و امام و جان خودشان باید ترک جان خود کنند تا رسول و امام در امان بمانند؛ و لو آنکه این حفظ و نگهداری زمانش بس کوتاه باشد، که اگر چنین نکنند نزد خداوند مسئولند. البته احتمال دیگری هم به نظر میرسد و آن اینکه در امور شرعی، یعنی آنچه که مربوط به احکام میشود، اوامر رسول و امام بر اوامر مردم رجحان دارد، چنانکه قرآن میفرماید:
... وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا…
[۱۲۰]
قید احکام مربوط به شرع در بیان او، از آن جهت است که وجوب اطاعت در موضوعات و هر چه مربوط به دین نباشد فقط جنبهٔ اخلاقی دارد و اوامر آنان ارشادی است، و نه مولوی. و از اینجاست که احکام مورد بحث فقط در واجبات منحصر میگردد و مستحبات را شامل نمیشوند. فی المثل، اگر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله امر به نماز شب بکند – در حالی که مستحب است- میتوان امر حضرت را حمل بر امر ارشادی نمود و در به جا آوردن یا نیاوردن آن تصمیم گرفت؛ زیرا سرپیچی از آن موجب عقوبت نمیشود، چرا که اگر موجبی برای عقوبت بود نماز شب در زمرهٔ امور واجب قرار میگرفت.
با این توضیح، احتمال اول با جملهٔ
النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم
یا با جملهٔ ألَسْتُ أوْلَی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ سازگار است؛ زیرا «نفس» مطرح است و احتمال دوم از آیهٔ شریفهٔ
وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا
استفاده میشود و محتاج به اولویت نفسی نیست. پس معنای کلام رسول که فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه این است که هر کس من از او به نفسش اولی هستم علی علیه السلام هم از او به نفسش اولی است و مراد از کلمهٔ «من» عموم مردم است، و نه فقط مسلمانان؛ زیرا کفار هم مکلفند. نتیجه آنکه، باید بعد از رسول خدا جان علی علیه السلام بر جان خود ترجیح داد، بدون هیچ قید و شرطی. و اینکه حضرت فرمودند: مُوالاتِهِ مِنَ اللّه عَزَّوَجَلَّ اَنزَلَها عَلیّ میرساند که تعیین موالات با خداست، و نه به دلخواه مسلمانان.
موالات و اولی بودن ولایت داشتن البته بر دو قسم است: ذاتی و عرضی (یا تبعی). ولایت ذاتی از آن خداوند واحد قهار است؛ چرا که این ولایت بالذات ثابت است و از دیگری اخذ نشده است. لیکن ولایت غیر خدا، حتی ولایت رسول و امام عرضی است؛ چرا که از جانب خالق تفویض گردیده است. پس وظیفهٔ رسول در امر بعد از خود فقط ابلاغ است و نه تعیین. به این معنا که رسول در بعد خود و از جانب خود نمیتواند کسی را به ولایت بر مسلمانان بگمارد؛ بلکه اعطای ولایت از جانب خداست و رسول مأمور به ابلاغ آن میباشد. او این بحث را مبنای دیدگاه شیعه میداند که ولایت و وصایت و امامت بعد از رسول باید منصوص باشد؛ یعنی رسول از طرف خدا آن را ابلاغ کرده باشد و اگر نصی در کار نباشد اثری ندارد.
بر این اساس است که شیعه، علی و اولاد علی علیهم السلام را به امامت پذیرفته است و معتقد است که این دوازده امام اوصیای به حق رسول و برگزیده حقاند و از این جهت مفترضالطاعهاند؛ چون ولایت آنها ولایت رسول و ولایت رسول از ولایت خدا نشأت گرفته است.[۱۲۱]
پانویس
- ↑ الاحتجاج، ج ۱، ص ۷۵؛ با تفاوتهایی در الفاظ برخی نسخهها.
- ↑ ارشاد القلوب، ص ۸۰، باب ۲۰.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۷.
- ↑ سورهٔ محمد، آیهٔ ۲۴.
- ↑ سورهٔ ص، آیهٔ ۲۹.
- ↑ الکافی، کتاب فضل القرآن.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۹۰–۲۰۴.
- ↑ سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۰۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۹.
- ↑ تحف العقول، ص ۱۰۴.
- ↑ من لا یحضر الفقیه، ج ۱، ص ۱۳۱.
- ↑ علل الشرایع،ص ۱۱۴ (چاپ تک جلدی).
- ↑ محاسن برقی، ص ۲۳۳.
- ↑ الامالی طوسی، ج ۱، ص ۲۲۰.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۱۴۶.
- ↑ التمثیل و المحاضرة، ص ۴۲۲.
- ↑ نهج البلاغه، فیضالاسلام، خطبه ۱۳۳.
- ↑ نهج البلاغه، فیضالاسلام، خطبه ۱۵۷.
- ↑ الروضه من الکافی، ص ۶۲.
- ↑ الارشاد، ص ۱۷۳.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸، ص ۶۶۸.
- ↑ سورهٔ انعام، آیهٔ ۵۹.
- ↑ سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۷.
- ↑ سورهٔ نساء، آیهٔ ۵۹.
- ↑ سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۷.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۹۹.
- ↑ الغدیر، ج ۶، ص ۷۸.
- ↑ مناقب علی بن ابیطالب، ابنمغازلی، ص ۸۲، ح ۱۲۲.
- ↑ تذکرة خواص الامه، ص ۵۲.
- ↑ ترجمه الامام علی علیه السلام من تاریخ مدینه دمشق، ج ۲، ص ۴۶۶–۴۷۸، ح ۹۸۵، ۹۹۸.
- ↑ السنن، ترمذی، ج ۵، ص ۵۹۶، ح ۳۷۲۳؛ با لفظ «أنا دار الحكمة وعلي بابها».
- ↑ ینابیع الموده، ص ۷۲.
- ↑ بشارة المصطفی، ص ۳۹.
- ↑ فرائد السمطین، ج ۲، ص ۲۴۳.
- ↑ تاریخ بغداد، ج ۱۱، ص ۲۰۴.
- ↑ لسان المیزان، ج ۵، ص ۱۹.
- ↑ غایة المرام، ص ۵۴۳، ح ۷.
- ↑ الامالی صدوق، ص ۲۲۲، ح ۱۸.
- ↑ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۴۱، ح ۶۵.
- ↑ مائة منقبه ابنشاذان، ص ۴۱، منقبت ۱۸.
- ↑ بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۰۰ به بعد.
- ↑ اثبات الهداه، ج ۳، ص ۸۸، ح ۶۲۴.
- ↑ احقاق الحق، ج ۴، ص ۱۴۹، و ج ۵، ص ۵۰۲.
- ↑ التفسیر الکبیر، ج ۱، ص ۱۱۱.
- ↑ معانی الاخبار، ص ۹۵–۹۶.
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۲۷–۴۲۸.
- ↑ امالی، ص ۳۳۷.
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۲۹.
- ↑ تفسیر قمی، ص ۳۴۳.
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۲۹، ح ۲.
- ↑ الاحتجاج، ص ۲۰۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۲۹–۴۳۰، ح ۳.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۲۲.
- ↑ ترجمه الامام علی علیه السلام من تاریخ مدینه دمشق، ج ۲، ص ۴۸۷ و ۴۸۸، ح ۱۰۰۷ و ۱۰۰۸ و ۱۰۰۹.
- ↑ کنزالعمال، ج ۱، ص ۶۱۵، ح ۳۲۹۸۳.
- ↑ حلیة الاولیاء، ج ۱، ص ۶۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۸۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۹۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۸۲.
- ↑ غدیر در قرآن، ج ۲، ص ۴۴۰.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۸، ح ۵.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۸.
- ↑ کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص ۲۱۱، ح ۱۱.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۹۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۳، ح ۸۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۹۸، ۱۰۱.
- ↑ غدیر در قرآن، ج ۲، ص ۴۴۶.
- ↑ کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص ۱۴۷.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۲۶۴–۲۶۶.
- ↑ کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص ۲۱۱، ح ۱۱.
- ↑ بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۴۲ ح ۲.
- ↑ الصراط المستقیم، ج ۳، ص ۱۵.
- ↑ الغدیر، ج ۶، ص ۲۹۰.
- ↑ اثبات الهداه، ج ۲، ص ۳۵۷، ح ۱۵۵.
- ↑ الصراط المستقیم، ج ۳، ص ۱۵.
- ↑ الاعتصام، ج ۱، ص ۸۰.
- ↑ فتح القدیر، ج ۱، ص ۴۰۶.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۱۰۲.
- ↑ المسترشد، ص ۵۴۲.
- ↑ الفصول العشره، ص ۹۵.
- ↑ غدیر در قرآن، ج ۲، ص ۴۴۶.
- ↑ الاعتصام، باب ششم، بحث پرسش از اموری که عملی بر آنها مترتب نیست.
- ↑ شرح و تفسیر خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیرخم، سید محمدتقی نقوی، ص ۲۱۵.
- ↑ المنجد، ص ۹۱۹، باب «ولی».
- ↑ سورهٔ حج، آیهٔ ۱۳.
- ↑ لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۱۵.
- ↑ معجم مفردات الفاظ القرآن، ص ۵۳۳.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ الصحاح، ج ۶، ص ۲۵۲۸.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، ج ۶، ص ۱۴۱.
- ↑ سورهٔ تحریم، آیهٔ ۴.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ سورهٔ نساء، آیهٔ ۳۳.
- ↑ لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۱۵. (به نقل از فرّاء).
- ↑ سورهٔ محمد، آیهٔ ۱۱.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، ج ۶، ص ۱۴۱.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ الصحاح، ج ۶، ص ۲۵۲۸.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، ج ۶، ص ۱۴۱.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ الصحاح، ج ۶، ص ۲۵۲۸.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، ج ۶، ص ۱۴۱.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ الصحاح، ج ۶، ص ۲۵۲۸.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، ج ۶، ص ۱۴۱.
- ↑ النهایه، ج ۵، ص ۲۲۷.
- ↑ معانی القرآن، یحیی بن زیاد فراء.
- ↑ معجم مقاییس اللغه، احمد بن فارس.
- ↑ النهایه، ابناثیر جزری.
- ↑ الصحاح، اسماعیل بن حماد جوهری.
- ↑ الشافی، ج ۲، ص ۲۶۸.
- ↑ معانی الاخبار، ص ۶۷.
- ↑ مرآة العقول، ج ۳۲، ص ۲۱۷.
- ↑ شرح و تفسیر خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیرخم، سید محمدتقی نقوی، ص ۲۱۹–۲۲۰.
- ↑ تفسیر الصافی، ج ۴، ص ۱۶۴.
- ↑ سورهٔ حشر، آیهٔ ۷.
- ↑ شرح و تفسیر خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیرخم، سید محمدتقی نقوی، ص ۲۲۰–۲۲۲.
منابع
- امالی.
- اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملی.
- احقاق الحق، قاضی نورالله شوشتری.
- ارشاد القلوب، حسن بن محمد دیلمی.
- ارشاد، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید).
- الاحتجاج، احمد بن علی طبرسی.
- الاصول من الکافی، محمد بن یعقوب کلینی.
- الاعتصام، ابراهیم بن موسی شاطبی.
- الامالی صدوق، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق).
- الامالی طوسی، محمد بن حسن طوسی.
- التفسیر الکبیر، فخرالدین رازی.
- التمثیل و المحاضرة، ابومنصور ثعالبی.
- الروضه من الکافی، محمد بن یعقوب کلینی.
- السنن، محمد بن عیسی ترمذی.
- الشافی، سید مرتضی.
- الصحاح، اسماعیل بن حماد جوهری.
- الصراط المستقیم، علی بن یونس عاملی بیاضی.
- الغدیر، عبدالحسین امینی.
- الفصول العشره، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید).
- المحاسن، احمد بن محمد برقی.
- المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری.
- المسترشد، محمد بن جریر طبری امامی.
- المنجد، لوئیس معلوف.
- النهایه، ابناثیر جزری.
- بحارالانوار، محمدباقر مجلسی.
- بشارة المصطفی، محمد بن علی طبری.
- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی.
- تحف العقول، ابنشعبه حرانی.
- تذکرة خواص الامه، سبط ابنجوزی.
- ترجمه الامام علی علیه السلام من تاریخ مدینه دمشق، ابنعساکر.
- تفسیر الصافی، محسن فیض کاشانی.
- تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی.
- حلیة الاولیاء، ابونعیم اصفهانی.
- شرح ابن ابی الحدید، ابنابیالحدید.
- شرح و تفسیر خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیرخم، سید محمدتقی نقوی.
- علل الشرایع، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق).
- غایة المرام، سید هاشم بحرانی.
- غدیر در قرآن، محمدباقرانصاری
- فتح القدیر، محمد بن علی شوکانی.
- فرائد السمطین، ابراهیم بن محمد جوینی.
- لسان العرب، ابنمنظور.
- لسان المیزان، ابنحجر عسقلانی.
- مائة منقبه، ابنشاذان قمی.
- مرآة العقول، محمدباقر مجلسی.
- معانی الاخبار، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق).
- معانی القرآن، یحیی بن زیاد فراء.
- معجم مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی.
- معجم مقاییس اللغه، احمد بن فارس.
- من لا یحضر الفقیه، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق).
- مناقب علی بن ابیطالب، ابنمغازلی.
- نهج البلاغه، گردآورنده: سید رضی.
- کتاب سلیم، منسوب به سلیم بن قیس هلالی.
- کمال الدین، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق).
- کنزالعمال، متقی هندی.
- ینابیع الموده، سلیمان قندوزی.
